سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»/ در یادبود مرحوم «احمد مدرس زاده»؛ نخستین استاندار همزمان استان های بوشهر، فارس و هرمزگان بعد از انقلاب (3)

موسسین حزب «فداییان میهن» برازجان

فکرشهر ـ علی (مرتضی) اعتصامی: من متولد سال 1314 در برازجان هستم. خانواده من چون روحانی بودند، اعتقاد به کنیه داشتند و به من که نامم در شناسنامه علی بود، مرتض می گفتند، همانطور که به برادرم که محمد بود، جواد می گفتند. من و برادرم از دو مادر هستیم و آقای مدرس زاده، پسرخاله برادر من ـ محمدجواد اعتصامی ـ است؛ علاوه بر آن، آقای مدرس زاده، همسایه ما هم بودند و پس از این که در پدر و مادرشان را در 12 ـ 10 سالگی از دست دادند، در منزل ما بودند. ما تا کلاس چهارم با هم، همکلاس بودیم و پس از آن، ایشان به شیراز و بعد هم سربازی و سپس خارج از کشور رفتند.

در برازجان، دو برهه مساله حزب و حزب بازی ایجاد شد؛ یکی در سال 1325 و زمان نخست وزیری «قوم السلطنه» که حزب دموکرات تشکیل شده بود ولی بعد خاموش شد و برهه بعد، سال 1329 و 30. نخستین کسی که حزب را به برازجان آورد، من بودم. در سال 1329، به همراه آقای مدرس زاده و چند نفر دیگر از دوستانمان و در حالی که بعد از جنگ جهانی دوم بود و اوضاع و احوال مملکت به هم ریخته بود، ما تصمیم گرفتیم یک حزب تشکیل دهیم و اقداماتی بکینم. حزب «فداییان میهن» را تشکیل دادیم و شب ها در کوچه ها با رنگ قرمز می نوشتیم که «زیر پرچم فداییان میهن گرد آیید» و کم کم احزاب کشوری شکل گرفتند و آقای مدرسی هم رفتند شیراز و من هم رفتم تهران و عضو حزب ایران شدم و در برازجان هم این حزب را تشکیل دادم و بعد از 28 مرداد 32 که احزاب از حیز انتفاع افتادند، آقای مدرسی هم از برازجان رفته بودند و من هم رفتم دنبال ادامه تحصیل.

آقای مدرس زاده سال ها بعد از این که از ایران رفتند، برگشتند و مدتی همدیگر را می دیدیم، ولی دیدارهایمان سیاسی نبود. ایشان برای بار دوم که برگشت ایران، با دختر آقای محمدصادق جعفری ازدواج کرد و دوباره برگشت قطر و بعد هم که برگشت، در شرکتی مشغول کار شد و بعد هم کتابخانه مسجد قبا را اداره می کرد. در این مدت، به همراه خانواده هایمان، با هم دید و بازدید داشتیم تا انقلاب شد و با هم در استانداری بوشهر همکار شدیم.

من در دانشگاه پهلوی، تاریخ خواندم و فوق لیسانس جامعه شناسی را زمانی گرفتم که در وزارت کشور بودم. در وزارت کشور، ابتدا به عنوان بخشدار استخدام شدم ولی در وزارت کشور ماندم و ادامه تحصیل دادم و بعد بخشدار شدم و 15 سال هم فرماندار شهرستان های مختلف کشور بودم تا انقلاب شد. اوایل انقلاب، چون با آقای بازرگان و آقای سیدجوادی آشنا بودم، پیشنهاد کردند که باید حتما بروی بوشهر، چون اوضاع و احوال بوشهر به هم ریخته بود.

در آن زمان در بوشهر، گروه های مختلفی بودند که همه هم مسلح بودند؛ از جمله منافقین، گروه های مسلح روحانیون،گروه چپ که وابسته به کارگران انرژی اتمی بودند و حقوق نگرفته بودند و مرتب می ریختند در استانداری و اعتراض می کردند و حتی گروهی با رهبری آقای «طاهری» که نماینده امام در برازجان بود و استانداری را اشغال کرده بود. این گروه های مسلح، اسلحه ها را از پادگان ها به دست آورده بودند، چون انقلاب شده بود.

حکم معاونت امور سیاسی و اداری استان و سرپرستی استانداری بوشهر را برای من در اسفندماه 57 صادر کردند و من 7 فروردین 58 به بوشهر رفتم و گروه های مسلح را از استانداری خارج کردم و از آقای طاهری درخواست کردم که برود. چون نپذیرفتم که استاندار شوم، آقای دکتر شایورد که داروساز و عضو نهضت آزادی بود را به عنوان استاندار به بوشهرفرستادند ولی نتوانست بماند و رفت و پس از دکتر شایورد، آقای مدرس زاده استاندار شد. من تا خرداد 59 استانداری بوشهر بودم و بعد انتقالی گرفتم و آقای مدرس زاده هم بعد از رفتن من، استعفا دادند و بعدها هم دوباره ایشان به خارج از کشور و به دبی رفتند و آنجا ساکن شدند.

دیدگاه خود را بنویسید