سر خط خبرها:
هستی (4)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ سعید کانیک زاده

فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!

سعید کانیک زاده
تولد: 1344ـ بوشهر
متاهل ـ دارای سه فرزند (دو دختر و یک پسر) ـ تحصیلات: سوم راهنمایی ـ شغل: بازخرید اداره برق، نگهبان پارکینگ
اهدا: 4/4/1395 (51 سالگی)

همه اعضای خانواده حضور دارند. از مادر خانواده می خواهم که ماجرا را تعریف کند. می گوید دخترم بهتر می داند. دختر مرحوم که فرزند ارشد است، از آن روزها می گوید: «پدرم یک بار سکته مغزی کرد. بعد از آن دکتر برایش دارو نوشته بود و مصرف می کرد. یک مدت داروهایش را نمی خورد و دوباره سکته کرد. باز دکتر برایش دارو نوشت. تا مدتی دارو می خورد و بعد دوباره داروهایش را کنار گذاشت». سکوت می کند و من می پرسم «چرا داروهایشان را نمی خورند؟»؛ آهی می کشد و می گوید: «حوصله دارو خوردن نداشت. پنجشنبه اواخر خرداد 95 بود. هرچه بهش زنگ می زدیم جواب نمی داد. نگرانش شدیم. خواهرم را فرستادم خانه ببینم خانه هست یا نه؟ خواهرم گفت بابا هست، خوابیده ولی در خواب ناله می کند. گفتم برو بیدارش کن و داروهایش را بهش بده. داروهایش را نخورده است. بعد دوباره خواهرم زنگ زد و گفت بابا حالش خیلی بد است، به اورژانس زنگ زده ایم. او را به بیمارستان بردند. در بیمارستان با ما حرف می زد. سکته سوم را کرده بود ولی به آی سی یو منتقلش نمی کردند. می گفتند تخت خالی نداریم. روز سوم یا چهارم بود برایش دستگاه آوردند و در اورژانس بستری اش کردند. گفتند تا در آی سی یو تخت خالی شود همینجا بماند. بعد گفتند سمت چپ بدنش فلج شده است. مثل اینکه پرستاری بلد نبوده است و ِسرُم فشار را رویش قطع کرده بود. بابا بیهوش شد. روز چهارم به آی سی یو منتقلش کردند. یک شب دخترعمویم که پرستار آی سی یو کودکان است به من زنگ زد گفت: دعا کنید چون عمو مرگ مغزی شده است. فردایش دکترها من را خواستند، چون بچه بزرگ بودم. من رفتم بیمارستان. دکتر صالحی پرسید پدرتان بیماری خاصی داشته است؟ گفت: پدرتان مرگ مغزی شده است و اگر دوست دارید اعضایش را اهدا کنید. وقتی دکتر این حرف را زد، فقط دکتر را نکشتم. بلند شدم که دکتر را بزنم. عمویم جلویم را گرفته بود. اصلا نمی توانستم چنین چیزی را قبول کنم».

می پرسم «قبلا با اهدای عضو آشنایی نداشتید؟» و پاسخ می دهد: «بارها به پدرم گفته بودم می خواهم کارت اهدای عضو بگیرم و او همیشه با من دعوا کرده بود». 
سکوت می کند و وقتی می پرسم «پس چرا واکنشتان در آن لحظه اینگونه بود؟» می گوید: «خب هرکسی باشد مرگ عزیزش خیلی سخت است. قبل از این کار درست حس و حال آنها را متوجه نمی شدیم. بعد از این حرف دکترها آرام و قرار نداشتم. رفتم خانه دوستم و نشستم آنجا گریه کردم. دوستم گفت بابایت می خواهد برود توی قبر. مورچه بدنش را می خورد. بگذار چند نفر دیگر زنده بمانند. هنوز دوستم به من می گوید به خاطر حرف هایی که زده است عذاب وجدان دارد. ولی خدا خیرش بدهد. پدربزرگم هم مخالفت می کرد».

خانم کانیک زاده تعرف می کند که با وجود مخالفت ها، چون پدرش راضی بوده، دیگران هم راضی شده اند و توضیح می دهد: «بابایم خودش دوست داشت. چندین سال پیش که از شبکه سه سریال «حلقه سبز» پخش می شد می گفت من حسن (شخصیت اول سریال که به کما رفته بود) هستم. می گفت اگر من مُردم چنین کاری کنید. ولی وقتی ما می گفتیم کارت اهدای عضو بگیریم اجازه نمی داد. مادرم شدیدا مخالف بود. بعد عمویم آمد با او حرف زد و مادرم گفت هر چه بچه ها بگویند».
دو کلیه، کبد و طحال آقای کانیک زاده اهدا شده و اعضای خانواده تنها یکی از گیرندگان را می شناسند. دختر مرحوم توضیح می دهد: «کبد را پسر 31 ساله ای گرفت. بقیه اعضا را نمی دانیم به چه کسانی داده اند؛ هر چند دوست داریم ببینیمشان. روزی که دکترها می خواستند ما را راضی به این کار کنند به ما قول دادند که آن ها را معرفی کنند تا آن ها را ببینیم اما تا الان هنوز آنها را به ما معرفی نکرده اند. ما به چیزی نیاز نداریم فقط دوست داریم آنها را ببینیم».

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه‌ها

یاس

آه ازخطای پزشکی وای ازخطای پزشکی... آنقدر درایران مااتفاق میفته که دیگه به چشم هیشکی نمیاد مسولین بیمارستان ها ومراکز درمانی را دیگر نه کک میگزد نه پشه..

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید