سر خط خبرها:
گفت و گوی اختصاصی «فکرشهر» با یکی از جانبازان ورزشکار جنگ تحمیلی؛

غلامرضا مریدیان: در برابر بقیه جانبازان و قطع نخاعی ها، خود را فردی سالم و بدون مشکل می بینم

فکرشهر: سالروز میلاد حضرت ابوالفضل العباس (ع)، روز جانباز نامیده شده است. جانبازانی که حکایت شگفت آفرینی آنها در میدان های نبرد حق علیه باطل تکان دهنده بوده. از سوی دیگر، هر جانباز، شهید زنده ای در میان ماست؛ غلامرضا مریدیان، جانباز 60 درصد، ساکن برازجان و ورزشکار است. او با اینکه در زمان جنگ 14 سال سن داشته، اما با دست کاری در شناسنامه اش و به صورت تقلبی به جبهه اعزام شده است...

فکرشهر: سالروز میلاد حضرت ابوالفضل العباس (ع)، روز جانباز نامیده شده است. جانبازانی که حکایت شگفت آفرینی آنها در میدان های نبرد حق علیه باطل تکان دهنده بوده. از سوی دیگر، هر جانباز، شهید زنده ای در میان ماست؛ غلامرضا مریدیان، جانباز 60 درصد، ساکن برازجان و ورزشکار است. او با اینکه در زمان جنگ 14 سال سن داشته، اما با دست کاری در شناسنامه اش و به صورت تقلبی به جبهه اعزام شده است.

فکرشهر: هنگامی که جنگ تحمیلی شروع شد، چند ساله بودید و چطور شد که به جبهه رفتید؟

عشق و علاقه شدیدی برای رفتن به جبهه داشتم، در زمان شروع جنگ 14 ساله بودم، در آن زمان افراد زیر 17 سال به جبهه اعزام نمی شدند، به همین دلیل مجبور شدم شناسنامه ام را دست کاری کنم و با سن 17 سالگی تقلبی، در سال 1362 به جبهه جنگ اعزام شدم و با رسته های مختلف در جبهه حق علیه باطل به عنوان یک رزمنده و در نهایت به عنوان فرمانده تا اردیبهشت ماه 1366 در مناطق جنگی حضور داشتم.

فکر شهر: فضای منطقه عملیاتی چطور بود؟

در آن زمان، هر فردی که موفق می شد به جبهه اعزام شود، هر چند در جبهه جنگ، آتش، شهادت، اسارت، مجروحیت و خون و خونریزی بود، اما عشق و علاقه و معنویت آنچنان تاثیر گذار بود که زمان مرخصی، روزشماری می کردیم که مرخصی تمام شود و به جبهه برگردیم.

فکرشهر: از چه ناحیه ای و در چه سالی مجروح شدید؟

در طی چند سالی که در جبهه بودم، سه مرحله از چندین ناحیه مجروح شدم، در نهایت  24 بهمن 1366 در یک ماموریت نظامی که در حال رساندن نیروها به جبهه جنگ بودیم، به وسیله موج انفجار و ترکش، پای سمت راست خود را از دست دادم.

فکرشهر: واکنش خانواده اتان در مقابل جانبازیتان چه بود؟

طبعا نقص عضو آن هم برای جوانی که وارد جبهه جنگ شده، دور از انتظار نیست، بعد از نقص عضو، نگرانی خانواده ام را مشاهده می کردم. تمام تلاشم بر این بود که وانمود به خوب بودن کنم، شاید نگرانی آنها کمتر شود. خانواده ام شدیدا ناراحت و نگران بودند.

فکرشهر: پس از این مجروحیت، شرایط زندگی شما چه تغییری کرد؟

بعد از مجروحیت در ناحیه پا، دوران نقاحت را پشت سر گذاشتم. به کارم که سرهنگ جانبازی سپاه بود ادامه دادم و بعد از آن به مدت سه سال در شورای حل اختلاف کار کردم. بعد از آن که معاف شدم، به خاطر علاقه شدیدی که به ورزش داشتم، در رشته های ورزشی از جمله کوهنوردی، شنا و تیراندازی فعالیت خود را آغاز کردم. در کنار ورزش به تحصیل خود نیز ادامه می دادم. کارشناسی ام در رشته حقوق را گرفتم و با حضور در دانشکاه دامغان، موفق به گرفتن کارشناسی ارشد «حقوق، تجارت بین الملل» شدم. در حدود 7 ماه، شش مقاله جهانی نوشتم، مقالاتم پذیرفته شد و به عنوان یکی از دانشجویان برتر دانشگاه شناخته شدم. وضعیت جسمانی من نه تنها تاثیر منفی نداشت، بلکه تاثیرات مثبت فراوانی در رشد و پیشرفتم در تمامی زمینه ها داشته است.

فکر شهر: در رشته های ورزشی موفق به کسب چه مقام هایی شده اید؟

در زمینه های ورزشی، صعود به تمام قله های ایران، مقام اول رشته شنا در استان و کشور، در  تیراندازی و امورات فرهنگی نیز موفق بوده ام.

فکرشهر: چند خواهر و برادر هستید؟ آیا در خانواده شما شهید یا جانباز دیگری وجود دارد؟

چهار برادر و یک خواهر. هیچ یک از اعضای خانواده ام به غیر از خودم جانباز نیست؛ شهید هم نه.

فکرشهر: دارای چند فرزند هستید؟

4 فرزند دختر دارم. دو فرزندم متاهل هستند و دو تای دیگر مشغول به تحصیل هستند.

فکرشهر: خاطره ای از زمان جنگ  برای ما بگویید.

در سال 63، قبل از عملیات بدر در شهر خرمشهر، کنار اروند(خط پدافندی) بعد از ظهر من و شهید مجید ایزدی که از بچه های بندر ریگ بود در آن محل مستقر بودیم؛ مسئولیت ما خمپاره اندازی بود؛ قرار شد تعدادی گلوله بر روی خط دشمن بریزیم؛ من رفتم کنار اروند گرا بدهم و شهید زیراهی قرار شد خمپاره شلیک کند. بعد از شلیک کردن سه گلوله خمپاره هر چه او را صدا زدم جوابی نشنیدم، به سمتش برگشتم، گلوله ای به پایش اصابت کرده بود و بر روی زمین افتاده بود، پوتین را از پایش در آوردم و امدادگر را صدا زدم. امدادگر پای او را به وسیله باندی بست و خواست سریع او را به بیمارستان برساند، اما شهید زیراهی به شدت مخالفت کرد. اصرار ما نیز بی فایده بود. او می ترسید به علت حال وخیمش بیمارستان اجازه برگشت به جبهه را به او ندهد؛ به همین دلیل با همان وضعیت در جبهه ماند تا اینکه در عملیات والفجر 8، خداوند متعال او را به آرزوی دیرینه اش رساند و به شهادت رسید.

فکرشهر: در حال حاضر که این همه سال از پایان جنگ تحمیلی گذشته، وقتی به گذشته خودتان نگاه می کنید چه چیزی می بینید؟

با توجه به اینکه 31 سال از آن زمان می گذرد، احساس هیچگونه کمبودی نداشته ام. نقص عضو در زندگی من هیچ تاثیری نداشته و نتوانسته مانع پیشرفت و رسیدن به اهدافم شود. در برابر بقیه جانبازان و قطع نخاعی ها، خود را فردی سالم و بدون مشکل می بینم.

فکرشهر: در سال جدید آرزویتان برای خودتان و مردم چیست؟

آرزویم این است، خداوند توفیق دهد تا بهتر از سال های گذشته بتوانم به مردم سرزمینم خدمت کنم. امیدوارم که سال جدید برای تمام مسلمین جهان سالی پربار و پر از برکت باشد؛ کوتاهی شر دشمنان اسلام در اقصا نقاط دنیا را آرزومندم. امیدوارم خداوند انسان هایی را که شایسته هدایت هستند هدایت و در غیر این صورت نابود بگرداند.

فکر شهر: صحبت پایانی؟

از اینکه این وقت را در اختیار من قرار دادید بسیار سپاسگزارم.

با توجه به اینکه در آستانه اعیاد شعبانیه هستیم، ضمن تبریک اعیاد شعبانیه به همه مسلمین جهان از جمله هم استانی های خودم و شهرستان دشتستان، ان شااله که همه ما مسلمین بتوانیم در مسیری که امامان برای ما ترسیم کردند گام برداریم. روز جانباز را به همرزمان خودم، رزمندگان و ایثارگران تبریک عرض می کنم.

از همسر ایثارگر خودم که واقعا بار سنگین زندگی ما را بر دوش می کشد، به صورت ویژه تشکر می کنم. مردم این را بدانند که همسران جانبازان و ایثارگران، اجرشان کمتر از جانبازان نیست، بلکه بیشتر است. در پایان آرزوی توفیق و سربلندی هم در دنیا و هم در آخرت برای همسران ایثارگران خواستارم.

دیدگاه خود را بنویسید