سر خط خبرها:
هستی (2)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ محمدعلی ترک زاده

فکرشهر: پدر و مادر محمدعلی با صورت های مهربانشان رو به روی ما نشستند. پدر سرش را پایین انداخته و اندوه را در پشت چهره پنهان کرده بود تا برایمان از پسرش بگوید. تعریف می کند: «محمدعلی تازه از سربازی برگشته بود. خودم راننده جرثقیل هستم و محمدعلی خیلی کمکم می کرد. بدون اینکه...

 فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!

محمدعلی ترک زاده
تولد: 1373 ـ دیلم
مجرد ـ فرزند اول و تنها پسر خانواده
اهدا: 12/5/ 1394 (21 سالگی)

پدر و مادر محمدعلی با صورت های مهربانشان رو به روی ما نشستند. پدر سرش را پایین انداخته و اندوه را در پشت چهره پنهان کرده بود تا برایمان از پسرش بگوید. تعریف می کند: «محمدعلی تازه از سربازی برگشته بود. خودم راننده جرثقیل هستم و محمدعلی خیلی کمکم می کرد. بدون اینکه چیزی یادش بدهم خودش با نگاه کردن به من رانندگی را یاد گرفته بود. 6/5/94 بود. آن روز محمدعلی سوار موتور بود. از قضا روغن ماشین در خیابان ریخته بود. وقتی محمدعلی با موتور از آنجا رد می شود موتورش لیز می خورد و می خورد زمین. او را به بیمارستان رساندیم. توی بیمارستان هوش داشت. حرف می زد. در بیمارستان پزشک کم تجربه ای که بلد نبود، به جای اینکه لوله ترشح اکسیژن را توی ریه اش بگذارد، لوله را وارد مری محمدعلی می کند. من خودم از پشت در اتاق صدای فریادهای محمدعلی را می شنیدم. از درد فریاد می کشید و دکتر اشتباهی داشت لوله را به زور داخل مری می فرستاد. یک ساعت طول کشید. همین خطای پزشکی باعث شد که به کُما برود».

سکوت می کند و من می پرسم «چه شد که اعضای پسرتان را اهدا کردید؟» و پدر می گوید: «پزشکان آمدند با ما حرف زدند. من هم برای رضای خدا قبول کردم. الان هم راضی ام به رضای خدا. به خاطر او(خدا) این کار را کردیم»؛ به مادر محمدعلی رو می کنم. با مهربانی ادامه حرف شوهرش را می گیرد: «محمدعلی خیلی مهربان بود. یک روز دوستش دچار مرگ مغزی شده بود و اعضایش اهدا شده بود. فیلم عمل اهدای عضو دوستش را به من نشان داد و گفت مامان هر کسی اهدای عضو بشود جایش توی بهشت است. وقتی پدرش حرف از اهدای عضو زد، یاد حرف محمدعلی افتادم و راضی شدم».

خاطرات پسرشان را مرور می کنند و پدر می گوید: «پسرم دست راستم بود. از 15 سالگی بدون اینکه چیزی به او یاد بدهم همه چیز را یاد می گرفت. ما از هیچ کسی شکایتی نکردیم و شکایتی هم نداریم. فقط دلمان می خواهد کسانی را که گیرنده اعضای محمدعلی بوده اند ببینیم و دلمان آرام شود. راضی هستیم به رضای خدا. بعد از محمدعلی خداوند به ما پسری داد که نام او را محمدعلی گذاشتیم. دیه هم نگرفتیم. نیازی به آن نداشتیم. در ماه محرم خودمان برای عزاداران امام حسین(ع) موکب داریم. محمدعلی همیشه به من کمک می کرد».

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه‌ها

معصومه جنگجو

سلام و خسته نباشید ..میخاستم بگم درسته که اهدای عضو کار خوب و انسان دوستانه هست و شکی در آن نیست ولی شما بجای اینکه زوم کنید روی اهدای عضو محمد علی باید برید گلایگی از پرسنل بیمارستان و شکایت از پرسنلی بشه که زندگی یه جوانی رو ازش گرفته و یه آب هم روش ..واقعا من برا همچین پرسنل و مسوولان بی فکری متاسفم و متاسف تر از آن که تو جامعه ما همچین اشتباهات بزرگی رو نادیده میگیرن ..اون هم که جان یه انسان در میون باشه ..تاسف داره ..

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید