سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»/ فرهنگی ترین کارگر استان، مورد بی مهری مسوولین

بازنشر یک گفت و گو با «مرتضی انوشه؛ بنّا، شاعر و نویسنده دشتستانی»

فکرشهر: پر انرژی و با نشاط صحبت می کند و با وجود مشکلاتی که دارد شوخ طبعی اش مشهود است. همراه همسرش به « فکر شهر» آمده تا ساعتی با هم گپ و گفت داشته باشیم. از دغدغه هایش می پرسم و انتظاراتش ولی با کمال تواضع پاسخ می دهد از کسی انتظاری ندارد! و در اعتراض همسرش به شرایط موجود هم به شوخی می خندد و می گوید ما که چیزی کم نداریم!! حرفی که باعث لبخند همسر می شود. صمیمیت از کلام و نگاهشان می بارد...

فکرشهر: روز گذشته ـ سه شنبه، 31 اردیبهشت ماه 98 ـ پیکر نویسنده دشتستانی که سال ها کارگری و بنّایی کرده بود و روز یک شنبه ـ 29 اردیبهشت ماه ـ درگذشت، با حضور مردم و ادب دوستان شهرستان تشییع شد. نشریه مکتوب «فکرشهر» در سال 94 با این نویسنده و شاعر، گفت و گویی انجام داده بود؛ گفت و گویی که برای نخستین بار انجام شد و این بنّای نویسنده را به جامعه ادبی استان و کشور معرفی کرد. مردی که با وجود زحمات و سختی های بسیار، لبخند می زد و انتظاری از کسی نداشت و در بی توجهی مسوولین نیز، دنیای فانی را وداع گفت. 

در راستای بزرگداشت وی و آشنایی با زندگی و سختی هایی که «فرهنگی ترین کارگر استان بوشهر» متحمل شده بود، این گفت و گو بدون دخل و تصرف، در پایگاه خبری تحلیلی «فکرشهر» بازنشر می شود: 

«پر انرژی و با نشاط صحبت می کند و با وجود مشکلاتی که دارد شوخ طبعی اش مشهود است. همراه همسرش به « فکر شهر» آمده تا ساعتی با هم گپ و گفت داشته باشیم. از دغدغه هایش می پرسم و انتظاراتش ولی با کمال تواضع پاسخ می دهد از کسی انتظاری ندارد! و در اعتراض همسرش به شرایط موجود هم به شوخی می خندد و می گوید ما که چیزی کم نداریم!! حرفی که باعث لبخند همسر می شود. صمیمیت از کلام و نگاهشان می بارد. 

این که کارگری تحصیلات آکادمیک داشته باشد و با انجام امور تخصصی در صنایع بزرگ، کتاب بنویسد یا شعر بگوید، چندان انسان را حیرتزده نمی کند ولی وقتی می بینید یک کارگر ساختمانی ـ هر چند اکنون بَنایی زبر دست است ـ در مدتی کوتاه چندین جلد کتاب نوشته و با وجود کار سخت و زمان بر و مشکلات جسمی و البته معضلات اقتصادی، با شوق و انرژی وصف ناشدنی برای جمع آوری مطالب مورد نیاز نگارش کتاب هایش، تلاش می کند و تحقیقات میدانی وسیعی انجام داده و در نهایت نیز با هزینه ی شخصی کتاب ها را چاپ کرده و از مسئولین هم انتظاری ندارد، متعجب می شوید. مرتضی انوشه کاری را انجام می دهد که بسیاری از مدعیان فرهنگ و ادب استان و شهرستان، انجام نداده اند یا توانایی انجامش را ندارند! از ابتدای گفت و گو متواضعانه تاکید می کند کتاب هایش شاید چندان هم با کیفیت نباشد!! موضوعی که البته با مطالعه کتب تایید نمی شود! کتاب های «انوشه» هم چون نویسنده اش، ساده و روان اند و از دل جامعه ساده ما برآمده اند.

فکرشهر: جناب انوشه، کی و کجا متولد شدید؟
یک آذر 47 در برازجان متولد شدم. خیابان سازمانی. البته پدرم سال 39 یا 40 از باغ تاج در گیسکان به برازجان مهاجرت کرده بود. 

فکرشهر: چند خواهر و برادر هستید و شما فرزند چندم خانواده اید؟
 برادر بودیم که یکی از برادرانم سال 91 در یک حادثه فوت کرد و یک خواهر داریم. من هم فرزند سوم هستم.

فکرشهر: مدرسه هم رفتید؟
بله. سال 66 دیپلم فرهنگ و ادب گرفتم.

فکرشهر: جناب انوشه، شغل شما چیست و از کی به این حرفه اشتغال دارید؟
پدرم کارگر بود و من هم از سال 58 همراه پدرم کارگری و بنایی می کردم تا وقتی که سربازی رفتم. بعد هم در شرکت بوشهر چرم مشغول به کار شدم تا 12 سال. سال 78 که شرکت تعطیل شد دوباره به کار بنایی برگشتم.

فکرشهر: چرا کارگری؟ شما که دیپلم داشتید و سال 66 افراد دیپلمه بیکار نمی ماندند. می توانستید معلم شوید!
بله. سال 62 که تربیت معلم شهید رجایی برازجان افتتاح شد، گفتند هر کس می خواهد بیاید اینجا، سه سال آموزش ببیند و معلم شود؛ همه را می پذیرفتند ولی من نرفتم. 

فکرشهر: چرا؟
زبانم کمی سنگین بود و شیوا صحبت نمی کردم و همین باعث شد به تربیت معلم نروم.

فکرشهر: می ترسیدید مورد تمسخر قرار بگیرید؟
خودم دانش آموز بودم و می دانستم بچه ها چطوری معلم ها را دست می اندازند و گچ پرت می کنند و مسخره می کنند و من هم از ترس تمسخر دانش آموزان معلم نشدم و بعد از دیپلم هم تا کنون به کار کارگری و بنایی ام ادامه داده ام.

فکرشهر: خیلی جالب است. شما سال هاست که کارگری می کنید، آن هم کار ساختمانی و بنایی؛ با این حال چندین جلد کتاب نوشته اید و گفته می شود چندین جلد هم آماده ی چاپ دارید؛ در حالی که بسیاری با ادعاهای زیاد قادر به نوشتن نیستند؛ به خصوص نوشتن کتاب. جناب انوشه، می خواهم بدانم چه شد که به نویسندگی رسیدید؟ منظورم این است که برای نویسنده شدن به کلاس یا کارگاهی رفته اید؟ اصلا چگونه یاد گرفتید بنویسید؟
نه. هیچ کلاسی نرفته ام ولی کتاب زیاد می خواندم و می خوانم. در واقع همیشه به کتاب علاقه داشتم و همیشه کتاب و نشریه و مجله می خواندم. قبل از انقلاب اسلامی که بچه بودم و بیشتر کتاب های پلیسی و داستان های کوتاه می خواندم و بعد هم که دبیرستانی شدم، صادق هدایت و صادق چوبک و... . آرشیوی هم از برخی نشریات دارم مثل کیهان ورزشی و اطلاعات هفتگی. چاپ اول برخی از کتاب ها را هم داشتم که تعدادی را ازم قرض گرفتند و دیگر برنگردانند. در حال حاضر بیش از دو هزار جلد کتاب قدیمی و جدید دارم که همه را در کتابخانه نگه می دارم. بعضی وقت ها تمام پولم را برای کتاب خرج می کردم و حتی خاطره ی جالبی هم در این باره دارم.

فکرشهر: تعریف کنید ما هم بدانیم.
قضیه مربوط به  سال 71 و 72 است که برای درمان شنوایی ام به تهران سفر می کردم، پدر مرحومم به اندازه ی پول سفر و اقامت و خورد و خوراک به من پول تو جیبی می داد. یک روز که می خواستم برگردم برازجان در ترمینال متوجه شدم که هیچ پولی ندارم چون قبل از رفتن به ترمینال به کتابفروشی رفته بودم و همه ی پولم را کتاب خریده بودم و البته همه را هم پست کرده بودم برازجان. در ترمینال سردرگم مانده بودم که چهره ی آشنایی دیدم. یکی از شهروندان برازجانی که از نزدیک با او آشنایی نداشتم فقط می دانستم هم شهری است. رفتم پیش او و داستانم را گفتم. او هم برایم بلیط خرید و مرا راهی شهرمان کرد. البته بعد که آمدم خانه، پیدایش کردم و صد تومان پول بلیط را برگرداندم.

فکرشهر: از کی تصمیم گرفتید نویسنده شوید؟
همیشه به کتابفروشی ها سر می زدم و همیشه دوست داشتم بنویسم. با خودم می گفتم یعنی می شود که یک روزی هم، نام من به عنوان نویسنده روی جلد کتاب باشد! سال 85 وقتی کتاب ها را نگاه می کردم و کیفیت پایین و نامناسب مطالب را می دیدم با خودم گفتم یعنی من نمی توانم بهتر از این ها بنویسم؟! از همان زمان مصمم شدم که نویسنده شوم. 

فکرشهر: پس از سال 85 نوشتن را آغاز کردید؟
نوشتن را از 40 سالگی آغاز کردم؛ از سال 1390. در اطلاعات هفتگی مسابقه ی داستان نویسی برگزار شده بود. من هم شرکت کردم. در آن مسابقه سوم شدم. موقع اهدای جوایز، آقای علی اصغر شیرزادی ـ که خودش هم نویسنده ی مشهوری است ـ خیلی از دیدن من تعجب کرد و گفت من فکر می کردم این داستان را یک لیسانس ادبیات نوشته، نه یک کارگر معمولی چون که در داستان تعلیقی بسیار حرفه ای وجود داشت.
سال 91 هم مطلبی نوشتم و برای اطلاعات هفتگی فرستادم که تیتر یک و جلد نشریه شد. مطلب درباره ی چرخاب بود. عنوانش را گذاشته بودم: « برازجان، پایتخت زمستانی کوروش» که خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت.
بعد از آن هم تشویق شدم و اولین کتابم را نوشتم. یک مجموعه داستان کوتاه به نام « خدا، شاه، میهن» که به چاپ چهارم هم رسیده است. البته ناشر با من صحبت کرد که اجازه هست من چاپ های بعدی را برای خودم انجام دهم. من هم گفتم اشکالی ندارد. در واقع جز چاپ اول که با هزینه ی خودم بود، سایر چاپ ها را ناشر خودش و برای خودش انجام داد.

فکرشهر: ولی این حق شما بوده که در چاپ های بعدی هم شریک باشید.
اشکالی ندارد. مهم این است که کتاب چاپ شود و دست مردم برسد.

فکرشهر: تا حالا چند کتاب نوشته اید؟ می توانید خلاصه ای از کتاب ها را با نامشان مختصری توضیح دهید؟
تا حالا 4 کتاب نوشته ام و دو کتاب هم آماده چاپ دارم. کتاب اولم «خدا، شاه، میهن» است که مجموعه ای از داستان های کوتاه است. یک کتاب شعر هم منتشر کرده ام که مجموعه ای دوبیتی و رباعی است به نام « دختران باغ تاج» که البته گزیده ای از اشعارم است. کتاب بعدی هم مجموعه ای داستان های کهن و بومی منطقه است که در سال های کودکی از پدر و مادرم شنیده بودم که نامش را « افسانه های خلیج فارس» گذاشتم و دفتر اولش مربوط به دشتستان است. آخرین کتابی که چاپ شده هم کتابی است به نام « کرامات امام زادگان دشتستان» که جلد اولش منتشر شده و بخشی از جلد دومش هم جمع آوری و نگارش کرده ام ولی هنوز پاکنویس نشده.

فکرشهر: و کتاب هایی که آماده ی چاپ دارید چطور؟
یک کتاب به نام « 90 چهره ی برتر فوتبال دشتستان» که به معرفی 90 چهره ی شناخته شده ی فوتبال دشتستان می پردازد و دیگری هم مجموعه داستان کوتاه است به نام « کوچه ی بن بست». چند تا کتاب دیگر هم دارم که کامل نشده اند. البته به همسرم قول داده ام که این دو تا آخرین باشند... فعلا {می خندد.}

فکرشهر: عجب. چرا آخرین؟
خب همسرم زیاد راضی نیست. بیشتر بخاطر هزینه های چاپ.

فکرشهر: اتفاقا می خواستم در این زمینه هم از شما سوال بپرسم. با توجه به هزینه های بالای چاپ کتاب و کم شدن مطالعه ی مردم و عدم استقبال ناشران برای حمایت؛ و با توجه به وضعیت اقتصادی جامعه به خصوص در قشر کارگران، شما هزینه های چاپ را چطور تامین می کند؟
{می خندد}: خودم پرداخت می کنم. شخصی.

فکرشهر: خانم انوشه (خاتون احمدی) شما به همین دلیل راضی به ادامه ی کار ایشان نیستید؟
بله. هم بخاطر مسائل مالی و هم بحث زمانی. به کارهای خانه کمی بی توجه شده و وقت کم تری برای انجام کارهای خانه می گذارد. همین یک ماه پیش من 28 روز تقریبا فلج شده بودم و نمی توانستم حرکت کنم و وقتی به ایشان زنگ می زدم، می گفت همین نزدیکی هستم و می آیم و بعد که می آمد مشخص می شد برای جمع آوری اطلاعات یا دیدن شخصی به درودگاه رفته و یا حتی شیراز می رفت و بخاطر این که من ناراحت نشوم به من می گفت همین نزدیکی ها هستم و می آیم. علاوه بر آن، می دانید که ما زندگی کارگری داریم و برای تحصیل بچه ها و خیلی از موارد دیگر مشکل اقتصادی داریم؛ نوشتن درآمدی ندارد و خرج هم زیاد است و  برای چاپ کتاب هایش از هزینه های زندگی می زند و تا حالا چندین میلیون هزینه کرده؛ حالا کاش کتاب ها را کسی یا جایی می خرید که حداقل کمی جبران شود ولی خب...

فکرشهر: ولی خانم انوشه، شما این را در نظر بگیرید که همسر شما نویسنده ی کتاب است؛ کاری که بسیاری با تحصیلات و ادعا قادر به انجامش نیستند. این که ایشان مطالبی را جمع آوری و ثبت می کند که شاید بعدها فراموش می شد! بسیار با ارزش است. در واقع شما این موضوع را چگونه می بینید؟
این که بله. افتخار می کنم و خوشحالم که به علاقه اش می پردازد. حتی خیلی ها که خودشان فرهنگی هستند به مرتضی می گویند برای ما و به اسم ما کتاب بنویس و می گویند نام ما را روی جلد بگذار که ایشان نمی پذیرد و این خیلی خوب و باعث خوشحالی است که دیگران از دیدن کتاب های همسرم که یک کارگر است تعجب می کنند ولی خب بحث مالی هم خیلی ما را اذیت می کند، به خصوص که پسرم از امسال دانشجو شده و باید شهریه بدهد. 

فکرشهر: آقای انوشه، بعد از چاپ کتاب ها، هیچ ارگان یا شخصی از شما کتاب نخریده؟ ارگان هایی که ادعای فرهنگ دارند؟
خیلی ها قول دادند ولی نخریدند. من دوست دارم کتاب ها به دست مردم برسد و حتی حاضرم با 50 درصد تخفیف و نصف قیمت هم که شده کتاب ها را بفروشم ولی خب... البته ارشاد استان 200 نسخه از افسانه های خلیج فارس و 200 نسخه هم خدا، شاه، میهن را از من خرید و فرماندار دشتستان هم امسال 200 نسخه از افسانه های خلیج فارس را با 50 درصد تخفیف خرید. خیلی جاها مثل شهرداری و اداره ی کار و ... هم قول دادند ولی خب نخریدند. حتی یکی از دوستان  می گفت شهرداری برازجان از یکی از نویسندگان شهر 1000 نسخه از کتابش را خریده، البته من خدا را شکر کردم ولی خوب بود اگر از من هم می خریدند، من به 200 نسخه هم راضی ام ولی ....

فکرشهر: پس شورا و شهرداری برازجان تا کنون کمکی نکرده اند؟ شما درخواستی هم داشته اید؟
بله. زمان آقای حسین آبادی قول دادند که 200 نسخه بخرند ولی شهردار بعد که آمد زیرش زد؛ شورا هم که یک بار تماس گرفت که بیا می خواهیم نامه بدهیم و تقدیر کنیم و وقتی رفتم گفتند نامه ات گم شده!! 

فکرشهر: ولی فکر کنم اگر کتاب ها را هدیه بدهید با کمال میل می پذیرند.
بله. کلی هم استقبال و تشکر می کنند ولی وقتی حرف خرید می شود ....

فکرشهر: برای چاپ دو کتاب بعدی چطور؟
برای کتاب 90 چهره ی برتر فوتبال دشتستان، آقای آزاده ـ رییس ورزش و جوانان شهرستان ـ قول داده تعدادی از کتاب ها را بخرد و من هم امیدوارم.

فکرشهر: شما از سال 91 تا کنون 4 جلد کتاب منتشر کرده اید. موضوعات را چطور پیدا می کنید؟
از محیط اطرافم. در شهر که در حال رد شدن هستم، موضوعی نظرم را جلب می کند یا اتفاقی می افتد که آن را به ذهن می سپارم و وقتی به خانه رسیدم یادداشتش می کنم و بعد هم شاخ و برگش می دهم و یک داستان می شود. کارتن و جلد وسایل را بریده ام و برای چک نویس هایم هم از آن ها استفاده می کنم؛ برای صرفه جویی در مصرف کاغذ.

فکرشهر: پس داستان های کوتاهتان تخیلی نیستند؟
نه. اصل اتفاقات واقعی است. مثلا «موتوربگیرو» یا برخی اشخاص خاص و مشهور شهر. ولی سایر اتفاقات و شاخ و برگ های داستان از ذهن خودم است. همین کتاب اولم؛ خدا، شاه، میهن که یک نوشته بود روی تابلویی بر سر در کاروانسرای مشیر، در قبل از انقلاب ـ سال 57 ـ که عنوان یک داستان و البته کتاب شد؛ داستان هم واقعا در کودکی من اتفاق افتاد.

فکرشهر: افسانه های خلیج فارس چطور؟ داستان ها را از کجا آورده اید؟
بیشترش را پدرم برایم تعریف می کرد. تعدادی را هم مادرم برایم گفته. مادرم الآن 90 سال سن دارد و می گوید این داستان ها را دختر نابینای خان منطقه ـ باغ تاج ـ برایشان تعریف می کرده. کوچک که بودم داستان ها را برایم تعریف می کردند و من هم این کتاب را به پدر و مادرم تقدیم کرده ام.

فکرشهر: در کتاب دختران باغ تاج، شعری هم در توصیف همسرتان وجود دارد؟ اگر هست نمونه ای از آن را برایمان بخوانید.
بله. چند تایی از اشعار در وصف همسرم است. مثلا این شعر: « کسی زیباتر از تو در وطن نیست/ گلی خوش بو تر از تو در چمن نیست/ هزاران سال اگر دنیا بچرخد/ یقین دارم گدایی مثل من نیست» .

فکرشهر: بسیار عالی. در کتاب کرامات امامزادگان داستان هایی از شفای بیماران را درج کرده اید. چقدر از صحت داستان هایتان اطمینان دارید؟ می خواهم بدانم هر کسی داستانی گفته شما درج کرده اید یا داستانی هم بوده که صحیح و واقعی ندانید و حذفش کنید.
داستان های زیادی بوده که حذف کرده ام. داستان هایی که هیچ منطقی نمی پذیرد. این کرامات را بعد از حصول اطمینان چاپ کرده ام. اول مطمئن شدم که بیمار بوده و بعد مطمئن شدم که شفا پیدا کرده و بعد چاپ کرده ام.

فکرشهر: بیش ترین استقبال از کدام کتابتان بوده؟
همین کرامات امامزادگان که بیشتر مورد استقبال قرار گرفته و افراد زیادی تماس می گیرند هم تشکر می کنند و هم برخی روایاتی برای چاپ دارند که باید بررسی شود و شاید زمانی جلد دوم را هم چاپ کردم. { به همسرش نگاه می کند و می خندد.}

فکرشهر: کتاب هایتان را چه کسی ویرایش می کند؟
خودم. برای کتاب اول نمی دانستم که خودم باید ویرایش کنم و فکر می کردم که ناشر انجام می دهد؛ کتاب چاپ شد و چندین غلط داشت. با ناشر تماس گرفتم و گفتند خودت باید ویرایش می کردی. از آن به بعد ویرایش ها راهم خودم انجام می دهم.

فکرشهر: با توجه به حرفه ای که دارید و شغل سخت تان، کی وقت می کنید کتاب بنویسید؟
وقت های آزاد و تعطیل. پنج شنبه و جمعه و عصرها و شب هایی که وقتم آزاد است.

فکرشهر: بعضی ها چندین سال را برای نگارش یک کتاب یا گردآوری مطالب صرف می کنند، شما چقدر برای نوشتن کتاب هایتان زمان می گذارید؟
6 ماه. مثلا همین کتاب آخر، امام زادگان را در 6 ماه نوشتم.

فکرشهر: خانم انوشه، ایشان انرژی و علاقه ی زیادی برای کار صرف می کنند؟
بله. خیلی علاقه و انرژی دارد. اگر من اجازه بدهم تا سال آینده، 10 جلد کتاب دیگر هم می نویسد.

فکرشهر: جناب انوشه، اگر اجازه دهید چند تا سوال شخصی هم بپرسم. شما شغل سختی را انتخاب کرده اید؛ کارگری؛ با توجه به این سختی کار، دچار آسیب های حرفه ای هم شده اید؟
در مدتی که چرم سازی بودم، هم شنوایی گوشم که تا حدودی درمان شده بود، بدتر شد و هم ریه ام آسیب دید. پوست انگشتان دستم هم بخاطر اسیدی بودن محیط کار به شدت آسیب دید. بعد هم که مجددا به کار بنایی برگشتم که کار بسیار سختی است و قوای جسمی زیادی نیاز دارد. 

فکرشهر: بیمه نبودید؟ دنبال بازنشستگی نیستید؟
با احتساب همان 12 سال چرم سازی و 2 سال سربازی ام و 10 سال هم پرداخت آزاد بیمه، مجموعا 22 سال بیمه دارم ولی چون هنوز 60 ساله نشده ام، با وجود شرایط جسمی ام و آسیب هایی که دیده ام، نه اداره کار و نه بیمه قبول نمی کنند بازنشسته  شوم.

فکرشهر: در زمان تحصیل، به جزء کار و درس، فعالیت دیگری هم داشتید؟
فوتبال هم بازی می کردم. سال 62 وارد تیم نوجوانان هما شدم. مربی مان آقای علی پیرمرادی بود. همان زمان در فروش و پخش نشریات هم با ایشان همکاری می کردم. الآن هم پسرانم فوتبال بازی می کنند. یکی در تیم پیروزی برازجان و دیگری هم در تیم پارس.

فکرشهر: کی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
دوم اردیبهشت ماه 1375 ازدواج کردم که حاصل ازدواجم دو پسر به نام های محمدهادی و احمدرضا است. محمدهادی امسال دانشجو شده و احمدرضا هم سال سوم بهورزی است.

فکرشهر: شما چه انتظار و توقعی از مسئولین دارید؟
هیچ. از مسئولین هیچ توقعی ندارم.

فکرشهر: گلایه چطور؟ انتظار ندارید در خرید کتاب ها کمک تان کنند؟ از این بابت گلایه ندارید؟
من که نمی توانم مجبورشان کنم کتاب بخرند. خیلی خوب است که بخرند. مگر چه کسی از پول بدش می آید؟!!

فکرشهر: پس مادیات برای شما زیاد مهم نیست؟
اهل لباس و تنقلات و خورد و خوراک نیستم. بیشتر خوراکم کتاب و نشریات است. { باخنده} حتی زمان ازدواجم هم همینطور بود. شبی که حنابندان بود، من بنایی می کردم. آمدند سر ساختمان دنبالم و گفتند کجایی تو؟ باید برویم منزل عروس. با همان لباس کارگری و گچی من را سوار کامیون کردند و بردند حنابندان. {همچنان می خندد}.

فکرشهر: در صحبت هایتان اشاره داشتید به ناشنوایی تان. در این باره کمی توضیح دهید؟ از کی ناشنوا شدید؟
در طول زمان شنوایی ام کم شد. کم کم از دستش دادم تا سربازی که رسیدم کلا ناشنوا شده بودم. زمان سربازی هر چه گفتم ناشوا هستم قبول نکردند و من را فرستادند سربازی. مشهد. جنگ هم تازه تمام شده بود و من در مناطق مرزی سرباز شدم. شب ها که نگهبان بودم خیلی خطرناک بود. چون هیچ صدایی نمی شنیدم و وقتی می خواستند با من حرف بزنند، چراغ قوه را در صورتشان می گرفتند و با لب خوانی با من حرف می زدند ولی در  نهایت نپذیرفتند که من ناشنوا شده ام و دو سال تمام سربازی ام را انجام دادم. تا سالی که رهبری به استان سفر کردند. من نامه ای به ایشان نوشتم و حالم را توصیف کردم و گفتم که زمان سربازی موقعیت خیلی خطرناک بوده و ... . چند ماه بعد از دفتر ایشان نامه آمد که برای درمان به تهران بروم. من هم رفتم و یک سال طول کشید تا شنوایی یک گوشم برگشت. گفتند سال بعد هم برای درمان گوش دیگرم بروم که من دیگر نرفتم. الآن یک گوشم می شنود ولی چون فقط از یک طرف شنوایی دارم، جهت صدا را تشخیص نمی دهم.

فکرشهر: شعار شما در زندگی چیست؟
سادگی، ساده زیستی و کمک به مردم.

فکرشهر: چه آرزویی دارید؟
سلامتی خانواده ام.

فکرشهر: می خواهید در نویسندگی به کجا برسید؟
می خواهم داستان نویس خوبی شوم و دوست دارم بهترین کارگر فرهنگی کشور انتخاب شوم.

فکرشهر: و حرف آخر؟
از شما متشکرم.»

پی نوشت: علاوه بر کتاب های «خدا، شاه، میهن»، «افسانه های خلیج فارس»، «دختران باغ تاج» و «کرامات امامزادگان دشتستان» از مرحوم «انوشه»، در سال های پس از این گفت و گو نیز، چند جلد کتاب دیگر منتشر شده است که عبارتند از: «نام آوران فوتبال برازجان»، «گنجبنه های فوتبال برازجان»، «هوای بی قراری»، «پشت دیوار اسارت» و «گریه به وقت انگور».

منبع: ماهنامه «فکرشهر» ـ شماره 5 ـ سال 1394.

دیدگاه خود را بنویسید