سر خط خبرها:
هستی (5)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ آیدا محمدیان

فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!

آیدا محمدیان
تولد: 1380/3/4 ـ وحدتیه
مجرد ـ فرزند دوم خانواده ـ تحصیلات: محصل، کلاس نهم 
اهدا: 1395/7/2 (15 سالگی)

خانه اشان به غایت ساده در نقطه ای دور از وحدتیه بود. پدر، خاله و شوهرخاله «آیدا» به استقبال آمدند. در خانه، مادر «آیدا» با فرزند شیرخواره اش منتظرمان بودند. مادر آیدا کنار من نشست و گفت: «می گن آیدا رفته تهران دانشگاه! آیدا هنوز از مدرسه برنگشته؟! باباش می گه اهدایش کردن، راسته؟!». پدر «آیدا»، نگاهمان می کند؛ پیر و شکسته می گوید: «همسرم 85 درصد دچار بیمار روانی است و نمی داند چه اتفاقی برای آیدا افتاده است». او ماجرا را برایمان این گونه تعریف می کند: «آیدا از زمانی که به دنیا آمده بود «ناف بر» پسر عمویش بود. برای همین یک سالی بود که خانه عمویش زندگی می کرد و همانجا به مدرسه می رفت. 14 شهریور سال 95 بود. به خاطر یکسری مشکلات خانوادگی به آیدا فشار روحی وارد شده بود. یک شب زن عموی آیدا بلند می شود می بیند آیدا نیست. دنبالش می گردند و بعد می بینند آیدا با روسری اش خودش را در حیاط حلق آویز کرده است. او را فورا به بیمارستان شهید گنجی برازجان رساندیم. تا 20 روز هم در بیمارستان بستری بود ولی دکترها گفتند که آیدا مرگ مغزی شده و دیگر برنمی گردد و فقط به وسیله دستگاه زنده است؛ تا اینکه یک روز دکتر صالحی با امام جمعه وحدتیه به خانه امان آمدند و درباره اهدای عضو با من صحبت کردند. من با برادر بزرگ ترم مشورت کردم ولی هیچکس راضی به این کار نبود، به خصوص خواهر بزرگ آیدا. خودم راضی بودم ولی این تصمیمی بود که باید همه باهم می گرفتیم. بلاخره 17-16 روز به همین منوال گذشت و خواهر آیدا کم کم ناامید شده بود. یک روز آمد پیشم و به من گفت: من و آیدا پارسال به همدیگر وعده داده بودیم که هر کداممان به هر دلیلی دچار مرگ مغزی شدیم اعضایمان اهدا شود. این موضوع بین آیدا و خواهرش بود و من هیچ اطلاعی نداشتم. فاطمه (خواهر آیدا) هم زودتر نگفته بود چون پیش خودش گفته بود شاید آیدا برگردد. برای همین تا آن زمان هیچ حرفی نزده بود. از طرفی بیش از حد ناراحت بود. دکتر صالحی به ما گفت که سه مریض در بیمارستان نمازی شیراز هستند که رو به مرگ هستند و اعضای آیدا می تواند آن ها را نجات بدهد. هر سه مرد و 21، 22 و 30 ساله بودند. وقتی خواهر آیدا این حرف را به من زد موضوع را با برادرهایم در میان گذاشتم و همه نظرشان عوض شد و راضی شدند. 2/7/95 آیدا را به اتاق عمل بردند، ولی قلب آیدا در حین عمل از کار افتاده بود و فقط توانستند دو کلیه و کبدش را اهدا کنند».

می پرسم «اطلاعی از گیرنده های اعضا دارید؟» و پدر پاسخ می دهد: «ما هیچ اطلاعی از گیرنده ها نداریم، اما دوست داریم که آن ها را ببینیم». به اینجا که می رسد صدایش پر از بغض می شود و می گوید: «بارها شده که به یاد آیدا می افتم و جای خالی اش را احساس می کنم که در بین ما نیست ولی حس دیگرم به من می گوید که آیدا زنده است».

آقای محمدیان هم تاکید می کند که صددرصد حاضر است اگر چنین اتفاقی برای فرد دیگری بیفتند، آنها را راضی به اهدای عضو کند و ادامه می دهد: «چون امر خیری است. وقتی این کار را کردم و اعضای آیدا را اهدا کردیم، همه خوشحال بودند و می گفتند کار خداپسندانه ای کردی».

در میان سردرگمی مادر از سرنوشت دختر و اندوه نهان در چهره های حاضر، خاطرات آیدا را مرور می کنیم. خاله آیدا با حسرت و آه می گوید: «درسش عالی بود. خیلی دوست داشت برود دانشگاه. دلش می خواست بازیگر شود».

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه خود را بنویسید