سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»

در امتداد کاروانسرا میهمان دژ+ تصاویر

فکرشهر ـ مجید کمالی پور: چند روز پیش، دوستی ازم پرسید «می دونی گردشگری ‌سیاه یا دارک توریسم هم وجود داره؟» خدا بیامرزد پدر گوگل را که گفت: «سفر به مناطقی که بر اثر حوادث طبیعی مثل سیل، زلزله، جنگ، و...، ویران شده اند، می شود «گردشگری سیاه» و کلیه مناطقی که به نوعی باعث فرح نمی شوند ولی ممکن است باعث تفکر یا ناراحتی بشوند را در بر می گیرد...

فکرشهر ـ مجید کمالی پور: چند روز پیش، دوستی ازم پرسید «می دونی گردشگری ‌سیاه یا دارک توریسم هم وجود داره؟» خدا بیامرزد پدر گوگل را که گفت: «سفر به مناطقی که بر اثر حوادث طبیعی مثل سیل، زلزله، جنگ، و...، ویران شده اند، می شود «گردشگری سیاه» و کلیه مناطقی که به نوعی باعث فرح نمی شوند ولی ممکن است باعث تفکر یا ناراحتی بشوند را در بر می گیرد.

چندی پیش در کاروانسرای مشیرالملک برازجان بودم. سری به قسمت ممنوعه زدم. سلول های تاریک و بی نور؛ با این که چراغ موبایلم روشن بود، ولی چیزی دیده نمی شد؛ باید چشم هایت را تنگ می کردی تا جلویت را ببینی. اگر آدم زندانی نباشد، حتی تحمل این هوای خفه برای چند دقیقه دیدن هم سخت است. اگر در هر سلولی بسته شود، دیگر با گذشت زمان هم چشمت به تاریکی عادت نخواهد کرد. بی اختیار خیال می کنی هوا سنگین است و داری خفقان می گیری. اگر ناگهان در ورود به سلولی هم با کس دیگری مواجه شوی که جیغی هم باید از ترس بکشی. اینجا این قدذ نمور است که بوی نا، تنگی نفس برایت می آورد. اینجا که باشی، نیاز به هیچ شکنجه ای نداری، کافی است درب سلول را به هم بزنند تا نفست بگیرد و در تاریکی خفه شوی. 

هنوز بر روی دیوارها، روزنامه های قدیمی که با سریش به دیوار چسبیده اند را می توانی ببینی؛ شاید اینها هم از ترس دیوارها را ول نمی کنند.

 در نگاه جستجوگرم بر روی دیوارهای نم زده، خطوطی که بیانگر گذر روزهای زندانی بودن است، دیده می شود. چقدر سخت است بیست و چهار ساعت انتظار بکشی تا بتوانی با کشیدن خطی بر دیوار، دلت را خوش کنی. من که حوصله ندارم؛ همان شب اولی خط ها را می کشم ولی آزاد نمی شوم.

 دیگر تحمل سنگینی هوا مشکل بود. یواشکی در پناه چراغ موبایل دستم را به دیوار گرفتم تا خارج شوم که صدایی گفت کجا؟ از ترس خشکیدم. نور چراغ موبایل کمکم کرد. من مهندس بازرگانم؛ من سحابی هستم؛ من عمویی ام؛ من صفر قهرمانی ام؛ من شهید زندم... صداها بی امان می گفتند و در تاریکی سلول هجوم می آوردند. ما سال ها اینجا زندانی عقیده بوده ایم؛ این خطوط که بر دیوار نقش شده اند، یادگار جوانی بر باد رفته ما هستند. گفتم چطور اینجا زندگی می کنید؟ صداها درهم و برهم آمدند: 

ما اینجا فقط زنده ایم، زندگی نمی کنیم.

پشتم به دیوار مقابل خورد؛ بی اختیار گریخته بودم. شاید هم از‌ شرم؛ شاید هم از ترس. مامور آنجا با تعجب گفت کجا بودی؟ گفتم زندان.

دیدگاه‌ها

مطلع

سلام خداقوت این نوشته های روی دیواراسم اشخاص است وتصاویرگرفتن ازاین دیوارداخل زندان سابق(زندان معروف به زندان سیاسی)فکرکنم ممنوع باشد. حتی بازدیدعمومی هم ازاین قسمت براساس شنیده ها ممنوع اعلام شده. صرفابراساس شنیده ها جهت استحضاردوستان.

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید