سر خط خبرها:
هستی (13)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ سلطان باقری

فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!

سلطان باقری
تولد: 1342 ـ روستای عطیبه ـ شبانکاره
خانه دار ـ داری سه فرزند دختر و سه پسر ـ سواد: در حد خواندن و نوشتن
اهدا: 26/3/ 1396 (54 سالگی)

پسر مرحومه ـ آقای صالحی ـ پذیرفته تا آن چه رخ داده را برایمان بازگو کند. به دفتر «فکرشهر» می آید و برایمان از آن روزها می گوید: «ماه رمضان سال 96 بود. مادرم صحیح و سالم بود. حتی روزه می گرفت. 21 خرداد 96 بود. بعد از ظهر بود که مادرم گفت سرم درد می کند. بردیمش درمانگاه و بهش قرص دادند. آمدیم خانه اما دم صبح حالش خیلی بد شد. همان شب خود به خود سکته کرد و به کما رفت. 5 ـ 4 روز به همین صورت بود تا اینکه 21 ماه رمضان اعضایش را اهدا کردند. سکته مغزی شدیدی کرده بود».

می پرسم «وقتی دکترها حرف از اهدای عضو زدند، چه واکنشی داشتید؟» بغض می کند و ادامه می دهد: «اولین بار که دکترها به ما گفتند خیلی سخت بود. هیچکس نمی تواند سختی آن را تجسم کند. نمی توانی در ذهنت بیاوری که چقدر سخت است. نمی دانم چه شد و در چه شرایطی قرار گرفتیم که راضی شدیم. دکترها به ما گفتند برگشتی ندارد. من پرونده پزشکی اش را بردم شیراز، آنجا هم گفتند برگشتی ندارد. دکترها به من گفتند مادرتان دیگر برگشتی ندارد ولی می شود اعضای بدنش را اهدا کنی، چون سالم است».

می گویم «پدرتان در قید حیات هستند؟ مشکلی با این مسله نداشتند؟»؛ پاسخ می دهد: «بله. پدرم در قید حیات هستند اما من خودم تصمیم گرفتم». ساکت می شود و انگار که درد تصمیم بزرگش یادش آمده باشد، گریه اش می گیرد و می گوید: «خیلی سخت است. انشااله برای کسی پیش نیاید. سخت است راضی بشوی اعضای عزیزترین فرد زندگی ات را اهدا کنی. اما بعد از آن آسودگی خاطر است. می گویی کار بزرگی انجام دادی و او رفتنی بود».

آقای صالحی ـ پسر مرحومه ـ توضیح می دهد که «برای خانواده ما اهدای عضو چیزی غریب بود. هیچکدام اطلاعی نداشتیم. هر از گاهی در تلویزیون می دیدیم ولی ساده از آن می گذشتیم؛ اما همان لحظه که دکتر به من گفت انگار یک نیروی درونی گفت: «بسم اله... اصلا مانع نشو». نمی دانم اسمش را چه بگذارم. همه راضی بودند؛ هیچکس مخالفتی نکرد. همه خواهرها و برادرها گفتند هر تصمیمی که خودت بگیری ما هم راضی هستیم. دو شب بعد از اهدای عضو، مادرم به خواب خواهرم آمده بود و گفته بود «هرکاری که کردند، کارشان خیلی درست بود»».

کلیه ها، کبد و عروق قلب خانم باقری اهدا شده است و پسرش درباره دریافت کنندگان اعضا توضیح می دهد: «به ما گفتند کلیه ها به شیراز و کبد به تهران رفته است. اما بعدش دیگر به ما اطلاعی نداند که پیوند گرفته یا نه. دانشگاه علوم پزشکی به ما گفتند به شما خبر می دهیم اما هیچ خبری ندادند. واقعیتش دیگر دنبالش نرفتیم. ما برای رضای خدا این کار را انجام دادیم. اگر خبر دادند، دادند اگر نه هم هیچ».

او هم تاکید دارد که اگر چنین اتفاقی برای فرد دیگری افتاد، حاضر است آن ها را تشویق به اهدای عضو کند، و وقتی از خاطرات مادرش می پرسم، می گوید: «الان همه چیزش خاطره شده است. لحظه به لحظه بودن با او خاطره بود. حرف زدنش هایش، لبخند زدن هایش، توی ذهنم مانده است».
 

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه خود را بنویسید