سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر» به مناسبت روز جهانی محیط زیست

محیط زیست دشتستان در دستان پدر و پسر محیط بان

فکرشهر- الهام راسخی: پدر و پسر وارد دفتر نشریه می شوند. خدارحم فیض اللهی که متولد 1327 است و پسرش محمدرضا که لیسانس شیلات دارد و متولد 1363. پدر، بیش از 40 سال از عمرش را در طبیعت و برای حفاظت از محیط زیست گذرانده و پسر هم سال های زیادی از عمرش را همراه پدر بوده. هردو...

فکرشهر- الهام راسخی: پدر و پسر وارد دفتر نشریه می شوند. خدارحم فیض اللهی که متولد 1327 است و پسرش محمدرضا که لیسانس شیلات دارد و متولد 1363. پدر، بیش از 40 سال از عمرش را در طبیعت و برای حفاظت از محیط زیست گذرانده و پسر هم سال های زیادی از عمرش را همراه پدر بوده. هردو صورت های آفتاب سوخته، بدن های لاغرو استخوانی دارند و مانند ظاهر طبیعت در وهله اول زمخت به نظر می رسند اما وقتی با آن ها به گفت و گو می نشینی متوجه قلب رئوف و مهربانی می شوی که با محیط زیست، می تپد. به بهانه 15خردادماه، روز جهانی محیط زیست با این پدر و پسر محیط بان به گفت و گو نشستیم و در انتهای گفت و گو بود که صادق پورسالم، رییس اداره محیط زیست دشتستان هم به جمع ما پیوست.

فکرشهر: جناب فیض اللهی، متولد کجا هستید؟
برازجان.

فکرشهر: چه شد که شغل محیط بانی را انتخاب کردید؟
پدر: زمانی که مدرسه می رفتم بعد از مدرسه با پدرم به کوه و صحرا می رفتم و کم کم به طبیعت علاقه مند شدم. این علاقه همینطور ادامه داشت تا زمانی که محیط زیست آمد. آن زمان بوشهر فقط یک اداره کل محیط زیست داشت. هیچ پاسگاهی دور و برمان نبود. مامور افتخاری محیط زیست بودم. بدون حقوق، بدون کفش، بدون لباس و مواد غذایی.

فکرشهر: پدرتان شغلشان چه بود؟
پدر: پدرم در صحرا هیزم جمع می کرد.

فکرشهر: فرمودید مامور افتخاری. تا کی مامور افتخاری بودید؟ دشتستان خدمت می کردید؟
اولش فقط یک اداه کل بود در بوشهر؛ من هم آنجا بودم. آن زمان در منطقه دشتستان اگر گزارشی هم داشتیم می دادیم به اداره کل. دشتستان هم فقط یک جیپ و ژیان و یک یاماهای آبی رنگ داشتیم. بعد که آقای مجانی آمد وضعیت خیلی بهتر شد. ماشین آوردند. پاسگاه زدند. یک روز من را بوشهر خواستند. رفتم پیش آقای آخوندنیا که آن زمان معاون سازمان بود. گفت آقای فیض الهی 5 ـ 4 تا شکارچی را به ما معرفی کن. گفتم من شکارچی لو بدهم؟ مگر من شکارچی می شناسم که شکارچی لو بدهم؟ گفت پس چرا در طبیعت هستی؟ گفتم من به طبیعت علاقه دارم به شکار که علاقه ندارم. من اصلا شکارچی نمی شناسم. گفت می توانی یک کاری بکنی؟ گفتم چه؟ گفت برو کوه مُند. گفتم باشه می روم فقط شما به اداره برازجان زنگ بزنید تا به خانواده ام اطلاع بدهند و بگویند من رفتم کوه مُند و منتظرم نباشند. رفتم خورموج و دو سال در کوه مُند بودم. 

فکرشهر: یعنی آن زمان به استخدام محیط زیست درآمده بودید؟
پدر: نه همه با خرج خودم.

فکرشهر: پس خرج و مخارج خانواده اتان را از کجا تامین می کردید؟
پدر: یک مغازه ای داشتیم که خرج خانواده از آنجا تامین می شد.

فکرشهر: خانواده اتان اعتراضی نمی کردند؟
پدر: خانمم می دانست که به طبیعت علاقه دارم، طرفم بود. هیچ کوتاهی نمی کرد. می دانست این راه، راه خوبی است. 

فکرشهر: بعد چه شد؟
پدر: بعد از دو سال خدمت در کوه مُند ما را به برازجان آوردند. در برازجان با آقای رستمی رفتیم بوشکان و در آنجا با شکارچیان درگیر شدیم. آقای سید غلام محمدی شهید شد و اقای جوکار هم تیر خورد. سال 76 بود. شکارچیان 4 نفر بودند که دو نفرشان فرار کردند. یکی از آن ها را من خودم از پشت گرفته بودم و رویش را به سمت همدستانش که داشتند تیراندازی می کردند داده بودم. بعد از آن ماجرا من را در محیط زیست برازجان به نوعی استخدام کردند اما حقوق جداگانه نداشتم. از حقوق کارمندان دیگر مقداری برمی داشتند و به من می دادند. تا اینکه آقای رستمی رفت و آقای محمودی آمد. آقای محمودی به آقای جوکار گفت چرا آقای فیض الهی هنوز بلاتکلیف مانده؟ بعد مدارکم را خواستند. 6 ـ 5 سال به صورت شرکتی کار کردم. بعد قراردادی و الان حدود 16-17 سال می شود که استخدام شده ام. تمام منطقه دشتستان، مزارعی، دشت گور، کوه مُند و غیره را چشم بسته بلدم و می شناسم. 

فکرشهر: شغل خودتان قبل از اینکه وارد محیط زیست شوید چه بود؟
پدر: راننده اتوبوس بودم. بعد تاکسی خریدم و راننده تاکسی شدم. 
پسر: پدرم یک ماشین خریده بود که آن را در حیاط خانه پارک کرده بود و به کوه رفته بود. مادرم بهش می گفت خب ماشین خریدی برو باهاش کار کن. پدرم می گفت می روم کوه برمی گردم.

فکرشهر: آن زمان که می رفتید کوه، سلاحی، چیزی هم داشتید؟
پدر: نه هیچ چیزی نداشتم.

فکرشهر: ماجرای تیراندازی چگونه بود؟
پدر: یک هفته بود ما رفته بودیم سرشماری وحوش انجام می دادیم. داشتیم بعد از یک هفته از ماموریت برمی گشتیم که یک لاندیور آمد جلویمان. بعد به آقای محمدی رگبار زدند. یک مرد با دو تا از پسرانش بودند و یک راننده. من با آقای جوکار بودم. درگیری شد و به آقای جوکار تیر خورد. آقای محمدی هم شهید شد. شکارچی ها بچه های همان منطقه بودند. من پدر را گرفتم و راننده هم دستگیر شد ولی پسران که تیراندازی کرده بودند، فرار کردند و 15 سال بعد از مرگ آقای محمدی تبرئه شدند. آن دو نفر هم که آزاد شدند. 

فکرشهر: شما آن صحنه های درگیری و کشته شدن را که دیدید، پشیمان نشدید که از کارتان دست بردارید؟
پدر: نه... نه!
پسر: من می گویم هرچقدر به خانواده شهدا و جانبازان و شهدای مدافع حرم بدهند کم است چون در درگیری مسلحانه که قرار بگیری می فهمی که چقدر ترس و وحشت دارد. قابل تصور نیست. صبح ها وقتی ما از خانه بیرون می زنیم نگاه آخر را به خانه می اندازیم، چون می دانیم که ممکن است دیگر برنگردیم. هیچ کدام از محیط بانان کوتاهی نمی کنند. چه خودشان تیر بخورند چه همکارانشان. در شهرهای دیگر دیدم که موقع درگیری برخی از همکارانشان فرار می کنند اما اینجا اینطوری نیست. پشت رفیق شان را خالی نمی کنند. ما همه مثل یک خانواده هستیم. اینجا اگر یک مامور نیروی انتظامی دچار مشکل شود بیسیم می زند و کلی نیروهای کمکی برایش می آید ولی ما در بیابان آنتن هم نداریم. ساعت 5 نصف شب است. یا ساعت 3 نصف شب زنگ می زنند می گویند بروید فلان تنگ در فلان کوه را ببندید. 
پدر: شب ظلمات باید بروی. ممکن است تشنه بشوی، کشته بشوی، مار نیشت بزنند، تو باید خودت را نجات بدهی.

فکرشهر: از چه سالی فعالیتتان را به عنوان محیط بان افتخاری شروع کردید؟
پدر: بعد از سربازی اوایل انقلاب بود.

فکرشهر: از اول به خانمتان گفتید که این شغل را دوست دارید؟
پدر: دختردایی ام بود.

فکرشهر: چندتا بچه دارید؟ بقیه فرزندانتان هم به محیط زیست علاقه دارند؟
پدر: 10 تا بچه دارم. 15 تایی نوه. همه اشان علاقه دارند.

فکرشهر: از فرزندانتان فقط همین پسرتان به شغل شما علاقه مند شد؟
پسر: برادر کوچکترم که الان 24 سال دارد به نام ابوالفضل، چند سال است که به صورت افتخاری با ما گشت زنی می آید. گزینش هم رفته ولی هنوز حکم نگرفته است.

فکرشهر: شما چرا شغل پدر را انتخاب کردید؟
پسر: من از بچگی دنبال پدرم بودم. زمانی که پدرم افتخاری کار می کرد من و مادرم برایش غذا می بردیم اداره محیط زیست. اطراف اداره آن زمان کلا بیایان بود. 
از بس به اداره رفته بودم دیگر با همه آشنا شده بودم و کم کم علاقه مند شدم. بعد که از سربازی برگشتم به مدت دو سال طرح آنفولانزا با ماهی 100 تومان در سال 85-84 و بدون بیمه در بردخون بودم. انجا با موتور که رد می شدم آهو ها از کنارم رد می شدند حس خیلی خاصی بود. بعد از دو سال بهم گفتند برو دست خدا. من را بیرون کردند. بعد از 8-7 ماه، دکتر دلشب گفته بود چرا آقای فیض الهی نیستش گفته بودند که طرحش تمام شده و بیرون کردیم. گفته بود مامور زرنگمان بوده چرا بیرونش کردید؟ بروید بیاریدش و از سال 92 من را استخدام کردند.

فکرشهر: از چه سالی دشتستان دارای محیط زیست مستقل شد؟
پسر: سال 71-70. وقتی ما بچه بودیم اداره در خانه های اجاره ای بود. بعضی وقت ها وسایل اداره را می آوردند می گذاشتند خانه ما و تحویل پدرم می دادند.

فکرشهر: شما کی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
پسر: 20 سالم بود که ازدواج کردم. یک دختر 11 ساله دارم.

فکرشهر: اگر فرزندتان بخواهد وارد کار محیط بانی شود به او اجازه می دهید؟
پسر: از همین الان هم به من می گوید بابا منو می بری اداره اتان؟ می گم بابا چه جوری تو را ببرم. تو فعلا درست را بخوان.

فکرشهر: خانمتان با شغل شما مشکلی نداشت؟
پسر: آن زمان که ازدواج کردیم هنوز محیط بان نشده بودم. دیگر باید بسازد. آدم خودش را با شرایط وقف می دهد.
پدر: ما از اداره که ماموریت می زنیم و می آییم بیرون بچه ها می گویند خوش به حالتان نه گوشی دارید و نه کسی به شما زنگ می زند. الان که ما به کوه و صحرا می رویم فقط فکرمان صحرا است. فکرمان دیگر خانه نیست. بچه به جای خودش، زن به جای خودش، زندگی به جای خودش؛ اما وقتی آنجاییم فکرمان دیگر فقط آنجاست. 

فکرشهر: چه احساسی نسبت به محیط زیست دارید؟
پدر: خیلی علاقه دارم.

فکرشهر: نصف شب ها که در کوه هستید چه احساسی دارید؟
پسر: بهترین آرامش.
پدر: بهترین آرامشی که دارم زمانی است که به کوه می روم. هرجای خوش آب و هوایی در کشور، من را ببرند نمی توانم آنجا بمانم فقط در کوهستانی که نه برق باشد نه آب باشد و...

فکرشهر: وقتی در کوه هستید حیوانات را هم می بینید؟ با آنها روبرو می شوید؟
پدر: نزدیکمان می آیند در حدی که می بینیمشان.
پسر: بزها اینقدر از نظر بویایی قوی هستند که اگر در مسیر باد قرار بگیرند و بوی انسان به مشامشان بخورد پنهان می شوند و به هیچ عنوان نمی توانی پیدایشان بکنی. در واقع دیدن حیوان از زدن (شکار کردن) آن سخت تر است.

فکرشهر: شده یک حیوانی شما را ببیند و حس کند که شما برایش بی خطر هستید و خودش را نشان بدهد؟
بعضی اوقات... ولی یکی از محیط بانان در استان کهکیلویه و بویراحمد یک بز را وقتی بچه بوده و مادرش را شکارچیان کشته بودند پیدا می کند و بعد از اینکه بزرگش می کند در طبیعت رهایش می کند. حالا هروقت به کوه می رود سوت می زند، آن بز می آید پایین، بغلش می کند و باز دوباره برمی گردد.

فکرشهر: پلنگ هم دیده اید؟
پسر: پلنگ که زیاد است. همان پلنگی که پارسال در تنگ ارم گرفتیم و رهاسازی کردیم. پلنگ تمام شب می آمد از آغل یکی از روستاییان گوسفند می برد. ما دور آغل را فنس کشیدیم و یک قفس گذاشتیم و برای تله یک بره در آن قرار داده بودیم. پلنگ می آمد دور تا دور فنس را می چرخید ولی به طعمه توی قفس نزدیک نمی شد تا اینکه شب سوم دیگر گرسنگی به او فشار آورد و برای طعمه داخل قفس رفت و توانستیم او را بگیریم. بعد در منطقه مناسب رهایش کردیم. 

فکرشهر: تنها بودید؟
هیچ کس بدون کار گروهی نمی تواند کاری کند. هیچ کس به تنهایی نمی تواند وارد درگیری مسلحانه شود و به سمت شکارچی مسلح برود.

فکرشهر: وقتی در موقعیت درگیری قرار می گیرید نمی ترسید به سرنوشت بعضی از محیط بان ها دچار بشوید که به خاطر تیراندازی به شکارچی به زندان افتاده اند؟
پسر: وقتی فرد مشکوکی را در کوه می بینیم نمی گوییم که حتما شکارچی است. احتمال می دهیم که ممکن است قاتل، زندانی فراری و یا هر کس دیگری باشد. 
پدر: اکثرا کار ما با کمین است. اول کمین می کنیم وقتی گرفتیمش هویتش را مشخص می کنیم. ولی بعد از سال 76 که درگیری مسلحانه داشته ایم، درگیری که در آن کسی کشته شود نداشته ایم.

فکرشهر: پس شما اجازه دارید هرکسی را که در کوه دیدید تفتیش کنید؟
پسر: در منطقه شکارگاه بله. وقتی فردی را هم دستگیر می کنیم سریع با دادستان هماهنگ می کنیم و حکم تفتیش را از دادستان می گیریم و پس از دستگیری به نزدیک ترین پاسگاه او را تحویل می دهیم.

فکرشهر: چه سلاح هایی دارید؟
پسر: الان شوکر، باتوم و تفنگ داریم. اسلحه هایی که داریم به نام خودمان هستند. حمل و نگهداری آن بر عهده خود ماست. وقتی که خدمتمان تمام شد اسلحه را تحویل می دهیم. ولی در کل 24 ساعت هرجا خواستی می توانی آن را با خودت ببری.

فکرشهر: محدوده فعالیتتان کجاست؟
پدر: کل شهرستان دشتستان. از بندر ریگ بگیرید تا محمدجمالی و شبانکاره و دشت گور. از مزارعی تا گلوگاه و تنگ ارم و خیرک و شکرک، بزپر، کفتارو، دهرود و بوشکان و خین بیا تا کلمه و برو شاه پسرمرد و تنگ باهوش و تا کوه سیاه و ارغون، اهرم، آباد، کمرزرد و شاهزاده ابراهیم منطقه ماست.

فکرشهر: با محیط بانان شهرستان های دیگر هم در تماس هستید؟ مثلا اگر شکارچی از دستتان فرار کند و از محدوده شما بیرون برود چکار می کنید؟
پسر: ما مرز و حدود نداریم. اگر وارد منطقه دیگر شد دنبالش می رویم و مشکلی ندارد. مامورین نیروی انتظامی اگر ماشینی از دستشان فرار کرد و از محدوده آن ها خارج شد باید برای تعقیبش اجازه بگیرند یا تماس بگیرند تا نیروهای جلویی، راه را مسدود کنند. خودشان حق ورود ندارند. اما ما اینطور نیستیم. موقع تعقیب و گریز هرجا بخواهیم می توانیم برویم. یا اگر محیط بانان مناطق دیگر کمک بخواهند ما می رویم اگر ما کمک بخواهیم آنها می آیند. موقع تعقیب و گریز می رویم ولی در زمان گشت زنی فقط در محدوده خودمان هستیم.

فکرشهر: در طول روز چند ساعت به گشت زنی می روید؟
پسر: بستگی دارد. بعضی اوقات یک روز کامل می رویم. یا دو روز یا سه روز می رویم. بستگی به موقعیت و گزارش هایی که داریم، دارد.

فکرشهر: حقوق و مزایایتان چطور است؟
پدر: اما چیزی که دولت تصویب کرده دست ما نیست. اگر علاقه داشته باشی دیگر فکر پول را نمی کنی. با این حال من الان حاضرم 5-6 تا نیروی جوان دستم بدهند و شبانه روز در حال گشت زنی در کوه باشیم.
پسر: باید بیشتر باشد چون ما وقتی به کوه و صحرا می رویم دیگر انتظار نداریم که برگردیم. می دانی علاقه چطور ثابت می شود؟اینکه حقوق من که بیست سال بعد از پدرم سر کار آمده ام بیشتر از او است. پدرم با این همه سابقه کار ماهی یک میلیون و 50هزار تومان حقوق می گیرد. 

فکرشهر: جناب فیض اللهی، به فکر بازنشستگی هم هستید؟
پدر: خدا شاهد است که اصلا در فکر بازنشستگی نیستم. فقط در فکر صحرا و بیابانم.

فکرشهر: در کوه اذیت نمی شوید؟
پدر: نه... نه... آنجا سرحال ترم. وقتی می آیم خانه مریض می شوم ولی آنجا مریض نمی شوم.

فکرشهر: در صحرا چادر می زنید؟
پدر: روی سنگ، در سایه درخت بادام، کلخنگ و.. می خوابیم.
پسر: ما  یک جاهایی می رویم و یک جاهایی می خوابیم که نمی توانید تصور کنید. حداقل من خودم که قله 4000 متری تفتان را رفتم اصلا عین خیالم نبود اما کوه هایی که اینجا می رویم، به خصوص «کوه سیاه»، نه به خاطر ارتفاعش بلکه به خاطر سختی مسیرش که حتی حیوان هم نمی تواند از آن بالا برود. اگر پرت شدی تکه تکه می شوی. به اندازه نوک کفش در کوه سوراخ ایجاد می کنند که بتوانند بروند بالا.

فکرشهر: در کوه ها پاتق های خاصی برای استراحت دارید؟
پسر: نه هرجا که رسیدیم می خوابیم.

فکرشهر: خب این خطرناک نیست؟ ماری؟ حیوان درنده ای؟
پدر: نه... ما در فکر این چیزها نیستیم. فکر مار و عقرب نیستیم. هرجا که دیدیم یک جای صافی هست یک کمی علف هست سرمان را می گذاریم و می خوابیم.

فکرشهر: در مدت خدمتتان جانوری هم بوده که الان دیگر نباشد؟ خیلی کم شده باشد یا منقرض شده باشد؟
پدر: جانوری داشتیم به نام «سیاهگوش» که الان خیلی کم شده اند.

فکرشهر: گونه های جانوری منطقه ما چه هستد که شما آن ها را دیده باشید؟
پدر: پلنگ، کفتار، گرگ، روباه، چوله، شغال، خرگوش و...

فکرشهر: شکارچیان منطقه ما برای شکار چه حیواناتی می آیند؟
پدر: بیشتر برای پرنده. کبک، تیهو. 
پسر: الان فصل تیهو مستان است. شکارچیان صدای ضبط شده تیهوی ماده را می گذارند، چون تیهوی نر جذب آن می شود وقتی پرنده  آمد، شکارش می کنند.

فکرشهر: اهالی منطقه با شما همکاری می کنند؟
پدر: الان وضعیت خیلی بهتر شده است. روستاییان همکاری می کنند. اما در گذشته خودشان راه را به شکارچیان نشان می دادند. بعد شکارچی مسیر را که یاد گرفته بود به دیگران هم نشان می داد. این باعث می شد که روستاییان ناراحت شوند و برای شکایت پیش ما بیایند. ما هم می گفتیم خودتان راه را نشانشان می دهید حالا که پشیمان شده اید می آیید محیط زیست؟! خودشان آینده نسل خودشان را از بین می برند. ما شکارچی داشتیم که 24 ساعت شکار می کرد الان آن را کنار گذاشته و می گوید من هیچ نفعی ندیده ام، فقط ضرر است. خودش مریض، بچه اش مریض.

فکرشهر: مواردی هم بوده که به خاطر شکار حیوانات، شخص آسیب دیده باشد؟ بیماری و ...
پسر: ما این چیزها را زیاد دیده ایم. یک بار یک بنده خدایی اهل بوشکان بود هر روز گزارشش را به ما می دادند که شکار می کند. ما او را خواستیم. یک روز دیدم یک آقایی با پسر فلجی آمد اداره. پرسیدم با کی کار دارید؟ گفت من همان آدمی هستم که هر روز برایم احضاریه می فرستید. گفت این بچه را می بینی. این پسرم است و دخترم یک سال از این کوچک تر است. یک روز رفته بودم کوه که حیوان شکار کنم. یک بز در حال زایمان را دیدم. چون داشت زایمان می کرد نمی توانست از جایش تکان بخورد. من هم زدمش. لاشه بز را آوردم خانه و جگرش را برای بچه هایم کباب کردم و دادم آن ها خوردند. فردا صبحش دخترم دیوانه شد و پسرم هم فلج شد. گفت من دیدم که دارد زایمان می کند اما زدمش و این بلا سر خودم و بچه هایم آمد. گفت من دیگر این کار را کنار گذاشته ام اینقدر دیگر دنبال من نفرستید. دخترش بعد از مدتی حالش خوب شد ولی پسرش هنوز فلج بود.

فکرشهر: چه توصیه ای به عموم مردم دارید؟
پسر: با تمام وجود، نه برای محیط زیست بلکه برای خوبی خودشان و زندگی خودشان محیط زیست را حفظ کنند چه از لحاظ انسانی و چه طبیعی.
پدر: محیط زیست را داشته باشند و محیط زیست را نگه دارند. 

فکرشهر: از این زندگی که به این شکل سپری کردید راضی هستید؟ از این مسیری که آمده اید؟
پدر: بله. هم از قبلش راضی هستم هم از بعدش.

فکرشهر: جناب پورسالم، آقایان فیض اللهی را در این سال ها چگونه دیده اید؟
صادق پورسالم: این دوستان، جان بر کف برای محیط زیست تلاش می کنند و به هیچ عنوان حاضر نیستند در برابر شکارچی کوتاه بیایند یا مسامحه کنند. من این را به چشم دیدم. بارها شده در بحث محیطبانی از جایی افتاده اند یا دست و پایشان شکسته یا ضربه دیده اند. وقتی اتفاقی برایشان افتاده من حتی  خودم رفته ام موضوع را برایشان صورت جلسه کرده ام که شما صدمه دیده اید. در این ماموریت سازمان باید جبران کند. وقتی این دوستان را می بینم انگیزه انسان نسبت به حفاظت از محیط زیست بیشتر می شود. دلت قرص می شود. یک حساسیت عجیبی هم دارند این است که وقتی متخلفی از دستشان فرار می کند خیلی ناراحت می شوند. وقتی در کوه هستیم خودمان هستیم و خدایمان. وقتی با شکارچی درگیر می شوی باید عاشق محیط زیست باشی که حاضر بشوی جانت را برای محیط زیست بدهی که با شکارچی در کوه و کمر درگیر بشوی. جا داشت که بیایم از آنها تشکر کنم که برای محیط زیست سنگ تمام می گذارند. 

فکرشهر: برنامه ای هم برای گرفتن محیط بان جدید دارید؟
پورسالم: قرار شده که سالی 300 محیط بان به بدنه محیط زیست اضافه بشود. این 300 تا در کل کشور تقسیم می شوند. طبق آزمون استخدامی .امسال 7 نفر را برای استان بوشهر در نظر گرفته اند و تا 5-4 سال دیگر 70 تایی اضافه می شوند و وضعیت بهتر می شود. قصدمان است که سه تا پاسگاه دیگر در دشتستان اضافه کنیم؛ یکی برای کوه سیاه، یکی برای تنگ ارم و یکی برای شبانکاره. 

فکرشهر: می خواستید یک قسمت از منطقه تنگ ارم را منطقه ی شکار ممنوع یا حفاظت شده اعلام کنید انجام شد؟
پورسالم: مناطق حفاظت شده پروسه خاصی دارد. خواستیم که آن را شکار ممنوع کنیم اما طرح قبول نشد برای همین رفتیم به سمتی که منطقه را بکنیم پایلوت ملی پلنگ ایرانی که الان این اتفاق افتاده است. ما الان در سازمان محیط زیست منطقه گیسکان به عنوان منطقه پایلوت ملی پلنگ ایرانی محسوب می شود. تنگ ارم یکی از بکرترین نقاط ایران است. مردم آنجا هم در بحث محیط زیست خیلی خوب همکاری می کنند. در منطقه گیسکان طرح پایلوت ملی حفاظت از پلنگ را برای آنجا توانستیم از  سازمان بگیریم. طرح حفاظت از پلنگ را مقداری اجرا کردیم و قرار است از هفته آینده هم اجرا شود. می خواهیم یک پاسگاه محیط بانی در خود کلمه استقرار پیدا کند و کل محیط زیست منطقه را پوشش دهد. بزرگ ترین مشکل ما مشکل شکار صید است و خوشبختانه مشکل تخریب زیستگاه نداریم. به خاطر همین جمعیت حیاط وحشمان پایین آمده است. اگر در این مناطق نیروهای محیط بانی مستقر شود قطعا چند سال دیگر تعداد حیات وحش آنجا خیلی بهتر خواهد شد. 

دیدگاه خود را بنویسید