سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»/ به بهانه درگذشت فرهنگی ترین کارگر استان بوشهر

این داستان فقط برای توست بابا بستنی

فکرشهر ـ الهام راسخی: روزی که آن کیسه پلاستیکی پر از بستنی های چوبی را روی میز کشیده انجمن داستان گذاشتی، هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که در حمام را ببندم، دوش را باز کنم و بدون اینکه زیر آن بایستم، صورتم از اشک خیس شود و هق هق گریه ام با صدای دوش درهم بپیچد و...

فکرشهر ـ الهام راسخی: روزی که آن کیسه پلاستیکی پر از بستنی های چوبی را روی میز کشیده انجمن داستان گذاشتی، هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که در حمام را ببندم، دوش را باز کنم و بدون اینکه زیر آن بایستم، صورتم از اشک خیس شود و هق هق گریه ام با صدای دوش درهم بپیچد و در تاریکی فاضلاب فرو رود. نه اینکه از چشم هایم تعجب کنم... نه. از تو تعجب کردم. از رفتن یکهویی ات آن هم درست زمانی که قهر طولانی ام را با خودم کنار گذاشته بودم و تصمیم گرفته بودم برگردم، داستان بنویسم و آن را در انجمن بخوانم تا تو مثل چندسال پیش، بعد از تمام شدن کلاس بیایی و بگویی چه داستان خوبی نوشته بودی. اگر می شود داستانت را به من بده؛ و من به تنها نسخه ویرایش شده داستانم نگاهی بیندازم و بعد زیر لبخندت آن را به دستت بدهم. بعد تو باز بگویی من همه داستان هایت را در جای امنی نگه می دارم و چندوقت یک بار آن ها را می‌خوانم. بعد من بخندم و تو بروی تا هفته بعد.

این هفته آمده بودم. داستانی نداشتم اما خبر تلخی خواندم. ایستاده و هول شده. جوری که درست نمی‌دانم آن جمله را من گفتم یا دهانم خودش باز شد و گفت. گفتم که تو دیگر نمی آیی. گفتم مسیرت را از ما جدا کردی. وسط راه ما را گذاشتی و رفتی. چرایش را نمی‌دانم. نمی دانم جلوتر چه خبر بود؟ چه دیدی که برگشتی؟ چه می کردند؟ چه می کردند که از آمدن پشیمان شدی و روی ترمز زدی؟ نکند می خواستند موتورت را بگيرند؟ یا خواستی مثل آن عصر داغ تابستان 93 بروی و بعد با کلی بستنی برایمان برگردی؟ بعد کنارمان بنشینی، جوری خودت حواس خودت را پرت کنی تا ما بدون خجالت دو تا و سه تا بستنی بخوریم، مدام زیر زیرکی بخندیم، به تو لقب بابابستنی بدهیم و تو با چشمانت بخندی و با دستانت به ما بگویی که بخورید بستنی بخورید.

حالا امروز تو را در دل زمین داغ گذاشتند. زیر آفتاب تفتیده. زیر مهربانی ها و سادگی هایت. زیر بی توجهی به  خودت. تو را زیر همه داستان ها و کتاب های فروش نرفته ات گذاشتند و همه بستنی های انجمن داستان، جای خالی ات آب شدند و شکل نبودنت نقش بستند.
 

پی نوشت: «مرتضی انوشه»، نویسنده کارگر دشتستانی که متولد آذرماه 1347 در برازجان بود، سال ها به کارگری اشتغال داشت و نویسنده بود. این نویسنده دشتستانی که سال ها کارگری و بنّایی کرده بود، روز یک شنبه ـ 29 اردیبهشت ماه ـ درگذشت.

دیدگاه‌ها

یاس

خدا رحمتش کنه پاک وساده وصمیمی بود

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید