سر خط خبرها:
هستی (16)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ مَهدی ترخان

فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!


مَهدی ترخان
تولد: 19/4/1379 ـ آب پخش
مجرد ـ فرزند سوم و تنها پسر خانواده ـ تحصیلات: دوم دبیرستان ـ شغل: کارگر
اهدا: 4/7/1396 (17 سالگی)

یک روز مانده به تحویل سال 98 به منزلشان رفتم. خانه اشان باصفا و پر از گل های بهاری بود. خواهرزاده های «مهدی» شلوغ می کنند. مادر مهدی در اتاق نشسته بود. سلام و خوش آمد گویی گفت. قلیان می کشید و به حرف های من و دخترش گوش می داد. سرش پایین بود و هیچ حرفی نمی زد. از آن روزها و رخداد که می پرسم، خواهر مهدی لبخند می زند و می گوید: «مهدی 17سالش بود که این اتفاق برایش افتاد. 31/6/ 96 بود. به خاطر مشکلات مالی که داشتیم دو سال بود که ترک تحصیل کرده بود. کارگری می کرد. از اول دبستان تا دوم دبیرستان که ترک تحصیل کرد درسش خیلی خوب بود. مدرسه نمونه باقرالعلوم درس می خواند. عاشق ریاضی بود. سر میدان آب پخش تصادف کرد. خودش عابر پیاده بود. یک سمند بهش زده و فرار کرده بود. همان موقع توی کُما رفت. وقتی اورژانس بالای سرش رسیده بود، قلبش ایستاده بود، برای همین خون به مغزش نرسیده بود و دچار مرگ مغزی شده بود. در راه بیمارستان و در آمبولانس دوباره قلبش ایستاده بود. در بیمارستان هم باز این اتفاق افتاده بود. یعنی در عرض نیم ساعت، سه بار قلبش ایستاده و باز احیا شده بود. سه روز در بیمارستان توی کُما بود. روز دوم که برای عیادتش به بیمارستان رفته بودم، گفتند یک تیم پزشکی می خواهند درباره اهدای عضو با مادرم صحبت کند. من جرات نکردم چیزی به مادرم بگویم. آخر ما فقط مَهدی را داشتیم. دو خواهریم و مَهدی تنها برادرمان بود. همه می دانستند به جز مادرم. پدرم آن زمان در قید حیات بود. 6ماه بعد از مهدی فوت کرد».

می گویم «مهدی کارت اهدای عضو داشت؟ یا حرفی در این مورد به شما زده بود؟» و خواهر پاسخ می دهد: «نه، مهدی هیچوقت درباره مرگ فکر نمی کرد. همیشه دوست داشت به جاهای خوب برسد. همیشه بلندپرواز بود. دو تا از بزرگان فامیل و دوستان برادرم را آوردم که همراه پزشکان باشند که اگر مادرم قبول نکرد آن ها مادرم را راضی کنند. مادرم فکر می کرد که دکترها آمده اند بگویند مهدی را به شیراز انتقال بدهیم. بعد دکترها آمدند به مادرم گفتند هیچ امیدی نیست و تنها راهی که می شود پسرت زنده بماند و اسمش بماند این است که اهدای عضو کنی. مادرم هم نه نگفت. چون ماه محرم بود، گفت «دادمش به علی اصغر امام حسین(ع)». اصلا مخالفت نکرد». خواهر مرحوم، سکوت و کمی فکر می کند و ادامه می دهد: «روز تولد مهدی، شهادت امام حسن عسکری (ع) بود و شب تصادفش اول محرم بود. روز خاکسپاری اش هفتم محرم بود. من همیشه می گویم خدا به مادرم و مهدی نظر کرد...» و به مادرش نگاه می کند و اضافه می کند: «قلب، دو تا کلیه و کبد برادرم اهدا شد؛ مهدی در استان بوشهر، دومین قلب اهدایی است».

می دانند که قلب مهدی به «صادق» رسیده که اهل رفسنجان است: «قبلا نجار بوده اما فعلا به خاطر شرایط جسمی اش نمی تواند کار کند. اگر یک شب مادرم به او زنگ نزند و یا او به مادرم زنگ نزند، آن شب صبح نمی شود».

رو به مادر مهدی که هنوز سرش پایین است، می گویم «از کارتان راضی هستید؟»
مادر مهدی سرش را یک لحظه به سمت آسمان بلند می کند و می گوید: «شکر». دستانش را باز می کند و باز تکرار می کند: «هزار بار شکرش را می کنم» و ادامه می دهد: «الان هم که زنده هستم فقط به خاطر این قلب است. نه اینکه پشیمان باشم؛ نه، شکرش را می کنم ولی خب مادر است... او ـ گیرنده قلب ـ که حرف می زند و نفسش که می آید و می رود روی قلب بچه من است. این هم یک بچه است فرقی نمی کند. برای عید می خواست به دیدنم بیاید...» به اینجا که می رسد لحنش محکم می شود و می گوید: «گفتم «دی» (مادر) شنبه نیا خوب نیست. بگذار یکشنبه بیا. بین ما رابطه مادر و فرزندی است».

به خاطره ها که می رسیم، مادر مهدی آرام و شمرده می گوید: «هرچه بخواهم از خوبی اش بگویم کم گفته ام. الان شما می خواهید بگویید چون بچه اش است دارد تعریفش را می دهد. اما خدا خودش می داند همین قدر که با خودمان خوب بود، دو برابرش با مردم خوب بود. یک بار ماه حسین (ع) (ماه محرم) داشتند تعزیه اجرا می کردند، دیدم دارد آب، پخش می کند. وقتی دیدمش گفتم خدایا شکرت. احساس افتخار کردم. من لیاقت نداشتم صاحب داری اش کنم...» سرش را به سمت آسمان بلند می کند و می گوید: «مال خدا بود، خدا هم خودش بردش».
 

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه خود را بنویسید