سر خط خبرها:
هستی (12)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ مَهدی بشیری نهنجی

فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!


مَهدی بشیری نهنجی
تولد 19/ 6/1378 ـ بوشهر (اصالتا همدانی)
فرزند سوم خانواده  از 4 فرزند و تنها پسر خانواده ـ تحصیلات: دوم راهنمایی ـ شغل: خیاط
اهدا: 9خرداد 1396 (18 سالگی)

در کوچه، پدر مهدی به تیر برقی که سر مهدی به آن اصابت کرده، اشاره می کند و می گوید: «هربار که این تیر برق را می بینم، جگرم آتش می گیرد». وارد منزلشان می شویم. مادر مهدی با صورتی مهربان و غم زده به پپیشوازمان می آید. پدر مهدی به دختر کوچکش اشاره می کند و می گوید: «مدام بهانه مهدی را می گیرد» و ماجرا را اینگونه توضیح می دهد: «اوایل خرداد بود یا اواخر اردیبهشت». مادر مهدی میان کلامش می آید و می گوید: «27 اردیبهشت 96 بود»؛ و پدر بقیه ماجرا را تعریف می کند: «از سر کار با موتور برمی گشت که با ماشین تصادف کرد و سرش به تیر برق وسط بلوار اصابت کرد. کسی که بهش زده بود فرار کرده بود. متاسفانه اورژانس دیر به محل حادثه رسیده بود. اکسیژن به مغزش نرسیده بود و همان موقع توی کُما رفته بود. 13 روز توی کُما بود. من همان روز اول که دیدمش گفتم مَهدی دیگر رفته و برگشتنی نیست. بعد از اینکه سه روز توی بیمارستان بود عملش کردند». پرسشگرانه به من نگاه می کند و می گوید: «همان لحظه چرا عمل نمی کنند؟!» و باز خودش جواب می دهد: «باید همان لحظه عمل کنند که نتیجه ای بگیرند... بعد از عمل دکتر آمد گفت من کار خودم را انجام دادم، بقیه اش دست خداست. بعد از آن، پسرعمویم به دکتر زنگ زده بود. دکتر گفته بود به پدر و مادرش بگو دیگر امیدی نیست و اهدای عضو کنند». به اینجا که رسید، مادر گفت: «من قبول نمی کردم و می گفتم برمی گردد، اما آقای بشیری می گفت قبول کن».

پدر با لهجه همدانی توضیح می دهد: «من قبل از اینکه دکترها بگویند، خودم فکر همه چیز را کرده بودم. گفتم اگر مهدی برود، صددرصد اعضایش اهدا بشود».
می پرسم «آیا مهدی کارت اهدای عضو داشت یا صحبتی در این باره کرده بود؟»؛ پدر پاسخ منفی داد که «نه»؛ ولی مادر بلافاصله گفت: « گفته بود...» و ادامه داد: «دو هفته قبل از تصادفش تلویزیون فیلم گذاشته بود که می خواستند اعضای پسرشان را اهدا کنند. مادر پسر قبول می کرد ولی خواهرش قبول نمی کرد. مَهدی نشسته بود و با هم نگاه می کردیم. مهدی به من گفت:«مامان چه کار خوبیه. چقدر ثواب داره...»؛ به این جمله که می رسد، اشک از گونه اش سرازیر می شود. 
پدر مهدی در حالی که سعی می کرد لحنش شاد و پرانرژی باشد، دنباله حرف را می گیرد: «من می خواستم وقتی مَهدی می رود، اعضایش نرود و چند نفر را نجات بدهد».

دو کلیه، کبد و پانکراس مهدی اهدا شده و پدر می گوید توانسته دو نفر از دریافت کنندگان اعضا را پیدا کند و برایمان توضیح می دهد: «گیرنده های دو تا کلیه را پیدا کردیم اما کبد را پیدا نکردیم. دوست داریم آن ها را هم ببینیم. یکی از کلیه ها به یک دخترخانم 28 ساله اهل شیراز رسیده و یکی دیگر به یک مرد 35 ساله اهل قیرکارزین فارس. من به دخترخانم زنگ می زنم؛ دختر خانم یک «بابایی» به من می گوید... یک بابا می گوید...»؛ تبسمی روی لبش می نشیند و ادامه می دهد: «به آقا مرتضی (گیرنده کلیه) زنگ می زنم می گوید حال مادرم و خواهرهایم چطور است؟ من دیگر احساس دلتنگی نمی کنم. احساس نمی کنم که مهدی رفته است. من خدا را شکر می کنم که مهدی با رفتنش توانست این ها را به خانواده هایشان برگرداند. خدا نکند کسی مثل ما دچار شود، اما اگر خدای نکرده این اتفاق افتاد اهدای عضو کنند. من قبلا درباره اهدای عضو چیزی نمی دانستم. فقط در تلویزیون دیده بودیم. من به خانمم گفتم مهدی رفته است. چشم های مهدی پژمرده است». به همسرش اشاره می کند و ادامه می دهد: «گفتم بیا برویم فرم رضایتنامه را امضا کنیم. دو روز دیگر دستگاه ها را قطع می کنند و مهدی می رود. اگر اینجوری رفت ـ بدون اینکه اعضایش اهدا شود ـ من عذاب وجدان می گیرم و من را هم از دست می دهی. بعد خانمم خواب مهدی را دیده بود».

می پرسم «چه خوابی؟» مادر با صدای بغض آلودی تعریف می کند: «مهدی آمد به خوابم گفت «مامان همه بدنم درد می کنه. مخصوصا کلیه هایم.» گفت: «مامان عذابم نده». صبح بلند شدم گفتم برویم امضا کنیم. مهدی خیلی دوست داشت {اهدای عضو شود}...» این را می گوید و اشک هایش را پاک می کند. 
پدر دوباره ادامه می دهد: «بعد از اهدای عضو، مادرش خیلی بی تابی می کرد. می گفت کاش مهدی مانده بود. مهدی به خوابش آمده بود و روی ویلچر نشسته بود. به مادرش گفته بود «مامان تو منو اینجوری می خواستی؟!» من شغلم گچ کاری است. مهدی با خودم کار می کرد. مدتی به تهران رفته بود و آنجا خیاطی کار می کرد». به اینجا که می رسد؛ مادر اشک می ریزد و می گوید: «وقتی تهران بود هرشب به من زنگ می زد. می گفت «مامان بذار بیام بوشهر یه کاری می کنم که بهم افتخار کنی. سربلندت می کنم». به امام حسین (ع) خیلی علاقه داشت. ماه های محرم و صفر می رفت همه مسجدها را می گشت. دمام می زد...»؛ پدر دنباله حرف را گرفتک «به همه کمک می کرد. به پیرزن همسایه کمک می کرد. آداب معاشرتش با همه خوب بود. اذیت نمی کرد. خیلی بوشهر را دوست داشت».

پدر صد در صد حاضر است خانواده کسانی که دچار چنین حوادثی می شوند را راضی به اهدای عضو کند و هر دو از اهدای عضو فرزندشان راضی اند. مادر می گوید: «خیلی راضی هستم. دلم آرام گرفته است» و پدر ادامه می دهد: «عید پارسال موقع سال تحویل داشتم منفجر می شدم. اولین نفری که زنگ زد بهم گفت بابا عیدت مبارک دخترخانم از شیراز بود. دوست دارم کسی هم که کبد را گرفته، سالم باشد. پیدا هم نشد، نشد، فقط سالم باشد و پیوند گرفته باشد».
 

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه خود را بنویسید