سر خط خبرها:

برازجان گرم‌ترین شهر کشور

فکرشهر: برازجان با 52 درجه سانتیگراد گرم‌ترین شهر کشور در 24 ساعت گذشته بوده است...

فکرشهر: برازجان با 52 درجه سانتیگراد گرم‌ترین شهر کشور در 24 ساعت گذشته بوده است.

به گزارش فکرشهر، کارشناس اداره کل هواشناسی استان بوشهر گفت: با استقرار الگوی تابستانه بر جو، دما در بیشتر نقاط استان افزایش یافته به گونه‌ای که در شبانه روز گذشته برازجان با دمای 52 درجه سانتیگراد گرم‌ترین شهر کشور بوده است.

علیرضا بهادری در گفت‌وگو با خبرگزاری صداوسیما، بیان کرد: در 24 ساعت گذشته، اهرم با 48 و جم با 46 درجه سانتیگراد بعد از برازجان، گرم‌ترین شهرهای استان بودند و عسلویه با دمای 28 درجه سانتیگراد کم‌ترین دما را داشته است.

وی ادامه داد: در این مدت جزیره خارگ با 95 ، بوشهر با 87 و دیر با 82 درصد رطوبت شرجی‌ترین نقاط استان بوده‌اند.

بهادری با اشاره به این‌که مناطق دور از ساحل بیشتر تحت تاثیر الگوی تابستانه بوده‌اند، افزود: انتظار می‌رود موج گرما تا دو روز آینده همچنان بر جو استان حاکم باشد و نقاط دور از ساحل دمای بالاتر از 50 درجه و نقاط ساحلی دمای 50 درجه سانتیگراد را تجربه کنند.

کارشناس اداره کل هواشناسی استان بوشهر، همچنین آسمان استان را تا فردا صاف تا کمی ابری همراه با غبار محلی در برخی نقاط مه رقیق و در طول روز وزش ملایم باد پیش بینی کرد.

دیدگاه‌ها

تشنگان را نماید اندر خواب همه عالم به چشم، چشمه آب

تشنگان را نماید اندر خواب همه عالم به چشم، چشمه آب در هوای گرم و خشک آن موقع از سال، هنگام کوهنوردی در دل کوهستان راه گم کرده بودم. آب و آذوقه ام ته کشیده و تمام شده بود. از تشنگی و عطش له له میزدم و از گشنگی، انبان صاحب مرده ام مثل قورباغه ای در شکم، قار و قور میکرد. دیگر نا یی نداشتم و و بیحال و بی رمق از گرما و تشنگی و گشنکی داشتم هلاک میشدم که ناگاه از دور چشمم به مشک یا انبانی در گوشه ای در سایه افتاد! هرگز فراموش نکنم چنان ذوق زده شدم که روحم از شوق میخواست بپرواز درآید. وقتی نزدیک شدم غش کردم و نقش زمین شدم ! .....، مشک آب نبود، نی انبان تنها بود !گلستان سعدی باب سوم حکایت 15 اعرابی را ذیدم در حلقه جوهریان(گوهرفروشان) بصره که حکایت همی کرد که : وقتی در بیابانن راه گم کرده بودم و از زاد معنی( توشه راه ) چیزی با من نمانده و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه ای یافتم پر مروارید. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گنذم بریان است، باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم مروارید است. در بیابان خشک و ریگ روان تشنه را در دهان چه دُر چه صدف مرد بی توشه چو اوفتاد از پای بر کمربند او چه زر چه خزف(سفال)

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید