سر خط خبرها:
گفت و گوی اختصاصی «فکرشهر» با زنی که روی پای خود ایستاده

من کار را شروع کردم؛ الان همسرم آشپزی می کند + عکس

فکرشهر: اگر توان مالی داشته باشد، می تواند دست افراد دیگری را هم بگیرد. می گوید غذاهایش را ارزان تر می فروشد تا قشر کارگر هم بتواند بخرد؛ چون خودش هم کارگر است و آن ها را درک می کند...

فکرشهرـ الهام راسخی: زمانی نه چندان دور مردم خودشان گندم می کاشتند، خودشان برداشت می کردند، خودشان آسیاب می کردند و نان می پختند اما درگیری و شلوغی زندگی امروزه به آدم ها اجازه نمی دهد به مزه نانی که می خورند توجه کنند چه برسد که بخواهند نان بپزند. اشتغال زنان باعث شده که خرید از غذافروشی ها بالا برود. دیگر کسی به خاطر گرفتن غذا از بیرون، دیگران را متهم به «گلمبویی» نمی کند، زیرا همه به نوعی با آن درگیر هستند. 
در میان زنان شاغل که در بیرون از خانه فعالیت می کنند، زنانی هم هستند که در چارچوب خانه از همه توان و استعدادشان برای به دست آوردن لقمه نانی حلال دریغ نمی کنند. از گرفتن انواع ترشیجات و مرباهای خانگی گرفته تا آماده سازی انواع سبزی برای پخت غذا. برخی از آن ها پا را فراتر می گذارند و وارد کارزار سخت تری می شوند؛ پخت غذای خانگی و رقابت با غذافروشی ها و بیرون برهای ثابتی که رشد قارچی دارند. یکی از آن ها صاحب ماشینی است که نزدیک های ظهر برای فروش غذایش می آید و خیلی وقت ها قبل از اینکه سروکله خودش و غذاهایش‌ پیدا شود، مشتری ها در انتظارش آن حوالی پرسه می زنند. زنی که روی پای خود ایستاده و می توان گفت اکنون برای خودش و همسرش اشتغال زایی کرده و اگر توان مالی داشته باشد، می تواند دست افراد دیگری را هم بگیرد. می گوید غذاهایش را ارزان تر می فروشد تا قشر کارگر هم بتواند بخرد؛ چون خودش هم کارگر است و آن ها را درک می کند.
با او قرار ملاقاتی در خانه اش می گذارم. درِ خانه را می زنم. از پشت در بوی قورمه سبزی می آید. وارد حیاط که می شوم همسرش مشغول سرخ کردن سبزی قورمه است. خودش با کیسه ای پر از لپه و لوبیا جلویم می نشیند. معذرت می خواهد و می‌گوید همین طور که من این ها را پاک می کنم، شما سوالاتتان را بپرسید.

فکرشهر: لطفا خودتان را معرفی کنید.
سکینه احمدی هستم. 34 ساله و متاهل. البته مشتری ها من را به فامیلی همسرم (خورشیدی) می شناسند.

فکرشهر: متولد برازجان هستید؟ 
بله. 

فکرشهر: چند فرزند دارید؟ 
یک دختر 6 ساله دارم. 

فکرشهر: چطور شد که تصمیم به پخت غذای خانگی گرفتید؟ 
راستش من خیلی دور و بر آشپزی نبودم. برادرم غذای بیرون بر خانگی داشت؛ به من پیشنهاد داد و من هم قبول کردم. همسرم آن زمان در عسلویه کار می کرد و 4ـ3 ماهی یک بار حقوق می گرفت. زیر فشار مالی بودیم. با دمپخت شروع کردم. غذایی را پختم که در منوی غذایی برادرم نباشد که او مشتری هایش را از دست ندهد. 

فکرشهر: این موضوع مربوط به چه زمانی است؟ 
دو سال پیش. شهریور سال 96. کنار بیمارستان شهید صادق گنجی دکه داشتیم. برادرم صبح تا ظهر بود و من عصر تا شب می رفتم. بعد از دو سه ماه رفتم میدان تره بار برازجان. اولش که جا نیفتاده بودم تا سه بعدازظهر هم طول می کشید که غذایم را بفروشم. بعد خوب شد، ولی یک خانمی آمد آنجا و مثل من شروع کرد به فروش غذای خانگی و مشتری های من نصف شدند. بعضی اوقات غذاها روی دستم می ماند. 

فکرشهر: چه شد که به مکان فعلی اتان نقل مکان کردید؟ 
همسرم تمام شهر را گشته بود و بعد آمد گفت رفتم نزدیک دادگاه آنجا جای خوبی است. برویم آنجا ببینیم خدا چه می خواهد. آمدیم اینجا الحمدلله خوب بود. 

فکرشهر: آشپزی را از چه کسی یاد گرفتید؟ 
از خودم. از فرد خاصی یاد نگرفتم. هر خانمی بلاخره آشپزی بلد است. خواهر بزرگ ترم آشپزی اش حرف ندارد. برای مراسم های خانوادگیمان غذا می پزد. ولی حقیقتش من اصلا علاقه ای نداشتم. اوایل هم نمی توانستم برنج را خوب دربیاورم. خورش ها یا خیلی آبکی یا سفت می شدند. ولی عیب کارم را از برادر و همسرم می پرسیدم. 

فکرشهر: مگر همسرتان آشپزی بلد است؟ 
بله. الان همسرم خودش غذا می پزد. یک سال اول کار، من می پختم و او می فروخت. اما الان دیسک کمر گرفتم و گردن، زانوها و دست چپم درد می کند. همسرم می‌پزد و من برای فروش می روم. چون نفس تنگی دارد نمی تواند در این هوا بیرون برود. قبل از این که این کار را شروع کنیم، آشپزی همسرم در خانه از من بهتر بود. 

فکرشهر: منوی غذاهای روزانه اتان چیست؟ 
از شنبه تا پنجشنبه قیمه بادمجان، قورمه سبزی و مرغ، غذاهای ثابت هر روزمان هستند. ولی روزهای دوشنبه عدس پلو با گوشت چرخ کرده را اضافه می کنم و روزهای سه شنبه به جای قیمه بادمجان، قیمه سیب زمینی دارم. در کنار این ها، غذاهای سفارشی هم انجام می دهم. مثل مرغ شکم پر و... 

فکرشهر: روزانه چه تعداد غذا می پزید؟ 
بستگی به هوا و مشتری دارد. ما از 7 دست غذا شروع کردیم. بعد شد 10 تا و بعد  30تا و کم کم آن را افزایش دادیم. مثلا از بهمن تا پایان فروردین، مشتری زیاد است؛ مخصوصا روزهای خانه تکانی و نزدیک عید. اگر سه کیسه برنج هم بپزم فروش می رود ولی ما امکانات پخت این همه غذا را نداریم. بعد همینطور که هوا گرم می شود، مشتری هم کم می شود و ما هم میزان پختمان را کم می کنیم. 

فکرشهر: از غذافروشی های سطح شهر پیشنهاد کار نداشتید؟ 
چرا داشتم ولی گفتم نمی توانم. چون کار در غذافروشی حقوقش کم و خستگی اش زیاد است. 

فکرشهر: مزاحم کارتان نشدند؟ 
که بخواهند دعوا کنند نه. فقط یک بار یکی از غذافروشی ها خودش را به جای بهداشت جا زده بود و گفته بود گزارشتان را داده اند و الان می خواهند بیایند سروقتتان. زودتر جمع کنید بروید. ولی فهمیدیم از بهداشت نیستند چون چندتا از مشتری هایم از بهداشت هستند. 

فکرشهر: موانع و مشکلاتی هم برای شروع کارتان داشتید؟ 
اولش دستمان خالی بود. برای خرید ظرف و ظروف و وسایل پول نداشتیم. مادرم در بازار مغازه داری را می شناخت و صحبت کرد و ما از آنجا ظرف قرضی آوردیم. یک مقدار پول پیش پرداخت کردیم و بقیه اش را قسط بندی کرد. کم کم کار کردیم و اقساط را دادیم. 

فکرشهر: دوست دارید کارتان را گسترش بدهید؟ 
دوست داریم ولی سرمایه می خواهد. اگر بخواهی مغازه رهن کنی، 50 میلیون پول پیش می خواهد. تجهیزات آشپزخانه می خواهد. دیگ بخارپز می خواهد. 

فکرشهر: نمی توانید وام اشتغال بگیرید؟ 
کی می خواهد ضامن ما بشود؟! سه سال پیش با هزار مکافات، 10میلیون تومان وام گرفتیم که بتوانیم خانه ای رهن کنیم. 

فکرشهر: الان اینجا اجاره هستید؟ 
بله. 

فکرشهر: دوست دارید کارتان را تا کی ادامه بدهید؟ 
تا جایی که توانش را داشته باشم. 

فکرشهر: الان شغل اصلی شما و همسرتان آشپزی شده است؟ 
بله؛ فعلا همین است. غذای خانگی هم زیاد شده است. الان نزدیک همین جایی که من برای فروش می ایستم، دو نفر دیگر هم آمده اند. 

فکرشهر: مشتری ها کدام غذایتان را بیشتر دوست دارند؟ 
قورمه سبزی و قیمه بادمجان. خیلی وقت ها فقط خورش می برند. 

فکرشهر: خودتان چه غذایی را بیشتر دوست دارید؟ 
قیمه بادمجان. 

فکرشهر: از چه ساعتی شروع به پختن می کنید؟ 
از ساعت 7 صبح، ولی از شب قبل سبزی قورمه را سرخ می کنیم. برنج و حبوبات را می خیسانیم. همه چیز را آماده می کنیم. جوری غذا را آماده می کنیم که وقتی دارم برمی گردم خانه، هنوز قابلمه ها داغ هستند. ساعت 11 برای فروش می روم. 

فکرشهر: برای ارگان یا شرکت ها هم غذا می پزید؟ 
فعلا فقط برای یک ارگان روزانه تعداد خاصی غذا آماده می کنم. شرکت هایی هم بودند که پیشنهاد دادند، اما من قبول نکردم، چون پول نقد نمی دهند. 

فکرشهر: پس روزانه کلا درگیر هستید؟ 
بله؛ 24 ساعت درگیریم. یک خواب راحت نداریم. روزهای پنجشنبه نفس راحتی می کشیم، چون فردایش جمعه است. اوایل چون دستمان خالی بود، روزهای جمعه و تعطیل هم پخت داشتیم، اما الان دیگر کار نمی کنیم. دوست داریم کسی را بیاوریم که کمکمان باشد، فعلا فرد مناسبی پیدا نکرده ایم. 

فکرشهر: اگر دست و بالتان باز شد، می خواهید چکار کنید؟ این کارتان را کنار می گذارید؟ 
من که دلم نمی آید. همسرم لیسانس روانشناسی دارد ولی کار گیرش نمی آید. چندسالی هم که عسلویه بود تنها چیزی که نصیبش شد نفس تنگی بود. الان هم چون نفس تنگی دارد و من دیسک کمر دارم، او می‌پزد و من برای فروش می برم. اگر در آینده کار درست و حسابی باشد....
الان به خاطر این کارمان نمی توانیم هر خانه ای را اجاره کنیم. خانه نوساز را به ما اجاره نمی دهند. من اطراف گازها، پتو انداخته ام که اگر چیزی بریزد روی آن ها بریزد و موزاییک های کف حیاط کثیف نشود. 

فکرشهر: یعنی برای آینده اتان برنامه خاصی ندارید؟ 
آدم نمی داند در آینده چه اتفاقی می افتد. قیمت مواد غذایی هر روز بیشتر می شود. 

فکرشهر: اگر عمده خرید کنید، مناسب تر نیست؟ 
بله ولی پول می خواهد که ما نداریم. باید حداقل 10میلیون تومان پول داشته باشی که جنس بخری و در خانه انبار کنی. ما هر روز صبح به صبح خرید می کنیم. 

فکرشهر: قیمت غذای شما از جاهای دیگر ارزان تر است؛ چرا؟ 
به خاطر مشتری اینکار را کردیم. اگر قیمتمان با غذافروشی های ثابت یکی باشد، مشتری می رود از آنها خرید می کند. انتظار دارد که من ارزان تر بدهم. خیلی از مشتری های من کارمند، وکیل، مهندس و استاد دانشگاه هستند. حتی قاضی چندبار از من خرید کرده است ولی در کنارش قشر کارگر هم دارم. خودم کارگر هستم و آن ها را درک می کنم. اگر 1000 ‪ تومان گران تر بدهم، ممکن است نتواند بخرد. 

فکرشهر: چقدر به بهداشت اهمیت می دهید؟ 
من روی تمیزی حساسم، ولی همسرم بیشتر از من حساس است. روزی که بنای کار را گذاشتیم، گفتیم باید غذا را جوری بپزیم که اولین نفری که از آن می خورد، دخترمان است. خودمان هم از همین غذا استفاده می کنیم. آدم وقتی خودش را در نظر بگیرد... 
من مشتری دارم که می گوید شوهرم خیلی حساس است و می گوید اگر نتوانم غذا درست کنم فقط غذای شما را می خورد. 

فکرشهر: تا به حال شده غذا روی دستتان بماند؟ با آنها چکار می کنید؟
یکی دو بار، آن هم در حد 4 ـ 3 دست. سعی می کنیم کم بپزیم که اضاف نیاید. امروز برنجم تمام شد و فقط قورمه سبزی باقی مانده بود؛ هر مشتری که می آمد یک کاسه قورمه سبزی رایگان به او می دادم، خیرات برای اموات؛ البته اولین بار بود این کار را می کردم. 

فکرشهر: آشپزی برای شما مثل چیست؟ 
یک جورایی هم سرگرممان کرده و هم خسته شده ایم. دو روز هم که غذا نمی پزیم انگار چیزی را گم کرده ایم، ولی خستگی اش زیاد است. 

فکرشهر: وقتی مشتری ها از دست پختتان تعریف می کنند، چه احساسی پیدا می کنید؟ 
به قول بچه های امروزی، شارژ می شوم. وقتی می بینم مشتری راضی است، انرژی می گیرم و از ته دل خوشحال می شوم. 

فکرشهر: از اینکه وقت گذاشتید متشکرم. 
من هم از شما ممنونم. 

دیدگاه خود را بنویسید