سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر» به بهانه 19 شهریور، روز جهانی پیشگیری از خودکشی (3)

گفت و گو با یک جوان 27 ساله پس از اقدام به خودکشی و تحلیل روانشناسانه موضوع

فکرشهر: همان طور که در یادداشت مربوط به خودکشی بیان شد، خودکشی صدماتی است که فرد به صورت عمدی به خود وارد می کند که به مرگ منتهی شود و در این بین عوامل ریشه ای خودکشی و کمیت و کیفیت خودکشی مثل فکر، قصد، آماده سازی، اقدام ناموفق و غیره، دارای اهمیت اساسی است؛ خودکشی یکی از...

فکرشهر ـ همایون فقیه*: همان طور که در یادداشت مربوط به خودکشی بیان شد، خودکشی صدماتی است که فرد به صورت عمدی به خود وارد می کند که به مرگ منتهی شود و در این بین عوامل ریشه ای خودکشی و کمیت و کیفیت خودکشی مثل فکر، قصد، آماده سازی، اقدام ناموفق و غیره، دارای اهمیت اساسی است؛ خودکشی یکی از موقعیت های بحرانی خانواده و متخصصان درمانی است که باید به صورت اساسی و حرفه ای با حضور گروه درمانی که شامل روانپزشک و روانشناس بالینی می شود، درمان صورت بگیرد که در این بین درمان های شناختی رفتاری، دیالکتیک، پویشی، معنویت درمانی و بستری و البته دارو درمانی به عنوان محور اصلی مورد اهمیت اساسی است.
برای درک بهتر آن چه در روند خودکشی یک فرد رخ می دهد، با جوانی 27 ساله با نام «ح.ف» گفت و گو کردیم. این پسر جوان که یک خودکشی نافرجام داشته، از خود و دلایل خودکشی اش گفته؛ گفت و گویی که البته بخشی از آن،  به درخواست وی حذف شده است.

فکرشهر: در حال حاضر مشغول به چه کاری هستید؟
درس و مشق و پاره وقت هم جایی کار می کنم که خرج زندگی ام در بیاید.

فکرشهر: پدر و مادرتان در قید حیات هستند؟ شغلشان چیست؟
پدرم که خیلی وقت است از دنیا رفته و مادرم، هم خانه داری می کند و هم برای امرار معاش خانواده جایی پاره وقت کار می کند، هر چند من اصرار دارم که کار نکند؛ خودم کارگری می کنم و خرجی خانواده را می دهم اما مادرم قبول نمی کند.

فکرشهر: چند خواهر و برادر هستید؟
دو تا برادریم و یک خواهر؛ برادر بزرگم ازدواج کرده و خواهر کوچکم هم در مقطع متوسطه دوم در حال تحصیل است.

فکرشهر: وضعیت اقتصادی خانواده اتان چطور است؟ قبل از فوت پدرتان و الان؟
پدرم خیلی زحمتکش بود؛ تمام توان خودش را خرج خانواده می کرد اما کافی نبود و همیشه هشت مان گروی نهمان بود و در آن زمان، مادرم شاغل نبود و ما هم از خانواده های متوسط و رو به پایین جامعه بودیم و البته الان هم متوسط هستیم.

فکرشهر: پدر و مادرت با هم بحث و جدالی هم داشتند؟
بله. واقعا پدرم به خاطر وضع بد اقتصادی و کمبودهایی که در زندگی داشتیم، به شدت مضطرب شده بود و بیشتر اوقات پرخاشگری می کرد و با مادرم بحث هایی داشتند.

فکرشهر: پدرتان چند سال پیش از دنیا رفت؟
حدودا 9 سال پیش.

فکرشهر: کمی از خودتان بگویید آقا ح؟
وقتی من 18 سالم بود، پدرم از دنیا رفت. او هم به خاطر فشار روانی که به خاطر مسائل اقتصادی رویش بود، سکته قلبی کرد و این حادثه تلخ مصادف بود با ایامی بود که من خدمت سربازی بودم و به شدتی از این ماجرا ناراحت شدم که می خواستم در همان ایام خودکشی کنم. به هر حال نشد و من با هزار فشار روحی و روانی خدمت سربازی را تمام کردم.

فکرشهر: وقتی خدمت را تمام کردید و برگشتید، چه شد؟
مثل هزاران پسر دیگر، بعد از اتمام سربازی دنبال کار رفتم؛ ولی متاسفانه کار مناسبی که حقوق خوبی داشته باشد که بتوانم کمک خرج خانواده باشم، پیدا نکردم.

فکرشهر: و همین ایام بود که عاشق شدید؟
بله. دو سال با هم بودیم و خیلی همدیگر را دوست داشتیم.

فکرشهر: خانواده هم اطلاع داشتند؟
نه... من و آن دختر با هم سینما، پارک و همه جا با هم می رفتیم و خیلی به هم ابراز علاقه نشان می دادیم و من از گذشته ام همه چیز را به او گفته بودم و وضعیت خودم؛ وقتی به من ابراز محبت می کرد خوشحال می شدم ولذت می بردم، چون تا به حال حتی از خانواده چنین ابراز علاقه ای ندیده بودم.

فکرشهر: دو سال عاشق هم بودید؟
بله... او از من دو سالی کوچک تر بود و وضعیت خانواده اشان بهتر از ما بود؛ اما با وجود همه این ها عاشق هم  بودیم و ای کاش نبودیم.

فکرشهر: چرا؟ داستانتان گوشه تلخی دارد؟
{اشک در گوشه چشمش حلقه زد} یک روز، یک باره و بدون برنامه ریزی قبلی، در جایی با یک پسر دیدمش؛ در آن لحظه، انگار تمام مصیبت های دنیا روی سرم فرو ریخت، نابود شدم و انگار کل آب سرد قطب را رویم ریختند.

فکرشهر: ظاهر آن پسر چطوری بود؟
خیلی شیک و لباس های مارک دار و معلوم بود از من و خانواده ام خیلی پولدار تر هستند.

فکرشهر: شما در آن لحظه چکار کردید؟
رفتم نزدیک؛ چشم در چشم معشوق لعنتی ام کردم و گفتم این کیه؟ گفت دوستمه... گفتم دوستت؟! گفت آره چیه مگه؟ گفتم پس این دوسالی که من باهات بودم چی؟ قرارهای ازدواجمون چی؟ سینما و پارک و دست در دست هم چی؟ ابراز محبت هایی که می کردی چی؟
تلخندی زد و گفت همه اش تموم شد...
 {لیوان آبی به «ح» دادم که بنوشد و اشک امانش نمی داد؛ انگار همین الان این اتفاق افتاده است؛ چهار ـ پنج سال پیش... وقتی آرام شد، ادامه داد}:
بهش گفتم فلانی میدانی آن کادوی طلای گران قیمتی که برایت خریدم و دستت کردی و خیلی خوشحال شدی، چطور تهیه کرده بودم؟ گفت نه؛ ولی برایم مهم هم نیست!
بهش گفتم به خاطر آن کادو، دو ماه شبانه روزی کارگری کردم و زحمت های بسیار سختی کشیده بودم.
گفتم من و عشق من را به این فروختی؟ هیچی نگفت و رفت که رفت...

فکرشهر: چه حسی داشتید آن روزها؟ 
باورم نمی شد؛ همه چیز برایم سیاه و تاریک شده بود و روز و شب بر من می گذشت و چیزی نمی دانستم؛ کنج خانه یک چشمم اشک بود و یک چشمم خون؛ به شدت لاغر شده بودم و میلی به هیچی نداشتم. شب تمام وقت کابوس می دیدم و انگار کل دنیا برایم تمام شده بود. گاهی پرخاشگری می کردم. هیجاناتم دست خودم نبود؛ ناامید و شکست خورده بودم؛ با هیچ کسی صحبت نمی کردم و فقط گریه می کردم و احساس تنگی قلب داشتم. گاهی قلبم تند تند می زد؛ گاهی اینقدر آهسته که فکر می کردم مرده ام. مادرم هم کاری از دستش بر می آمد کرد؛ هر لحظه پیام ها و چت ها و عکس هایمان را مرور می کردم و حالم بدتر می شد؛ احساس می کردم دیگر آخر دنیا هستم؛ تمام مدت در اینترنت دنبال اشعار و مطالب ناراحت کننده و موضوعاتی با عنوان اعدام و مرگ بودم.

فکرشهر: این احساسات و رفتارها چقدر طول کشید تا به فکر خودکشی افتادید؟
بیش از 6 ماه.

فکرشهر: قضیه خودکشیتان چطور به ذهن تان رسید؟
با خودم گفتم دیگر هیچ امیدی برایم باقی نمانده و تمام دنیایم از دستم رفته و همه جا از نظرم تاریک و سیاه است؛ گفتم بهتر اینست که خودم را تمام کنم تا بیشتر اذیت نشوم.

فکرشهر: چند روز تا تصمیم نهایی طول کشید و با چه وسیله ای؟
یک هفته ای با خودم کلنجار رفتم و واقعا هیچ راه حل بهتری پیدا نکردم.

فکرشهر: این افکار را به کسی هم گفتید؟
بله... به یکی از دوستانم که با هم بیشتر در ارتباط بودیم گفتم و مسخره می کرد. 

فکرشهر: خب بعد یک هفته چه شد؟
حقیقتا از مرگ با دار هم می ترسیدم؛ تصمیم گرفتم با دو نوع قرص خودکشی کنم.

فکرشهر: چه قرص هایی؟
«س» و «ت».

فکرشهر: کجا قرص ها را پیدا کردید؟
خیلی راحت در عطاری ها و داروگیاهی ها.

فکرشهر: بعد که تصمیم نهایی و قطعی گرفتید به دوستتان هم گفتید؟
بله.

فکرشهر: او چیکار کرد و چه گفت؟
دیگر فهمید که شوخی نیست؛ گفت اینکار را نکن. جهنمی می شوی. به فکر مادرت و خواهر و برادرت باش؛ به فکر من نباش. دنیا که به آخر نرسیده و... .

فکرشهر: چطور اقدام به خودکشی کردید؟
وقتی هیچ کسی خانه نبود و خیال می کردم برنمی گردند، قرص ها را خوردم و بعد گذشت دقایقی، حالم رو به بدی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم تا به یک باره دیدم در بیمارستانم.

فکرشهر: چطور رفتید بیمارستان؟
ظاهرا بعد از آن که قرص خورده بودم و چیزی متوجه نشده بودم، برادرم آمده بوده خانه و حال من را که دیده بود، سریع به بیمارستان برده بود و بقیه کارها....

فکرشهر: وقتی زنده ماندید چه حسی داشتید؟
هم خوشحال و هم ناراحت.

فکرشهر: الان از قضیه اقدام به خودکشیتان حدود چند سالی می گذرد و الحمدلله حالتان خوب است. تعریف می کنید چی شد؟
بعد از چند روز مراقبت و درمان به پیشنهاد پزشکان به روانشناس و روانپزشک مراجعه کردم. با وجود اینکه خودم راضی نبودم، اما به خاطر مادرم رفتم و درمان ها را پشت سر گذاشتم.

فکرشهر: الان اگر آن معشوقتان را ببینید چکار می کنید؟ چه می گویید؟
{گوشه لب آقای «ح» لبخندی جاری شد، اما بعد از گذشت لحظاتی سکوت می شد بغض و قطرات اشکش را دید و در همین حال ادامه داد}:
کار خاصی نمی کنم. فقط یک نگاه نفرین شده به او می کنم که چه بلایی بر سر من در آورد و البته برایش دعا هم می کنم که به عقل سالم و شخصیت درستی برسد که بفهمد و شعور پیدا کند که همه چیز پول و ثروت نیست و مثل الان من که با وجود اینکه هنوز موقعیت مالی اقتصادی خوبی نداریم و مثل خیلی از مردم هستیم، اما یک تکه آرامش از جنس خدا داریم.

فکرشهر: آقای «ح» از وقتی که در اختیار ما قرار دادید خیلی ممنونیم و عذرخواهی هم می کنیم که باعث یادآوری خاطرات تلخ بخشی از زندگیتان شدیم!!
خواهش می کنم، امیدوارم داستان زندگی من که مطمئنا بخش کوچکی از جامعه ما را شکل می دهد، برای سایرین تجربه باشد و از جنابعالی و مجموعه فرهنگی رسانه ایتان هم متشکرم.

****
در این مصاحبه ما شاهد عوامل ریشه ای در خودکشی ناموفق آقای «ح.ف» بودیم که وضعیت نامناسب اقتصادی خانواده، مشاجره والدین، فقر محبت و... را شامل می شود و نکته اصلی، عدم مهارت زندگی و عدم آشنایی عقلانی با مقوله ازدواج است. در این مورد، فرد زمانی عاشق معشوقش گردید که در بحران اقتصادی و در جستجوی شغل مناسب بود که مطمئنا یکی از عوامل زیر ساختی مناسب برای ازدواج است. با وجود اینکه پسر می گوید که وضعیت اقتصادی خانواده دختر بهتر از ما بود، اما باز هم چشمش را بر این مورد بسته و وابسته دختر برای ازدواج شده بود و می دانیم که کفایت خانواده ها در موضوع اقتصادی از ارکان مهم است. خیلی از روابط دختر و پسر در جامعه فعلی با اصل لذت طلبی همراه است، هر چند با پوسته عشق؛ و همین امر باعث ایجاد شناخت های سطحی از یکدیگر می شود و چشم و گوش بر موارد اساسی بسته می شود؛ البته این مورد صد در صدی نیست، اما چیزی که فعلا در جامعه مشاهده می شود این چنین است.

وقتی فردی همچون «ح.ف»، سنین اواخر مدرسه و تا اقدام به خودکشی در موقعیتی زندگی می کند که عمق تنهایی ایشان در گفته هایش پیداست، مطمئنا برای پر کردن آن وارد رابطه های سطحی و گذرایی می شود که ظاهر آن معقول نشان داده می شود و این بی عاطفگی و فقر محبت، درصد عظیمی از مشکلات اجتماعی جامعه ما را در دست گرفته است. 

متاسفانه در جامعه به دلیل سکوت غیر منطقی که در نظام آموزش و پرورش ما حکام است، نمی شود در ایامی که دانش آموزان ما با مقوله حساس روابط دختر ـ پسر هم در بعد عاطفی و هم جنسی قرار دارند، در مدارس گفت و گو کرد و راهکارهای پیشگیرانه ای را انجام داد و این باعث می شود دانش آموز امروز با دنیایی از خیالات و افکار اشتباه تبدیل به جوان جامعه بشود و دچار مشکلاتی شود؛ هر چند سالانه به خاطر همین سکوت های نظام آموزشی و پرورشی ما، آمار ناهنجاری های اجتماعی رو به افزایش و سن انواع بزهکاری رو به کاهش در مدارس است.
 احساس افسردگی شدیدی که آقای «ح»، آن را بعد از شکست در رابطه عاطفی خود بیان می کند و احساس فشار روانی از سوگ پدر و افکار خودکشی که در ذهنش آمده در ایام خدمت سربازی، با همدیگر  در ارتباط هستند. همان طور که قبلا عرض شد، واکنش اطرافیان به افکار خودکشی، دارای اهمیت اساسی است که متاسفانه در زندگی ایشان، دوست وی واکنش مناسبی نشان نداده و حتی این فرضیه را در ذهن وی ایجاد کرده است که پس چه کسی مرا درک کند و دلش برای من بسوزد؟ و این عدم برخورد صحیح، باعث تقویت افکار خودکشی در ایشان شده است. متاسفانه به دلیل اینکه هیچ نظارت خاصی بر روی برخی عطاری ها و داروگیاهی فروشی ها نمی شود، در سطح جامعه به شدت انواع قرص ها در دسترس افراد است که هم افرادی که می خواهند خودکشی کنند از آن استفاده می کنند و هم گاهی افراد معتاد؛ و انتظار می رود مسوولین نظارت بهتری داشته باشند.

در موقعیت و شرایط زندگی «ح.ف»، علاوه بر تحلیل روانشناختی بیشتر به موضوعات اجتماعی و اقتصادی هم می توان پرداخت که برای زیاد نشدن مطلب فعلا از آن خودداری می کنیم.

ناگفته نماند که افرادی که اقدام به خودکشی می کنند، جمعا در چهار دسته طبقه بندی می شوند که در هر چهار دسته، اقدامات درمانی بسیار اهمیت و ضرورت دارد:

1. اولین دلیلی که افکار خودکشی را در ذهن می آورد، ناامیدی است که در بیشتر اختلالات روانی مشهود است، اما در افراد افسرده بیشتر شایع است و به همین دلیل، اولین طبقه اقدام کنندگان ناامید هستند.

2. عده ای دیگر برای جلب توجه دیگران یا اجرایی شدن درخواست هایشان اقدام به خودکشی می کنند که اکثر تحت تاثیر هیجانات خود هستند و دومین مورد همین اقدام کنندگان نمایشی می باشند.

3. گاهی ممکن است بیمار دچار توهم شده باشد که این مورد در طبقه سوم و بیشتر در بیماران روانپریش مشاهده می شود.

4. برخی بیماران هستند که به دلیل بیماری خاصی که دارند خودشان از مرگ انتخابی استقبال می کنند و با دلایل منطقی اقدام به خودکشی می کنند که در طبقه چهارم قرار می گیرند.
 

دیدگاه‌ها

یاس

ممنون ازمطالب خوبتون ولی بخدا وقتی اینا را میخونیم بیشتر ازاینکه به معلومات وشناخت ما کمک بکنه دلمون بیشتربه درد میاد نه بخاطر اینکه یک جوان دست به خودکشی زده بیشتربه خاطر نظام آموزشی ما نظام بهداشت روانی ما واینکه ما چه چیزهایی که نداریم وچقدر کمبود داریم که ازشماره خارجه.ای کاش راهی بود بتونستیم بریم به سومالی بریم به اریتره بریم به افغانستان شاید شرایط اونجا بهتر باشه.متأسفم برای تک به تک اونایی که دارن ازبیت المال این مردم میخورن ولی این مملکت رابه حال خود رها کرده اند ای خاک برسرشون باد

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید