سر خط خبرها:
هستی (18)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ امید دشتی

فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!


امید دشتی
تولد: 27/10/1363 ـ شبانکاره
متاهل ـ دارای دو فرزند پسر و دختر ـ تحصیلات: دیپلم
اهدا: 21/7/1396 (33 سالگی)

خانه ای ساده با انسان هایی که سادگی از آن ها می بارید. پدر «امید» سنی ازش گذشته بود. همه اعضای خانواده «امید» جمع بودند. پسر کوچک امید که آمد، پدر امید اشاره کرد که «پسرم با خودمان زندگی می کند» و توضیح داد: «پسرم کیک می خرید و بین سوپرمارکت ها و اداره ها پخش می کرد. درآمدش کم بود ولی هیچ وقت از زندگی نمی نالید. تیر برق وسط خیابان و کوچه بود. 7/7/96 بود. علت حادثه درست مشخص نیست اما ماشینی از روبرو می آمده و پسرم برای اینکه به ماشین نخورد به سمت دیگر خیابان می رود ولی چون تیر برق در وسط خیابان بوده با آن برخورد می کند. سرش به تیر برق می خورد و ضربه مغزی می شود».
برادر امید دنباله حرف پدر را می گیرد: «تیر برق از دیوار 4 متر فاصله دارد. شهرداری می گوید اداره برق باید تیر برق را بردارد و اداره برق می گوید چون شهرداری اجازه عقب نشینی دیوار را داده، باید خودش هم تیر برق را عقب ببرد. به خاطر بروکراسی اداری جان مردم به خطر می افتد».

پدر ادامه می دهد: «پسر من تا وقتی توی بیمارستان خلیج فارس بود، هوش داشت. حالش خوب بود. حرف می زد ولی چون اول او را به بیمارستان شهید گنجی بردیم و از آنجا به بیمارستان شهدای خلیج فارس منتقلش کردیم، بیمارستان شهدای خلیج فارس ما را معطل کردند. توی بیمارستان اینقدر داد زدیم ولی کسی به داد ما نرسید. بعد برادرش آمد و داد و فریاد کرد. بعد از سه ساعت که در بخش اورژانس بیمارستان خلیج فارس بود، دکتر متخصصی آمد بالای سرش و گفت باید عمل شود و به بیمارستان تامین اجتماعی منتقل شود. ولی بیمارستان اجازه ترخیص به ما نمی داد و می گفت اول باید تسویه حساب کنید. ما هیچ پولی همراهمان نبود. حتی وقت نکرده بودیم لباسمان را عوض کنیم. بوشهر هم کسی را نداشتیم».

برادر امید اضافه می کند: «من گفتم سند ماشینم را گرو می گذارم، ما هول بودیم و پول همراهمان نیست. اما قبول نکردند تا از شهرمان کسی برایمان پول آورد و بلاخره به بیمارستان تامین اجتماعی رفتیم. امید در بیمارستان تامین اجتماعی از هوش رفت و هر روز بدتر می شد. به خاطر پول تا غروب ما را در بیمارستان نگه داشتند. مریض ما اورژانسی بود. همینطور از سرش خون می رفت و ما درگیر حساب و کتاب با بیمارستان بودیم. منتظر بودیم پول به دستمان برسد تا تسویه حساب کنیم تا برادرم را به بیمارستان تامین اجتماعی انتقال بدهند. بعد از این جریان من رفتم گفتم این تیرهای برق وسط کوچه و خیابان را بردارید تا اتفاق بدی برای فرد دیگر نیفتد اما انجام ندادند. درست است که برادرم حقوق خاصی نداشت ولی با این وجود یک خانواده را می گرداند. بچه هایش یتیم شدند...». به اینجا که می رسد، پدر امید تاکید می کند: «فقیر بودیم ولی شکر خدا دستمان جلوی کسی دراز نشده است» و ادامه می دهد: «شب تماس گرفتند گفتند می خواهیم با خانواده اش حرف بزنیم. من همان موقع فهمیدم که می خواهند چه بگویند. اگر دکتر باقری نبود و درست راهنماییمان نمی کرد، نمی توانستیم این تصمیم را بگیریم. اگر پرنده ای هم در خانه ات باشد و جلوی چشمت پر پر کند دلت نمی آید او را تا لحظه آخر از خانه ات بیرون بیندازی. عقل به تو می گوید بپذیر اما احساس می گوید شاید معجزه بشود. دکتر باقری به من گفت کسانی اینجا آمدند که دارایی دنیا را داشتند و رفتند و چیزی ازشان باقی نماند، ولی کسی که هیچ چیزی نداشته است کار خیر (اهدای عضو) می کند؛ هم برای میت خوب است هم برای خانواده و هم برای دیگران. به پسرم زنگ زدم؛ گفتم تصمیمشان این است، مادرت را فردا با خودت بیاور، من خودم او را راضی می کنم. گفتم بچه ام رفته و خانواده اش بی سرپرست شده اند، تا حداقل یک آدم دیگری نجات پیدا کند و خانواده اش بی سرپرست نشود. دکتر باقری با مادرش صحبت کرد و مادرش را راضی کرد».

می گویم «همسر مرحوم چطور؟ حرفی نزد؟» و پدر پاسخ می دهد: «خانمش چیزی نگفت. به او گفتم فردا کسی، حرفی، چیزی نزند. در بین همشهری ها داریم که می گویند این ها اعضای بچه اشان را فروخته اند و پول گرفته اند. خیلی ها گفتند این ها به خاطر پول این کار را کرده اند...»
وقتی پرسیدم «از این کارتان راضی هستید؟» به چشمش اشاره کرد و گفت: «تو دیدی من گریه کنم؟ مگر بچه ام نبود؟ راضی هستم و یک ذره گریه نکردم. بچه ام است ولی یک ذره نگذاشتم اشک از چشم من بیاید. گفتم تا اجر کارم ضایع نشود. فقط دلمان می خواهد کسانی که اعضا را دریافت کرده اند، ببینیم. پسر من را در گلزار شهدا خاک کردند. تشیع جنازه اش جوری بود که جای سوزن انداختن نبود».

به خاطرات «امید» که رسیدیم، مادر که در تمام مدت ساکت بود، به گریه افتاد و مظلومانه گفت: «بچه ای که با فقیری بزرگ کنی خیلی سخت است» و ادامه داد: «صبح ها تا قرآن نمی خواند از خانه بیرون نمی رفت. با اینکه بدنش ضعیف بود، روزه می گرفت. چند وقت قبل از این اتفاق با چند تا از دوستانش می رفتند دوشنبه بازار و آنجا کیک می فروخت. دوستانش بهش گفته بودند اگر ما تصادف کنیم بیمه هستیم و حداقل بیمه یک چیزی به ما می دهد تو می خواهی چکار کنی؟ «امید» گفته بود من هم می گویم که اعضای بدنم را اهدا کنند...». موقع رفتن، پسر کوچک «امید» با کیسه ای پر از کیک ما را بدرقه کرد.

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه‌ها

سهیل

تمام فکر شهر شده این روایت قهرمان... دیگه مطلب ندارید؟ اول تا اخر این سایت شده این ادم حالش دیگه بهم میخوره از این مطلب خیلی شورش کردید

من

جناب اگر یکی از این عزیزان، برادر، خواهر، پدر یا مادر خود شما بود بازهم همچین حرفی میزدید؟ تنها دلخوشی خانواده هاشون همینه  چیز خاصی که بندگان خدا نخواستن

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید