سر خط خبرها:
هستی (3)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ خاتون ملایی

فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!


خاتون ملایی
تولد: 1358 ـ برازجان
مجرد ـ تحصیلات: سیکل
اهدا: 1395 (37 سالگی)

برادر کوچک ترش با لباس سیاه به دفتر نشریه می آید. غم خواهر را هنوز به دل دارد. رخداد را این گونه برایمان شرح می دهد: «خرداد 95خواهرم در مراسم عقد پسرداییم بود که به یک باره سردرد گرفت. فشارش می رود بالا. بعضی وقت ها فشارش بالا می رفت. بردیمش بیمارستان شهید گنجی برازجان. به حدی حالش بد بود که دکترها گفتند سرش به چه خورده است؟! کم کم سطح هوشیاری اش پایین آمد تا اینکه به صفر رسید. 6- 5 روز توی کما بود. من حتی برایش داروهای سنگینی می خریدم. یک دکتر از تهران آمد و گفت اگر اهدای اعضا کنید ثوابی برای خودش است واگر این کار را نکنید امروز و فردا بدنش از کار می افتد. بعد به بیمارستان خلیج فارس بوشهر اعزامش کردند و اعضایش را اهدا کردند.»

می پرسم «وقتی دکترها حرف از اهدای عضو زدند، چه واکنشی داشتید؟»؛ سرش را پایین می اندازد و بغضی گلویش را می گیرد؛ پاسخ می دهد: «وقتی دکترها این حرف را زدند بسیار غمگین شدم؛ چون خواهرم برای ما، هم مادر بود و هم پدر. 25 سال پیش پدرمان را از دست داده بودیم و 15 سال پیش هم مادرمان را. 4 خواهریم و دو برادر. خواهر بزرگ ترم بود».

وقتی می پرسم با این مساله چطور برخورد کرده اند و آیا راحت این مساله را پذیرفه اند یا نه؛ می گوید: «من خودم راحت قبول کردم اما خواهرهایم دیرتر راضی شدند. می گفتند معجزه می شود. خودم با دل و جان قبول کردم و اطرافیان هم خوشحال بودند چون خودش هم آدم بخشنده ای بود. همیشه «تودستی» (کمک) دیگران را می کرد. به همه کمک می کرد. همسایه، خواهر، برادر و...».

مرحومه، کارت اهدای عضو نداشته ولی برادرش معتقد است، اگر می توانست، خودش رضایت به این کار می داد؛ او می گوید: «کارت نداشت؛ اصلا حرفی هم از این موضوع نزده بود. انسان باید در شرایطش قرار بگیرد چون خیلی سخت است. بعد از این کار یک آرامش خاصی در وجودم است. انگار خواهرم زنده است. بخشش و کرم در وجود هر انسانی است اما بعضی ها آن را دریغ می کنند. خواهر من می خواست برود آن دنیا، بدنش لازمش نبود. آن روح است که پرواز می کند. چه بهتر که افرادی بعد از او نجات پیدا کنند. این تصمیم را خدا در دل ما می گذارد که این کار را انجام بدهیم. ما وسیله هستیم».

کبد، کلیه ها و پانکراس خاتون ملایی اهدا شده و برادرش تاکید می کند: «من مطمئنم اگر خواهرم دم آخر می توانست حرف بزند به این کار رضایت می داد. نمی دانیم اعضایش به چه کسانی رسیده است؛ خواهرانم دوست دارند آن ها را ببینند».
می گوید «بدون شک حاضر است اکر برای کسی چنین اتفاقی افتاد، راضی به اهدای عضوشان کند» و ادامه می دهد: «یک خانواده در بیمارستان بود؛ به من گفت این کار را انجام بدهید که پشیمان می شوید. اگر این کار را نکرده بودم خودم عذاب وجدان می گرفتم. اگر دکترها بتوانند مرگ مغزی را به درستی برای مردم تعریف کنند قطعا اهدای عضو خیلی بیشتر می شود. مردم استان ما احساسی هستند؛ می گویند دعا کنیم برمی گردد اما باید جنبه علمی قضیه را هم در نظر بگیریم. باید صداوسیما و رسانه ها وقت بگذارند و به مردم توضیح بدهند که کسی که دچار مرگ مغزی شد، دیگر برنمی گردد».

با مرور خاطرات خواهرش، گریه می کند و می گوید: «مادرم؛ وقتی اسم مادرم می آید به یاد خواهرم می افتم. چون 15 سال برایم مادری کرد. شرایط زندگی ما شرایط پیچیده ای بود. خواهرم، تر و خشکمان می کرد. خاطره دیگری که دارم اینکه یک بار با خواهرم به منابع طبیعی سرکره رفته بودیم. گفت: «اینجا چقدر خلوت و خوب است؛ دلم می خواهد اگر بمیرم من را اینجا خاک کنید». من به خواسته اش عمل کردم و همانجا به خاک سپردیمش».
 

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه خود را بنویسید