سر خط خبرها:
هستی (1)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ حسین فلیانی

فکرشهر: * یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

 فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون1» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا2 امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!

حسین فلیانی
تولد: 1/ 6/ 1334 ـ وحدتیه
متاهل ـ داری 6 فرزند (سه دختر، سه پسر) ـ شغل: تعمیرکار ماشین و موتور
اهدا: 20/ 6/ 1390 (54 سالگی)

به منزل پسر ارشد مرحوم می رویم. هفت سال از ان واقعه گذشته ولی او، ماجرا را به خوب به خاطر دارد. می گوید: «پدر سوار موتور بوده که ماشین به او می زند. ضربه مغزی می شود و به کما می رود. دوستم به من زنگ زد و گفت بیا پدرت تصادف کرده است. من سریع خودم را به درمانگاه رساندم. دیدم که دارد از گوش هایش خون بیرون می زند. همان موقع فهمیدم که دیگر کار پدرم تمام است؛ چون من خودم در عسلویه در درمانگاه کار می کنم. وضعیتش را که دیدم فهمیدم که به مغزش آسیب رسیده است. بعد به بیمارستان 17 شهریور برازجان بردیمش و در آنجا کم کم افت فشار پیدا کرد. دکترها گفتند پرده روی مغزش پاره شده است. بعدازظهر همان روز چون خون ریزی داخل مغز کرده بود توی کُما رفت. ضریب هوشی اش آمد روی 3 و دو روز بعد به ما مرگ مغزی را اعلام کردند».

در حالی که از بیان داستان متاثر شده، ادامه می دهد: «پسر عمویی دارم که کازرون زندگی می کند. به من گفت عمو دچار مرگ مغزی شده است و خودت هم می دانی که دیگر برنمی گردد. اگر می شود تصمیم بگیر تا اهدای عضو شود. وقتی این را گفت خیلی سخت بود. پدرم در دشتستان اولین فردی بود که اهدای عضو انجام می داد. ما هیچ نوع شناختی نسبت به اهدای عضو نداشتیم. من پسر بزرگ خانواده بودم و راضی کردن خانواده خیلی سخت بود. من رفتم در نمازخانه بیمارستان نماز بخوانم؛ فشار زیادی رویم بود که بخواهم تصمیم بگیرم و خانواده ام را راضی کنم تا اعضای پدرم را دربیاورند و اهدا کنند. گفتم خدایا چکار کنم؟ همان موقع حس عجیبی به سراغم آمد که از صمیم قلب راضی شدم و دلم آرام شد. ما خیلی بی قرارای می کردیم. خیلی گریه می کردیم، به خصوص خودم چون پدرم با من خیلی رفیق بود. هرجا می رفتیم باهم بودیم. بدون من هیچ جا نمی رفت. به خانه رفتم و به خانواده ام گفتم. برادر کوچکم شوکه شد. خواهرهایم اصلا قبول نمی کردند. خواهر کوچکم می گفت اگر تا صد سال هم شده پدر را به خانه خودم می برم و از او مراقبت می کنم. برایشان توضیح دادم که هیچ جای دنیا چنین بیماری به زندگی برنمی گردد و بلاخره همه را راضی کردم. آن زمان، پدر و مادرِ پدرم هم در قید حیات بودند. پدربزرگم چون فرد خیلی مومنی بود راحت پذیرفت ولی مادربزرگم چون پدرم را بسیار دوست داشت و با خودمان هم زندگی می کرد، قبول نمی کرد. بیمارستان به ما گفتند یا پدرتان را ببرید خانه یا ما دستگاه را از رویش برمی داریم. بلاخره همه راضی شدند.

آقای فلیانی می گوید که دو کلیه و کبد پدرشان اهدا شده و ادامه می دهد: «ظاهرا یکی از کلیه ها هم پیوند نخورده است».

وقتی می پرسم «با گیرنده های اعضا هم ارتباط داشته اید یا نه؟» پاسخ می دهد: «فقط با گیرنده کبد که اهل سمنان است تماس داشتیم. خودش یک بار به دیدنمان آمد. همسن پدرم بود. وقتی آمد با اینکه ما خودمان را به خاطر سلامتی او که هیجان زده نشود کنترل می کردیم که گریه نکنیم، اما او خیلی گریه کرد».

و در جواب این سوالم که «اگر این اتفاق برای فرد دیگری بیفتد حاضر هستید آن ها را راضی به اهدا کنید؟»، قاطعانه پاسخ مثبت می دهد و می گوید: «سایتی بود که برای اهدای عضو در آنجا ثبت نام می کردند. بعد از اینکه اعضای پدرم را اهدا کردیم، بیشترین افرادی که ثبت نام کرده بودند از وحدتیه بودند».

از خاطرات پدرش که حرف می زنیم، لبخندی بر لب می آورد؛ گویی آن خاطرات اکنون در مقابل چشمانش جان گرفته اند: «پدرم آچار فرانسه ای بود برای خودش. همه او را می شناختند و احترام خاصی برایش قائل بودند. چون اولین بار که برق به وحدتیه آمد پدرم مسوول برق بود به او «حسین برقی» می گفتند. توی کارهای برقی، تعمیرات ماشین های سنگین و سبک، قایق و همه چیز وارد بود. سواد نداشت ولی به همه چیز وارد بود. تشییع جنازه اش جای سوزن انداختن نبود».

پی نوشت:
1.آیه قرآن
2 .داســتان زندگــی هــر کــدام از ایــن عزیــران پــر از اتفــاق هــا و نکتـه هایـی اسـت کـه مـی شـود از آن کتـاب هـا بیـرون کشـید کـه در ایـن ویـژه نامـه نمـی گنجـد. مـن از مفصـل ایـن نکتـه مجملـی گفتــم/ تــو خــود حدیــث مفصــی بخــوان از ایــن مجمــل. (عمــان سـامانی)

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه خود را بنویسید