سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»/ در یادبود مرحوم «احمد مدرس زاده»؛ نخستین استاندار همزمان استان های بوشهر، فارس و هرمزگان بعد از انقلاب (2)

رفاقتی از تبعید

فکرشهر- حسن اربابی بیدگلی: بیدگل که یکی از روستاهای کاشان است، زادگاه من است؛ من متولد سال 1310 هستم. اولین شغلم معلمی بود. بعد از یک کلاس روانشناسی که با مهدی اخوان ثالث داشتیم، معلم شدم. در ضمن تدریس در مدارس حومه تهران، تحصیلم را ادامه دادم و دیپلم گرفتم و بعد از دیپلم هم یک دوره فنی در «آی سی اس» لندن گذراندم. سه سال که معلم بودم، کودتای 28 مرداد پیش آمد و من 6 ماه به زندان افتادم و از ازندان که آزاد شدم، دیدم اخراجی وزارت فرهنگ آن زمان هستم.

من در مبارزات ملی شدن صنعت نفت، در زادگاهم، به نفع مصدق میتینگ می دادم. سه روز قبل از کودتا، فرماندار شهر دنبال من فرستاد که تشریف بیاورید دیداری داشته باشیم. با این جمله من دو نفر از دوستانم را هم همراه خودم بردم به دیدار فرماندار ولی بدون هیچ محاکمه و گفت و گویی، مرا به زندان کاشان تحویل دادند و سه روز بعدش هم کودتا شد. 6 ماه برای من حکم زندانی بریدند و بعد از 6 ماه که برگشتم تهران و رفتم وزارت فرهنگ که بروم برای ادامه تدریس، گفتند اخراج شده اید.

از همان لحظه، سابقه ای سیاسی برای من درست شد بدون این که وابستگی به سازمانی داشته باشم، اما افکارم، افکار مبارزاتی شده بود.

بعد از آن رفتم دانشکده افسری که خدمت وظیفه انجام بدهم؛ در نیمه اول سال 1333 در دانشکده افسری احتیاط برای خدمت وظیفه،  500 دانشجو بودیم. جو اختناق و فشار حاکم بود و شاه فراری هم برگشته بود؛ بعد از 6 ماه آموزش خدمت، قرار شد به ما درجه افسری بدهند و ما برویم در یکی از پادگان ها یک سال خدمت کینم و خاتمه خدمت بگیریم؛ اما شب قبل از جشن افسری، عده ای از ما را ستاد دانشکده احضار کرد و به ما گفتند برای افسر شدن باید متنی را امضا کنید؛ متن را که خواندم و دیدم در آن نوشته وفاداری به اعلی حضرت را اعلام می کنیم؛ من و 12 نفر دیگر متن را امضا نکردیم و ما 13 نفر را اخراج کردند و تحویل فرماندار نظامی تهران، تیمسار «تیمور بختیار» دادند که آدم بسیار خشنی بود و در اتاقش اسلحه می کشید و آدم می کشت.

به جای افسر شدن به زندان افتادیم و سه ماه در پادگان دو لشکر دو زندان بودیم، جایی که افسران دیگری که بازداشت شده بودند، محاکمه و اعدام می شدند. ما هم فکر می کردیم اعدام شویم اما ما را سرباز و تبعید کردند.

4 نفر از ما را به بندر لنگه تبعید کردند؛ من، آقایان کاظم جزایری از اهواز، احمد اعطا (احمد محمود) از اهواز ـ نویسنده مشهور همسایه ها و داستان یک شهر ـ و عطااله سبحانی که اهل بابل بود. در تبعیدگاه، سر و کارمان با فرمانده گردان، سرهنگ «شرف الدین وزین» بود. از ما خدمت نمی خواستند. در پارکینگ بزرگی که در اجاره گردان بود و ساختمان مخروبه دو طبقه ای داشت، در طبقه دوم، اتاقی به ما دادند و ما آنجا زندگی می کردیم و روزها می آمدیم از خیابان و تنها بازار مخروبه بندر لنگه گردش و خریدی می کردیم و زندگی را در آن هوای گرم ادامه می دادیم.

اگر بگویم جزییات اولین دیدارمان را یادم نیست، درست گفته ام. همه بچه هایی که در پادگان کنار دریا بودند، به ما نگاه می کردند و ما را موجوداتی می شناختند که با خودشان تفاوت داشت و سعی می کردند نزدیک شوند و ببینند کی هستیم و چرا اینجا هستیم و در ماه، 18 ریال جیره سربازی و خاروباری هم از انبار به ما می دادند و ما زندگی می کردیم. به ما محبت می کردند و به اصطلاح، مورد ترحم بقیه بودیم؛ حالا احمد مدرس زاده از چه طریقی و چه روزی و با کدام یک از ما سلام و علیکش را شروع کرده بود، درست یادم نیست ولی این رابطه برقرار شده بود و هر وقت در خیابان همدیگر را می دیدیم، با ما همگام می شد و مفصل با هم گفت وگو می کردیم و دوستی داشتیم، هر چند در آن دوره، از مبارزات خود حرف نمی زدیم و در این باره سکوت برقرار بود، چون جو خفقان حاکم بود.

آقای احمد مدرس زاده که آن موقع به او «احمد مدرسی» می گفتیم، چون باسواد بود، فرمانده گروهان «سرگرد غیاثی» به عنوان منشی از او استفاده می کرد. ایشان، ما 4 نفر را که شناخته بود، خیلی به ما ابراز ارادت می کرد و ما هم خیلی به او علاقه مند بودیم. در آن دیار بی یار و بی نشان، اگر رابطه ای با مردم پیدا می کردیم و می توانستیم گپ و گفتی داشته باشیم، خوشحال می شدیم؛ آقای مدرسی هم با ما رابطه دوستی برقرا کرده بود.

آقای مدرسی، یک روزی گویا پشت میزی که در اتاق فرمانده اش بوده، می نشیند و ضمن مکاتبه ای که با زادگاه خودش می کند، نامه ای می نویسد و از ما 4 نفر تبعیدی، خیلی تعریف ها می کند ولی نوشتن نامه نصفه کاره می ماند و نامه را در کشوی میز می گذارد و دنبال کار می رود. آقای غیاثی که آدم خوبی نبوده می رسد و نامه را می بیند که احمد مدرس زاده، خط فکری ضد نظام و سیاست روز را در آن دنبال کرده است. نامه را با یک گزارش به فرمانده مافوقش، سرهنگ وزین، گزارش می دهد. ما نصف شب در حال استراحت بودیم که سرهنگ وزین با جیپش وارد شد و موضوع را با ما مطرح کرد؛ من با جناب سرهنگ که خیلی ارتباط صمیمانه ای با او داشتیم، گفتم این نامه را از بین ببر و ایشان را یکی دوشب بازداشت کن؛ همین کار را انجام داد و یک شب هم آقای مدرس زاده را بازداشت کرد. سرهنگ وزین به قدری انسانیت و شرافت داشت که هنوز بعد از 60 ـ 50 سال نمی توانم فراموشش کنم. اهل کرمان بود و با این که ما به پادگان های جزایر دور دست تبعید شده بودیم ولی ما را در بندر لنگه نگه داشت و گفت اگر بروید، بدون آب و با وجود بیماری ها، حتما می میرید. ما سرباز بودیم ولی چون افسر خلع درجه بودیم که تبعید شده بودند، دستور داده بودند که به ما خدمت ندهند و هر کدام از ما را به پاسگاه های دوردست بفرستند.

  در 15 ماهی که در بندر لنگه بودیم، رابطه و دوستیمان با احمد مدرس زاده ادامه داشت و خیلی رابطه صمیمانه ای بینمان برقرار بود، گرچه نمی دانستیم که تحصیلاتش چیست و نمی دانستیم که تبعید شده، فقط می دانستیم که سواد دارد و منشی گروهان است، آدم صمیمی و قابل اعتمادی است و اگر کنار دریا قدمی می زدیم و صحبت می کردیم، نگران نبودیم که لباس رسمی خدمت تنش است و ما تبعیدی هستیم. آقای مدرس زاده زندگی سربازی اش را می گذراند و با زندگی ما 4 نفر فرق می کرد؛ به ما حق ورود به سربازخانه را نداده بودند.

ما اوقات خودمان را صرف خواندن کتاب می کردیم ولی آنجا کتابی نبود. یکی از درجه دارهای ارتش که او هم جوانی مبارز و همفکر بود و راننده کامیون بود و می رفت شیراز و برمی گشت؛ یک روز به ما گفت چیزی از شیراز نمی خواهید برایتان بیاورم؟ گفتیم کتابی چیزی اگر هست؟ یک چمدان کتاب های خوب برایمان آورد؛ ما این کتاب ها را بردیم بیرون از محل زندگیمان، در مخروبه ای در دیواری، پنهان کردیم. شب ها می رفتیم کتاب می آوردیم و با هم می خواندیم و صبح، قبل از این که هوا روشن شود و رفت و آمدی باشد، دوباره کتاب ها را مخفی می کردیم.

آنجا، سرهنگ «دریابیگی» را داشتیم که فرمانده هنگ دریا در بندر لنگه بود. او از ما می خواست که چون باسوادیم، به مناسبت های مختلف از جمله 21 آذر که روز ارتش نام داشت، نمایشنامه بنویسیم و نمایش بدهیم. ما نمایشنامه را می نوشتیم و ایشان هم باید اول می دید؛ ما تعریف و تمجیدی از اعلی حضرت می نوشتیم و موقع اجرا چون می دانستیم این سرهنگ شب اجرای نمایش آن قدر مشروب می خورد که متوجه نمی شود، در نمایش گفتارمان را عوض می کردیم و هر چیز دیگری که می خواستیم می گفتیم؛ بیش از 500 نفر از ساکنین بندر لنگه، فرهنگیان، کارمندان و حتی کسانی که از آن طرف آب ها می آمدند، نمایش را می دیدند و متوجه می شدند و ما به این طریق، فکر خودمان را پیاده می کردیم و احمد مدرس زاده هم در نمایش ها با ما همکاری داشت.

پایان سال 1334، خدمت ما که تمام شد و برگ خاتمه خدمت به ما دادند، برگشتیم به زادگاهمان. البته کاظم جزایری خیلی پیش از ما سه نفر دیگر، توانست واسطه ای پیدا کند؛ به شیراز منتقل شد و درس خواند و پزشک شد و هنوز هم در قید حیات است و در اصفهان، متخصص زنان و زایمان است و ارتباط دوستی ما بعد از 60 سال برقرار است و من هم سه ماه تابستان را به بهانه بیماری به جهرم منتقل شدم و آنجا بستری شدم و بعد از تابستان دوباره برگشتم. «احمد محمود» (احمد اعطا) حکایتمان در تبعید را در «داستان یک شهر» آورده است؛ در آن کتاب، 94 بار نام حسن آمده و آن حسن من هستم. نام احمد مدرس زاده هم هست.

بعد از اتمام خدمت، گذشت و گذشت و هر کس زندگی خودش را داشت. من به وزارت کشور رفتم و سه سال به عنوان کارشناس مهندسی استان فارس و بنادر بودم و بعد، 14 سال مهندس شرکت نفت بودم و آنجا خدمت کردم و بعد هم چون اداره ها محیط سالمی نداشتند، خودم را بازخرید کردم و کار خصوصی و شخصی ام ـ باغداری ـ را در بیرون از شهر و حومه کرج شروع کردم. اخبار نیروی چپ را پیگیری می کردم ولی عضو حزبی نبودم. به خاطر پرونده ای که در ساواک برایم درست شده بود و حتی مانع ارتقای شغلی من در نفت شد، سکوت کردم تا انقلاب ولی بعد از انقلاب هم چشم مرا بستند و به زندان بردند. سال 62 بود. تا دو سال به من نگفتند چرا زندان هستم. بعد از دو سال مرا بردند و برایم کیفرخواست خواندند. کیفرخواستم سه بند داشت؛ یکی این بود که شما به خاطر مخالفت با شاه خلع درجه و تبعید شده اید؛ دوم این که شما در حادثه تیراندازی به شاه دست داشته اید و یک نفر را از مهلکه به در برده اید ـ من راننده ای داشتم که با سربازهایی که در کاخ به شاه تیراندازی کرده بودند، دوستی داشته و بعد از حادثه می ترسد دستگیر شود و فرار می کند و ماشین من را هم کنار خیابان پارک می کند و همین هم شد پرونده ای برای من؛ بند سوم را خوانند که: شما پس از انقلاب، فعالیت سیاسی داشته اید؛ من هم با عصبانیت به رییس دادگاه گفتم شما کی هستید؟ اگر این ها که خواندید جرم است، باید تاج افتخار بر سر من بگذارید!! بدون احتساب آن دو سال، سه سال دیگر هم برای من زندان نوشتند. یک سال در زندان قزل حصار کرج زندانی بودم تا این که مقام خیلی بالایی آمد بازدید و من مساله را گفتم و ایشان پرونده را دوباره بررسی کردند و من را آزاد کردند. بعد از سه سال زندانی؛ در واقع دو سال دیگر را به من عفو دادند و من سال های 62، 63 و 64 را زندان بودم. آن هم در حساس ترین سال های زندگی ام که بچه هایم کوچک بودند و مسوولیت 50 نفر با من بود، ولی زندگی ام به هم ریخت.

احمد اعطا که در سال 81 فوت کرد، از دوستان بسیار صمیمی من بود که بعد از تبعید هم ارتباط داشتیم. تا روزی که فوت کرد، در تشییع جنازه اش در امامزاده طاهر کرج، آقای ابراهیم یونسی ـ نویسنده و مترجم، پسرش بابک، لیلی گلستان و من، 4 نفری بودیم که سخنرانی کردیم. شب که «بی بی سی» خبر را گفته بود، دوستانمان در بندر لنگه شنیده بودند و تماس گرفتند و تسلیت گفتند. همین وسیله، ارتباط آقای مدرس زاده را هم برقرار کرده بود؛ از بچه های بندر لنگه تلفن من را گرفته بود و زنگ زد و این ارتباط تجدید شد آن هم بعد از نزدیک به چهل و اندی سال. یک روز که پشت فرمان ماشینم بودم در تهران، تلفن همراهم زنگ خورد. صدایش را شناختم و گفتم «احمد شمایی!؟» تعجب کرد که او را زود شناخته ام؛ البته این را حمل بر هوش من نکنید؛ حمل بر تاثیر شخصیت این جوان صمیمی بگذارید که در طول این سال ها فراموش نشده بود. آدرس من را گرفت و به اتفاق یکی از دوستانش آمدند خانه ما ـ تهران ـ و الان 18 ـ 17 سال است که دوستی ما تجدید شده و این دوستی ادامه دارد. پس از این تجدید دوستی بود که برای من گفت زندان رفته، بعد در وزارت کشور مسوولیتی پیدا کرده و رفراندوم برگزار کرده و بعد استاندار فارس و بوشهر شده و...

الان آقای مدرس زاده، سرباز باشد، زندانی باشد، استاندار باشد یا هرچه، برای من هیچ تاثیری ندارد و ارتباط ما ارتباطی دوستی و صصمیمانه است و خاطرات و ارتباطی که داریم، زمینه ای است برای لذت بردن از رابطه انسانی.

 

دیدگاه‌ها

سیدحمید رضا حسینی

درود برعزیزانم درفکرشهر

دیدگاه خود را بنویسید