سر خط خبرها:
هستی (14)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ فاطمه بارگاهی

فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!

فاطمه بارگاهی
تولد: 1/8/1369 ـ وحدتیه ـ دشتستان
مجرد ـ فرزند ششم خانواده ـ تحصیلات: دیپلم ـ خادم حسینه حضرت ابالفضل العباس(ع)
اهدا: 16/4/1396 (27 سالگی)

به خانه باصفا و ساده «فاطمه» وارد شدیم. مادر فاطمه بیمار و خوابیده بود. با دیدن ما بلند می شود. صدایش رمقی ندارد. تا متوجه می شود که برای گفت و گو درباره فاطمه آمده ایم، شروع به گریه می کند و می گوید: «فاطمه 27 سالش بود. زن برادرش حامله بود و دکتر بهش گفته بود باید پیاده روی کند. عروسم با فاطمه شب ها پیاده روی می رفتند. من به عروسم گفتم که از خیابان تالار نروید. آنجا لامپ ندارد و تاریک است. گفت «باشه». دو شب بود که می رفتند. شب سوم عروسم گفت هر چه به فاطمه گفتم از این خیابان نرویم، زن عمو بهم سفارش کرده، قبول نکرده و گفته « بیا برویم خبری نیست». فاطمه کنار جاده راه می رفته و پسری با موتور سنگین از پشت سر به او می زند. جاده اش خیلی تاریک است. این قدر آنجا تصادف شد و آدم کشته شد تا بلاخره بعد از اینکه فاطمه تصادف کرد، لامپ زدند. همانجا ضربه مغزی می شود. فورا او را به بیمارستان شهید گنجی برازجان رساندیم. دوبار قلبش ایستاد و احیا رویش انجام دادند».

می پرسم: «دکترها چطور به شما گفتند که فاطمه مرگ مغزی شده و می شود اهدای عضو کرد؟» با قاطعیتی که در صدایش موج می زند، پاسخ می دهد: «همان روز که دیدمش به برادرش گفتم «فاطمه دیگر فاطمه نمی شود». دکترش را صدا کنید تا از بین نرفته است اعضایش را اهدا کنیم. آخر پسرعمه اش تصادف کرده بود و اینقدر فاطمه اصرار می کرد و می گفت تا اعضایش را اهدا کنیم، اما مادرش راضی نشد. فاطمه اینقدر التماس می کرد اما خانواده اش دلشان نمی آمد. تا لحظه آخر هم بیمارستان را ول نمی کرد و می گفت اعضایش را اهدا کنید. فاطمه خودش کارت اهدای عضو نداشت ولی همیشه می گفت. حتی وقتی «آیدا محمدیان» توی کما رفته بود، همیشه می گفت چرا کسی نمی رود با خانواده اش صحبت کند تا اعضایش را اهدا کنند؟! پایش را می زد زمین می گفت بروید با خانواده اش صحبت کنید و دختر (آیدا محمدیان) را راحت کنید. بهش گفتم خودم می روم با آنها صحبت می کنم. بعد از اینکه گفتیم می خواهیم اعضای فاطمه را اهدا کنیم عمه ام آمد گفت 28 ماه رمضان (همان سال) فاطمه داشته توی حسینیه قرآن می خوانده که سراسیمه می آید پیشش می گوید عمه یک مرد نورانی که اسب هم داشته کنارش آمده و گفته تا هشت روز دیگر بیشتر فرصت نداری. زود جمع کن برویم. گفتم کجا بیایم؟ گفته هرجا رفتم توهم بیا. بدنت را هم باید اهدا کنی. فاطمه دو روز بیمارستان بود ولی عمه ام این حرف ها را به ما نگفت که فاطمه چنین چیزی دیده بوده است. انگار معجزه توی بدنش بود؛ من اصلا دل نداشتم ولی خیلی راحت قبول کردم. به دکترش گفتم اگر فاطمه رفتنی است تا اعضایش را اهدا کنیم. گفتم تا قلبش کار می کند این کار را انجام بدهید. همان شب ساعت 3 شب بردنش اتاق عمل و تا ساعت 5 صبح عملش تمام شد. دو شب بعد از تصادفش اعضایش اهدا شد. تصادفش 14 تیرماه 96 بود. دکتر باقری به من گفت وقتی می خواسته برود اتاق عمل، نوری صورت فاطمه را گرفته که نتوانسته برود. برگشته بعد صلوات فرستاده و دوباره رفته است».

از خاطرات فاطمه که سخن به میان می آید، این بار خواهر فاطمه است که برایمان خاطره ای تعریف می کند: «شبی که فاطمه به دنیا آمد، ماما شروع کرد به صلوات دادن. گفتیم چه شده؟ گفت وقتی فاطمه به دنیا آمده پرده ای روی صورتش بوده است. ماما گفت:«این دختر، دختر مومنی می شود». فاطمه همیشه می گفت دوست دارم اعضای بدنم اهدا شود. ما بهش می گفتیم تو که جایی نمی روی. تو که فقط توی حسینیه هستی. می گفت آمدیم و من از پله های حسینیه افتادم؟! همان شبی که اعضایش اهدا شده بود به خواب پسر عمویم آمده بود و گفته بود:«اوفی راحت شدم از دست این چیزهای توی شکمم.»»

دو تا کلیه و کبد فاطمه هم اهدا شده است و مادرش می گوید: «قلبش مشکل داشت، چون دوبار قلبش ایست کرده بود».
می پرسم از «گیرنده ها اطلاع دارید؟» و مادر پاسخ می دهد: «کبد رفته اردبیل و از دو تا کلیه، یکی رفته مرودشت و یکی زاهدان. تا حالا هیچکدام را ندیدیم. فقط با مرودشتی صحبت کردیم. اینقدر دلم می خواهد ببینمشان و با آن ها صحبت کنم... تا دلم آرام بگیرد...»
 

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه خود را بنویسید