سر خط خبرها:
گفت و گوی خواندنی «فکر شهر» با «کافی رودفاریابی» شاعر و مورخ گمنام دشتستانی؛

34 سال مبارزه با خرافات + تصویر

فکرشهر: از ابتدای صحبت هایمان به 169 خانواری که از روستایش، «رود فاریاب»، رفته اند اشاره می کند و این که چرا باید این گونه شود! و از همان ابتدا دغدغه های اجتماعی اش را نمایان می سازد. بیش از 30 سال کارگری و شاعری و خون دل خوردن، از «امراله کافی نژاد» 57 ساله، شخصیتی ساخته...

فکرشهر ـ نرگس محمدزاده فرد: از ابتدای صحبت هایمان به 169 خانواری که از روستایش، «رود فاریاب»، رفته اند اشاره می کند و این که چرا باید این گونه شود! و از همان ابتدا دغدغه های اجتماعی اش را نمایان می سازد. بیش از 30 سال کارگری و شاعری و خون دل خوردن، از «امراله کافی نژاد» 57 ساله، شخصیتی ساخته با دانش، اصلاح گر و اصلاح خواه و البته دوست داشتنی. چهره ای کم تر شناخته شده که تاریخ منطقه اش را به رشته ی تحریر درآورده و ده ها دفتر شعر دارد که اغلب انتقادی و آموزشی هستند، دفاتری که بخشی را نیز خودش قبلا از بین برده! خود را آدمی رئالیست که دوست دارد هر حرفی را علمی و با دلیل و منطق بگوید معرفی می کند. به قصد گفت و گو با یک شاعر گمنام به سراغش رفتیم ولی مردی را یافتیم که هدفش را از همان ابتدا مشخص کرده؛ مردی برای مبارزه با خرافات.

ـ جناب کافی نژاد، شغل شما چیست؟

شغلم کشاورزی و کارگری است و از همین راه هم امرار معاش می کنم.

ـ تحصیلات تان چقدر است؟

دیپلم در رشته ی اقتصاد اجتماعی دارم. سال 58 دیپلم گرفتم و بعدش رفتم سربازی.

ـ سال 58 که دیپلم گرفتید خیلی موقعیت خوبی بوده که بتوانید یک شغل اداری و سازمانی داشته باشید. چرا رفتید کارگری؟

بعد از دیپلم که دو سال سرباز بودم و بعدش هم متاهل شدم. سال 61 از سربازی مرخص شدم و آمدم ازدواج کردم. در یک خانواده ی ضعیفی از لحاظ مالی بودیم و امکان ادامه تحصیل نداشتم و از طرف دیگر بعد از دیپلم من دانشگاه ها هم تعطیل شد.

کار زیاد بود ولی با توجه به افکاری که داشتم هر جا رفتم اسمی به من چسباندند و نگذاشتند بروم سر کار. آن زمان خیلی سخت گیری می کردند و باید از خیلی فیلترهای خاصی عبور می کردم. ولی هیچ جای دولتی یا اداری من را نپذیرفتند با این که در 15 نقطه هم قبول شدم. مثلا فقط سه بار در آموزش و پرورش قبول شدم، دو بار بانک ملی، بانک سپه، بانک صادرات، اداره کشاورزی، کمیته و سپاه و ... ولی در تحقیقات رد شدم.

ـ چرا؟ مگر کار سیاسی هم می کردید؟

همین افکار انتقادی ام باعث شد که در استخدام ها رد شوم. سال 62 یکی از اشعار انتقادی من درآمد و افتاد به دست آقایان و برای من شد یک پرونده و ماند و همین باعث شد هیچ جا نتوانم کار دولتی و اداری بروم، با این که قبول هم می شدم.

البته شاید خودم هم مقصر بودم؛ بودند کسانی که شاید اگر به آن ها رو می زدم و با خواهش و تمنا می توانستند کاری کنند ولی شخصیتم اجازه نداد به کسی رو بزنم و مجبور شدم روی پای خودم بایستم و به کارگری ادامه دادم.

ـ شعری که فرمودید در سال 62 منتشر شد و مشکلات خاصی را برایتان ایجاد کرد؛ آن شعر را به یاد دارید؟

نه متاسفانه. یک شعر محلی و تقریبا سیاسی بود که از دستم رفت.

ـ چطور؟ چند دفتر داشتید و چطوری از دست تان رفتند؟

حدود 10 دفتر شعر بود. در یک برهه ای آن قدر فشار روی ما زیاد شد که من مجبور شدم خودم اشعارم را معدوم کنم.

ـ چه جور فشارهایی؟

خب من افکار اصلاح گرایانه داشتم و دارم و اشعارم هم در مورد حذف خرافات بود. ولی مردم این را نمی پذیرفتند و فکر می کردند من کافر و بی دین هستم. کار تا جایی پیش رفته بود که حتی به من کارگری هم نمی دادند و می گفتند این کافر است و اگر در خانه ی ما کارگری کند، خانه مان خراب می شود. مدت های زیادی بود که کسی به من حتی کار کارگری هم نمی داد و خیلی خانواده ام اذیت شدند.

ـ عجب. از چه سالی این مشکلات برایتان ایجاد شد؟

از همان اوایل دهه 60، سال 62 و 63 و 64، اشعاری انتقادی به برخی موضوعات و موارد می‌گفتم و همین باعث مشکلات شد. آن زمان نمی توانستی از کسی یا موضوعی انتقاد کنی، اگر انتقاد می کردی در جامعه منفور عام می شدی. تقریبا از سال 92، هجمه ی بار منفی از دوشم برداشته شده و مردم هم مهربان تر شده اند.

ـ واکنش خانوده تان نسبت به واکنش مردم به شما چه بود؟

اینقدر دعوا می کردند که نگو! چون واقعا در نان روزمره ی من تاثیر داشت. زمانی بود که اگر کسی می دید بچه اش دارد با من حرف می زند در خانه، پدرش را در می آورد و می گفتند کافی ملعون و کافر است، بدبحت و بیچاره ات می کند. بعضی وقت ها خانمم می نشست گریه می کرد و می گفت حداقل به فکر بچه هایمان باش. به فکر آینده و کار و زندگی آن ها باش.

ـ با بچه ها و خانواده تان هم همینطور رفتار می شد؟

با بچه ها کم تر ولی اگر فرزندشان با بچه ی من دوست بود می گفتند منزل فلانی نرو و ...

حالا شکر خدا را می کنم. همه برگشتند به سمت من.

ـ خب. برویم سراغ شعر و شاعری. اولین بار کی شعر گفتید؟

اولین بار سال 58. در برازجان عاشق دختری شدم و یک مثنوی برایش سرودم به این شکل که:

مرا می بود یاری در برازجان/ می آمد پیش من هم از دل و جان

به من می گفت عزیز بی قرارم/ من از هجر تو دیگر دل ندارم...

البته همه ی شعر را یادم نیست. آن شعر و  خیلی از اشعار دیگر سوختند.

ـ همسرتان هم خبر دارد که قبلا عاشق دختری بودید؟

{باخنده} بله. آن عشق مال قبل از آشنایی با خانمم بود. من آن موقع درس می خواندم و هنوز سربازی نرفته بودم و نه کار داشتم و نه خانه و... . آن زمان ها عشق ها پاک بود.

ـ بعد از آن چه شعرهایی سرودید؟

بعد از آن اشعار انتقادی ام شروع شد. در زمینه های سیاسی و حجم خرافاتی که روی مردم بود و هیچ کدام را هم نمی شد منتشر کرد. من هم ترفندی زدم و هر کس که در ولایتمان فوت می شد، برایش شعر می گفتم و در مسجد می خواندم و به این طریق تا حدودی مردم بخش ارم و تا حدودی برازجان، با من آشنا شدند.

ـ بیشتر سروده هایتان در چه قالب هایی است؟

من بیشتر در قالب مثنوی شعر می گفتم و اصلا قالب های شعری را بلد نبودم تا این که با استاد ادبیاتی به نام آقای تیموری که از بچه های رود فاریاب بود آشنا شدم که 11 قالب کلاسیک شعری و 2 قالب بعد از مشروطیت که بحر طویل و چهارپاره است را به من آموزش داد و مجبورم کرد که در این قالب ها شعر بگویم. حدود 15 ـ 10 سال پیش بود. ایشان روی من کار کرد و ادامه داد و وقتی دید من می توانم در هر قالبی شعر بگویم، برایم موضوع تعیین می کرد و می گفت در فلان قالب با این موضوع شعر بگو. الان دیگر می توانم در هر قالبی و هر موضوعی شعر بگویم.

البته من اوایل خیلی شعر نمی گفتم و بیشتر علاقه ام به تاریخ بود و حتی نمی دانستم شعری که می گویم در چه قالبی است تا با استاد ناصر تیموری آشنا شدم و این مسایل پیش آمد؛ ضمن این که لازم است من از استاد ادبیات و استاد تاریخی که در برازجان معلم ما بود و من نامش را به یاد ندارم تشکر کنم. چون واقعا روند فکری من را دگرگون کردند. ما را وادار به مطالعه و خلاصه نویسی کرند و من هنوز بعضی از آن خلاصه نویسی ها را دارم و اگر الان کمی در زمینه ی شعر و تاریخ موفق هستم، بخاطر ایشان است و امیدوارم هزار سال عمرش باشد، هر چند چیز محالی است و اگر هم فوت کرده، خداوند رحمتش کند.

ـ در چه زمینه هایی شعر می گویید؟

بیشتر ریز نکات اجتماعی و مواردی که از چشم دیگران دور مانده؛ مثلا هوای پاک، زباله، یک رفتگر شهرداری، مرده شوری که در غسالخانه کار می کند و...، در حالی که اغلب شعرا با موضوعات عشقی یا اجتماعی و سیاسی شعر می گویند.

ـ شما دقیقا هدفتان از این نوع اشعار چیست؟

من دارم با خرافات مبارزه می کنم. وقتی یکی با سرعت 100 کیلومتر با موتورسیکلت می رود و تصادف می کند و فوت می کند، فقط نگویند صلاح خدا بوده؛ وقتی یکی می خواهد زیر درخت رد شود، می ترسد «جن» اذیتش کند در حالی که همه ی این مسایل توضیح علمی دارد. {با خنده: بخاطر همین اعتقادات به من کار هم نمی دادند که کارگری کنم}.

ـ بیشتر اشعارتان مثنوی است؟

در همه قالب ها الان شعر می گویم ولی اوایل بیشتر مثنوی و قصیده.

ـ اشعار محلی هم دارید؟

بله. در هر دو زمینه کار کرده ام ولی شعرهای کلاسیکم کمی بیشتر است.

ـ شعر نو چطور؟

نه. شعر نو و نیمایی و سپید ندارم.

ـ اصلا این نوع شعر را دوست دارید؟

شعرهای اخوان ثالث و سهراب سپهری خیلی خوب است ولی خب بعضی هایشان هم...

ـ به نظر شما شعر چیست؟

شعر، برخواسته از یک خرد است که درون انسان شکل می گیرد و مدت ها پردازش پیدا می کند و بعد در قالب و نظم خاصی روی صفحه ی کاغذ می آید، ولی باید آمیخته به صور خیال باشد که به دل آدم بنشیند.

ـ اشعار کدام یک از شاعران را بیشتر می پسندید؟

سوال خیلی سختی است. من خودم را جیره خوار همه شان می دانم ولی این که بتوان بین این شعرا انتخاب کرد، خیلی سخت است. البته من فکر می کنم استاد همه ی ما، فردوسی است و حق های زیادی بر گردن ما دارد از جمله زنده کردن تاریخ و زبان و فرهنگ کشورمان. و بعد از فردوسی هم باز سخت است که آدم انتخاب کند. البته من به برخی اشعار این بزرگان از جمله شعرای صوفی مسلکی مثل سعدی، عطار، جامی و حتی مولوی ایراداتی وارد می دانم و چند روز پیش در دانشگاه کازرون دعوت بودم و این مساله را هم گفتم ولی به این معنا نیست که دوستشان نداشته باشم.

ـ مثلا چه ایراداتی؟

من معتقدم که بزرگان ما باید نقد شوند. ما اگر معتقدیم که آن ها انسان هستند، خب یک انسان حتما خطاهایی هم داشته. برمی گردم به فردوسی که استاد همه ی ماست؛ مثلا فردوسی می گوید: «زن و اژدها هر دو در خاک به/ جهان پاک از این هر دو ناپاک به»؛ من این شعر را به هیچ وجه نمی پسندم و برای مقابله با آن، 8 شعر در قالب های قصیده و مسمط و غزل فقط در رابطه با حقوق زنان سروده ام. اگر فردوسی از یک زنی به نام رودابه ناراحت شده، باید علیه او شعر بگوید، نه این که بگوید زن و اژدها هر دو در خاک به؛ این یعنی کل زنان و من این حرف برایم قابل پذیرش نیست؛ یا سعدی، وقتی حمله ی مغول در نیشابور در یک روز، 40 هزار کشته می دهد ولی سعدی آن را نمی بیند و در وصف معتصم عباسی که خلیفه ی خونخواری است شعر می گوید که: «آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمین/ در زوال ملک مستعصم، امیرالمومنین». خب آن جا،آن 40 هزار نفر را ندیده و این جا برای معتصم آسمان باید خون ببارد. این نوع انتقادات بر بزرگان وارد است. وقتی این بزرگان در صدر هستند، مردم به آن ها احترام می گذارند و اگر لغزشی داشته باشند، یک جامعه رو به انحطاط می رود.

ـ یعنی شما فکر می کنید خرافات از شعرا آمده؟

برخی اعتقادات، تفکرات صوفیانی است که از بزرگان به جامعه رخنه کرده؛ ریشه ی اولیه اش بوده و در اظهارات بزرگان و شاعران ما هم وارد شده و به خورد اجتماع داده شده. این موراد را کسی پردازش نکرد. این ها وظایف استادان دانشگاه بود که سواد و تحصیلات و معلومات بیشتری داشتند و لازم بود بنشینند و کتابی مثل «دو قرن سکوت» آقای زرین کوب بنویسند و گفتارهای سعدی و مولوی را آسیب شناسی کنند؛ آن ها که پیغمبر نبودند، قطعا اشتباه داشته اند. همین طور که ممکن است من شعری بگویم وکس دیگری بیاید و شعر من را نقد کند.

ـ به همین دلیل بیشتر اشعار اجتماعی ـ سیاسی می گویید؟

من کلا در ادبیات، آدم نقادی هستم؛ البته نقادی منصف که دو سویه را می بیند. من معتقدم اگر حکومتی تمام زندگی فرد را طلا کند ولی او نتواند فکر کند یا حرفش را بزند، آن طلاها و خدمات هیچ ارزشی ندارد. البته من الان کم تر با مردم بحث می کنم ولی قبلا هم که بحث می کردم و به اسناد تاریخی یا مورخی معتبر استناد می کردم، می گفتند «برو... او هم آدم دیوانه ای مثل تو بوده».

ـ اشعار عاشقانه هم داشته اید؟ یا شعری برای همسرتان سروده باشید؟

بله. یکی دو تا شعر را برای خانم سروده ام.

ـ اشعار را برایشان خوانده اید؟ واکنششان چه بوده؟

بله. همسرم انسان کم حرفی است. وقتی شعر را برایش خواندم خوشش آمد.

ـ به نظر شما چگونه می توان با خرافات مبارزه کرد؟

به نظر من باید حجم اطلاعات و مبارزه با خرافات را بر سر مادران و دختران ریخت. یعنی باید مادران را آموزش داد و دانش را روی سر دختران و مادران جامعه ریخت تا فردا بچه ای که از دامن این مادر به جامعه می رود، خرافی نباشد، این کار باید در آموزش و پرورش انجام شود.

ـ خانواده و به خصوص همسر و فرزندانتان با مطالعات تاریخی یا شعر گفتن شما مشکلی ندارند؟

نه. بعضی وقت ها خودم هم حس می کنم که مزاحمشان هستم ولی چیزی نمی گویند. بعضی وقت ها ساعت 1 شب بلند می شوم و شعری که به ذهنم رسیده را می نویسم چون اگر ننویسمش یادم می رود.

ـ الآن علاقه ی شخصیتان ادبیات است یا تاریخ؟

عمده ی مطالعات بنده، تاریخی است. در اصل دو کتاب تاریخی نوششته ام. اولین کتابم که رفته برای چاپ، کتاب «زیر آسمان رودفاریاب» است و 300 صفحه است. تاریخ نویسی کار خیلی سخت است و برای نوشتن کتاب تاریخی باید خیلی مطالعه و بررسی کرد. باید همه ی متون را بررسی کرد تا شاید اشاره ای به موضوع داشته باشند و خیلی زمان بر است. مورخین برازجانی برای ثبت تاریخ منطقه خیلی کم کاری و سهل انگاری کرده اند. مثلا واسموس آلمانی در منطقه ما با تیر مجروح شد؛ این روستا دو بار در جنگ جهانی بمباران شده و ده ها مورد دیگر که پیدا کردنشان خیلی سخت بود.

ـ کتاب هایی که نیاز داشتید یا می خواهید مطالعه کنید را کجا پیدا می کنید؟

از کتابخانه برازجان، دوستان، دوستانِ دوستان؛ کتاب هایی بوده که با التماس گرفته ام و خوانده ام، چون خیلی وقت ها کتاب ها در بازار نیست که بتوانیم بخریم. برخی اوقات کتابی را که قول داده بودم ده روزه یخوانم، حتی شب ها بیدار می ماندم و تمامش می کردم که اگر دفعه بعد هم کتاب خواستم بگویند آدم خوش قولی است و باز هم به من کتاب قرض بدهند.

ـ جلسات نقد هم دارید در دانشگاه ها؟

نه. فقط یک بار دانشگاه سلمان فارسی کازرون رفتم در نقد سعدی سخنرانی کردم و شعری هم خواندم. من معتقدم باید اجازه دهند من شعرم را بخوانم و بعد نقدش کنند نه این که بگویند تو اصلا نخوان یا فرد با خودش فکر کند خب ممکن است فلانی بدش بیاید من شعر را نخوانم یا حرف نزنم و...

ـ کتاب هم می نویسید؟

چند جلد کتاب دارم که هرگز برای چاپ نرفته اند که همه تاریخی هستند و تنها یک جلد کتابم چاپ شده به نام «زیر آسمان رودفاریاب» که تاریخ روستای رودفاریاب و کل بخش ارم است. کتاب که آماده ی چاپ شد، به مردم روستا و منطقه گفتم که چنین کتابی آماده کرده ام و به این جا رسانده ام ولی حتی یک ریال هم پول ندارم که بتوانم بروم بوشهر چه رسد که کتاب را چاپ و منتشر کنیم، اگر می توانید کمک کنید تا کتاب را چاپ کنیم. مردم هم که الان با ما مهربان تر شده بودند، کمک کردند و مبلغی جمع آوری شد که با آن ها کتاب را چاپ کردیم.

ـ تا الآن چند کتاب نوشته اید؟

5 کتاب نوشته دارم که آماده ی چاپ هستند و فقط یکی از آن ها رفته زیر چاپ، آن هم با کمک مردمی. اگر پول باشد، همین الان می توانم 3 تایش را ببرم زیر چاپ. دو تا از کتاب ها شعر هستند و 2 تای دیگر هم تاریخی. الآن هم دارم روی مجموعه سوم شعر کار می کنم که ادبیات فولکولور منطقه است و دارم اشعار و بیت ها ی مراسم های عروسی و عزای منطقه که رو به فراموشی است را جمع آوری می کنم.

ـ شما در حال حاضر دوست دارید به عنوان یک شاعر شناخته شوید یا یک مورخ؟

شاعری بهتر است چون من خودم را در حد یک مورخ نمی دانم. من یک کتاب نوشته ام این همه سختی کشیده ام.

ـ یعنی شاعر شدن از تاریخ نگار شدن سخت تر است؟

مورخ شدن خیلی سخت است. پیدا کردن واقعیت های تاریخی و پرس و جو؛ برای هر موضوعی باید از صدها نفر پرس و جو کرد.

ـ شما کتاب زیر آسمان رودفاریاب را در چه مدتی نوشتید؟

20 سالی طول کشید. اول 11 دفتر نوشتم. بعد خلاصه اش کردم تا 5 دفتر و بعدش شد یک دفتر و گذاشتم کنار و روی خیلی از موارد مثل آواها و نواها و رسم و رسومات کار نکردم. سال 92، استاد تیموری به من گفت برنامه ای داریم و بیا برای ما شاهنامه خوانی کن. من رفتم و با چند دانشجو هم آشنا شدم و گفتند کمکت می کنیم و نواقصات کتاب را بر طرف می کنیم. ان ها هم کمک کردند و بخش های دیگری هم به کتاب اضافه کردم و شد 300 صفحه و رفت برای چاپ.

البته یکی از بچه های منطقه که مسئول یک نشریه است، قول داد که کمکمان کند. ولی وقتی کتاب را برایش فرستادیم گفت ویراستش فقط 600 هزار تومان می شود و هیچ کمکی نکرد. پسرم پول ویراستش را متقبل شد و کار را انجام دادیم و مردم هم کمک کردند تا پول چاپ جمع شد و رفته برای کار در انتشاراتی تات.

ـ در کنار مبارزه با خرافات، چه هدف دیگری را دنبال می کنید؟

من می خواهم آدم مفیدی برای جامعه باشم که وقتی مُردم، مردم بتوانند از افکارم استفاده کنند. نمی خواهم آدم عاطل و باطلی باشم. اگر بعدها کسی افکار مرا بررسی کرد، بداند که من به روز حرکت می کردم و با خرافات مبارزه می کردم.

ـ در کتاب های تاریخی کدام مورخ را بیشتر قبول دارید؟

این هم کار سختی است. همه ی کتاب ها چه به قلم آقای زرین کوب، احمد کسروی، تاریخ واقفی و همه در یک مجموعه خوب هستند. من از همه چیزهایی یاد گرفته ام.

ـ کسی را هم الگو قرار داده اید؟

نه. من با تقلید مخالفم. من از کتاب ها استفاده می کنم ولی بر اساس فکر خودم پیاده اش می کنم.

ـ چه جور منتقدی هستید؟

همه می گویند فقط نیمه ی خالی لیوان را نبین و نیمه ی پر را هم ببین ولی من می گویم اصلا چرا باید این نیمه خالی باشد. باید راهکار داد تا نیمه ی خالی هم پر شود.

مثلا سروده ام:

دلخوشم من که به روز و شب کنار چاه گازم/ روی کارتن با خدای خویش در راز و نیازم

انتقاد در این حد. این چاه ها و لوله های گاز که می رود تا آن سر دنیا ولی همسر من کپسول به دست دنبال گاز است.

ـ از مردم انتظار دارید برای چاپ سایر کتاب هایتان کمکتان کنند؟

به این فکر نیستم که کتاب هایم حتما چاپ شود. شاید در سال های آینده کسی پیدا شد و کتاب و آثار بنده را چاپ کرد. مگر دیوان و کتاب های شاعران را خودشان چاپ کردند. مردم هم به اندازه ی کافی زحمت کشیده اند و کمک کرده اند. هر کس باشد خودش مشکلات مالی دارد. خرج امروز که دیگر معلوم است. می دانم که اگر یک نفر 10 تومان از خرج خانه اش را برای چاپ کتاب می دهد، آن 10 تومان برایش حداقل 100 هزار تومان است.

ـ از مسئولین چه انتظاری دارید؟

از مسئولین که خیلی انتظار داریم ولی خب متاسفانه... همانطور که فردوسی فرموده: « جز احسنت از ایشان نشد بهره ام/ بکفتیدازاحسنتشانزهرهام.» . فقط احسنت می گویند ولی این که بگویند برایش قدمی برداریم یا خیری پیدا کنیم، نه.

ـ اداره فرهنگ و ارشاد چطور؟

رفتم پیش خانم ماحوزی؛ وقتی اینجا تشریف آوردند کلی قول دادند و من هم برایشان شعری سروده بودم که خواندم ولی وقتی رفتم پیشش، گفت نهایتا من بتوانم 100 نسخه کتاب از شما بخرم برای داخلی ارشادهای خودمان و کمک به شما.

ـ جناب کافی نژاد، چرا حضور شما در شب شعرها اینقدر کم رنگ است؟

عامل اصلی اش این است که کسی من را نمی شناسد.

ـ خب چون حضور ندارید کسی شما را نمی شناسد.

جایی دعوت نشده ام و تنها یک جا دعوت شدم آن هم چند سال پیش بود در کلمه که من هیچ وسیله ای برای رفتن نداشتم. در مرحله ی بعد هم این که اصلا از برگزاری این مراسمات مطلع نمی شوم.

ـ با ارشاد دشتستان و انجمن اهل قلم برازجان در ارتباط نیستید؟ اصلا با شاعران استان در ارتباط هستید؟

نه. با جایی در ارتباط نیستم. فقط با دو نفر از شاعران کم و بیش در ارتباطم. یکی امراله خان صولتی و دیگری هم محمدحسین علیپور.

ـ در یکی از جشن های دولت تدبیر و امید در برازجان شما را دیدم که شعر خواندید.

بله. همین که وارد سالن شدم، بخشدار ارم که آقای صیادی بود، آمد و گفت می توانی یک شعر بگویی درباره ظریف و هسته ای و رییس جمهور و...؟ من هم گفتم بله. گفت یک ساعت کافی است و من هم گفتم ده دقیقه هم کافی است و شعر را سرودم و مردم هم استقبال کردند.

ـ حداکثر زمانی که برای سرودن شعر نیاز دارید، چقدر است؟

شاید بیش ترین فشار و زمانی که نیاز باشد، برای بیت اول است و بعد از آن خودش می آید. تا حالا شعری نشده که بیش از دو ساعت رویش کار کنم. کاغذ و قلم را که به دست بگیرم دیگر زمینش نمی گذارم تا شعر را تمام کنم.

ـ روزانه شعر می گویید؟

در یک ماه حدود 70 تا 80 صفحه شعر می گویم، در قالب های مختلف 13 گانه و هر موضوع ریز و درشت اجتماعی و سیاسی و محیط زیست و... .

برای شعر گفتن این طور نیستم که بگویم الآن عروسی است یا دعواست یا عزاست یا تلویزیون روشن است و...، شده که در عروسی هم شعر گفته ام. فقط روی شعر تمرکر می کنم. فقط لازم است که حجم مطالعاتی داشته باشید. من از داشته هایم استفاده می کنم و فقط قالب ها و کلمات عوض می شود. اگر مطالعه داشته باشی، نمی مانی.

ـ اهل ورزش هم هستید؟

بله. ورزشکار بوده ام. مربی بوده ام. برازجان که بودم، در تیم پرسپولیس برازجان بازی می کردم. بعدش آمدم در رودفاریاب تیم درست کردم. سال 62 ـ 61 بود؛ اسم تیم مان، «تابان» بود. هم مربی بودم و هم بازیکن. ان زمان زمین بازی و تمرین نداشتیم و در تپه ها تمرین می کردیم. هیجانی در مردم ایجاد شده بود و همه برای تشویق می آمدند. حدود 15 سال تیم داری کردم و در سال 72 دیگر با ورزش خداحافظی کردم.

ـ جام هم کسب کردید؟

بله. در بخش جامی برگزار می شد. آن زمان بخش بوشکان و ارم یکی بودند و در این بخش بزرگ بین همه ی روستاها مسابقه برگزار می شد که ما هم چند تا جام بخش را بردیم. هم در والیبال و هم فوتبال.

ـ چرا گذاشتید کنار؟

اول این که وقت نمی کردم دیگر هم چون باید کارگری می کردم و مشکلات مالی هم بود و جیبمان خالی.

ـ فرزندانتان اهل شاعری یا ورزش هستند؟

نه اهل شاعری هستند و نه خیلی اهل ورزش.

ـ روزی چند ساعت مطالعه می کنید؟

روزی نبوده که حداقل یک صفحه مطالعه نکنم. حتی اگر وقت نکنم مطالعه کنم حتما باید کتابی کنارم باشد.

ـ داستان کوتاه یا بلند هم نوشته اید؟

نه.

ـ شما اشعار سیاسی ـ اجتماعی می گویید. میخواهم بدانم خودتان چقدر سیاسی هستید و در این دو گروه سیاسی کشور، اصلاح طلب و اصولگرا، در کدام یک قرار می گیرید؟

خیلی سیاسی هستم ولی خودم را محدود به حزب نمی دانم. ورای از این دو فکر می کنم. هر دو حزب سیاسی کشورمان یکی هستند و منشاشان هم یکی است و من هم یک انسان واقع گرا هستم و جهان شمول فکر می کنم.

ـ هیچ وقت به فکرتان نرسید که از رودفاریاب بروید جای دیگری زندگی کنید؟

چرا. یکی از آرزوهایم بوده؛ چون این جا کار نبود و شرایط زندگی هم خیلی سخت بود ولی خب... باید به جایی هم که می رویم هزینه ی اولیه ای برای زندگی داشته باشیم یا نه؟! دست خالی که نمی شود.

کافی نژاد و همسرش

ـ بیمه هستید؟

نه.اکثرا بیکار بودم و نمی توانستم بیمه رد کنم. قبلا هم بیمه به این راحتی نبود.

ـ خودتان زمین کشاورزی ندارید؟ باغ یا جایی؟

نه. فقط کارگری برای مردم.

ـ جناب کافی نژاد، چند تا خواهر و برادر هستید؟

6 تا خواهر با 4 برادر هستیم ولی از مادرهای متفاوت. پدرمان سه تا زن داشت و من فرزند زن آخر هستم که ترک است و تنها فرزند آن مادر و آخرین فرزند پدر.

ـ پدر و مادرتان سواد داشتند؟

پدر و مادرم اصلا سواد نداشتند و یک برادر داشتم که سواد مکتبی قدیم و سواد قرآنی داشت. کتاب فلک ناز و حافظ و این نوع کتاب ها را می خواند و بعدش من رفتم مدرسه و علاقه مند به کتاب خوانی شدم و شروع کردم به خواندن کتاب ها.

ـ خودتان چند فرزند دارید؟

یک دختر دارم و سه پسر. دخترم دیپلم گرفت و ازدواج کرده. پسر بزرگم عارف، دریابانی است، علی هم دانشجو است و پسر آخرم هم بیکار است و پیش خودمان.

ـ کدام مدرسه رفته اید؟

تا پنجم دبستان که همین جا رودفاریاب مدرسه داشت. راهنمایی را هم رفتم برازجان، مدرسه فرخی، سه سال راهنمایی را اینجا خواندم و در پایان سال سوم، مدرسه شد دبیرستان و نامش را هم تغییر دادند به مهدی رضایی که یکی از شهدا بود؛ البته بعدش دوباره نام مدرسه  را تغییر دادند به فرخی و بعد هم شد شهید بهشتی. الآن در مدرک دیپلم من نوشته دبیرستان شهید مهدی رضایی.

ـ شنیده ام شما قبلا دعا می کردید و به قول معروف«سر کتاب باز می کردید»؛ در این باره کمی برایمان توضیح دهید. مگر با این خرافات مخالف نیستید؟

این قضیه مربوط به 20 سال پیش است. سال 72 دعانویسی را گذاشتم کنار.ماجرااز کلاس سوم و چهارم دبستانم شروع شد.از کتاب های برادرم که گفتم مکتب می رفت، یک کتاب جوهری و یک کتاب سر طالع در منزل مانده بود. بچه ها را جمع می کردم و برایشان سرطالع می گرفتم؛ مثلا می گفتم تو الآن اینقدر پول در جیبت داری و بعد کم کم دعا کردنم بیشتر شد. وقتی در جایی به من کار ندادند، من هم به دعا کردن پرداختم و اتفاقا کارم هم گرفت تا جایی که شده بود من روزی 100 هزار تومان هم در اواخر کار درآمد داشتم. کارم هم از آن جایی گرفت که یک نفر از اهالی پادنا به من گفت اگر راست می گویی بگو من کی می میرم؟ من هم به او گفتم اشکال نداره بگویم؟ گفت نه، بگو. من یک حساب و کتاب کردم و گفتم شما سال آینده، در برج 3 فوت می کنی. زد و اتفاقا در همان تاریخ، آن بنده خدا فوت کرد و دردسری برای من درست شد و در عین حال، ما هم مشهور شدیم و از بوشهر و برازجان و استان فارس هم می آمدند برای دعا کردن. یا زنانی که بچه دار نمی شدند و... .

ـ درآمدش که خیلی خوب بوده؛ چرا به همان شغل ادامه ندادید؟

خب وقتی مطالعه ام بیشتر شد و فهمیدم این کارم خرافات و دروغ گفتن به مردم است، دیگر ادامه اش ندادم. اگر ادامه می دادم که می شدم مثل همان بزرگانی که من نقدشان می کنم. البته این برداشتم را امتحان هم کردم. یک زنی که بچه دار نمی شد آمد برای دعا. من به او کاغذی دادم و رفت و چند ماه بعد که باردار شده بود، آن هم بعد از 15 سال، آمد و من دعایی که به او داده بودم را باز کردم و گفتم بخوانش. خواند و دید من کلی دری وری و حرف های نامربوط در آن نوشته ام. نزدیک به یک ساعت گریه می کرد. این کار را انجام دادم تا هم خودم مطمئن شوم که کارم اشتباه و خرافات است و هم به مردم بگویم که خرافات است و دیگر سراغ دعا نویس نروند.

ـ چطور فال ها و دعاهایتان درست در می آمد؟

کتاب دارند خودشان و البته این مسایل توجیح علمی هم دارند. وقتی یک نفر از منزلش خارج می شود که بروم پیش فلانی برایم دعا کند تا مشکلم حل شود، از همان لحظه غده ای در مغزش ماده ای ترشح می کند که باعث افزایش امیدواری در فرد می شود و بعد از مدت ها امیدواری در واقع کار به انجام می رسد و مشکل حل می شود در حالی که من کاری برایش نکرده ام و خودش برای خودش کاری کرده است.

ـ شما فرمودید حتی کارگری هم به شما نمی دادند، با این حال برای دعا کردن می آمدند؟

همه اش در این روستا نبود. حتی از استان اصفهان هم برای دعا کردن می آمدند.

این که من با صوفی گری اینقدر مخالفم به این دلیل است که این خرافات هم از صوفیان باز مانده.

ـ جناب کافی، شما خواسته تان از زندگی چیست؟ چه آرزویی دارید؟

دوست دارم جامعه ای عاری از خرافات و سرشار از علم و دانش داشته باشیم. همینطور شکست مردسالاری و برابر بودن همه با هم. دوست دارم یک جامعه ی پویا و بالنده و شرایط اقتصادی مناسب و رفاه مردم فراهم شود.

ـ اگر ممکن است تا دقایقی دیگر شعری برای «فکرشهر» بسرایید؟

فکر شهر است یکی موهبت استانی
نام های پر گهر و یکسره دشتستانی
مایه ی فخر و سراسر خبر و اطلاعات
قصه ی دانش و دانستن این آسانی
هر کس این نشریه خواندَ به خرد افزوده
می کند جمله پریشان خطر نادانی
جای تاریخ و هنر منبع اخبار بدیع
شاعران را بکند در دل خود مهمانی
متصل بحر عجایب همه با خود دارد
می شوی زنده اگر یکسره آن را خوانی
صاحبش هست خردمند گلی وارسته
اهل فضل و ادب و نابغه ای ایرانی
مایه ی فخر همه، شیفته اش این کافی
وصف و حالش به تو گفتم که تو قدرش دانی.
***
نشریه ی ناب فقط فکر شهر
نادره اندر دل دوران و دهر
با هنر و علم همیشه رفیق
یکسره با جهل و ستم قهر قهر
عرصه ی علم و ادب و اهل دل
مهر فروزنده چو پر آب نهر
گوی خرد برده ز هر مدعی
از همه ی علم ستاننده بهر
در بر دانا همه شهد و عسل
پیش ستمگر همه دریای زهر.

دیدگاه‌ها

امرو

ایشان در شاعری که خوب خشت زده است در کارگری نمی دانم

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید