سر خط خبرها:
گفت و گوی اختصاصی «فکرشهر» با نخستین استاندار هم زمان سه استان پس از انقلاب (بخش اول)

احمد مدرس زاده: آقای شیخ عبدالحسین اعتصامی گفت «کِلِکو چه کرده ای؟»/ در زندان کریم خانی، دکتر صدیقی، دکتر معین، محمود هرمز و تمام استادهای دانشگاه، پیشم بودند و واقعا آنجا برای من یک دانشگاه بود/ گفتند تبعیدش کنید + تصویر

فکرشهر ـ نرگس محمدزاده فرد: «احمد مدرس زاده»، نخستین استاندار هم زمان سه استان بوشهر، فارس و هرمزگان، پس از انقلاب، اول خردادماه، درگذشت.

به گزارش «فکرشهر»، «احمد مدرس زاده» که متولد  7 اسفندماه 1313 برازجان بود، به علت سکته، در بیمارستانی در شیراز درگذشت و پیکر وی، چهارشنبه، 4 خردادماه در دارالرحمه شیراز تشییع شد.

«فکرشهر» در ویژه نامه بهاری سال 1398 خود و در ایام عید نوروز ـ اسفندماه 1397 و فروردین ماه 1398 ـ گفت و گویی مفصل با ایشان انجام داده بود با عنوان «سند زنده انقلاب». وی که در سال های زندگی خود، روزهایی را پشت سر گذاشته بود که کم تر کسی تجربه کرده، معتقد بود «آن فیلسوفی که می گوید انقلاب فرزندان خودش را می خورد، اشتباه می کند؛ از نظر من، انقلاب فرزند ناخلفی است که علیه پدرش شمشیر می کشد» و می گفت: «عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد».

این گفت و گو بدون تغییر و ویرایش، در ادامه می آید، هر چند به دلیل طولانی بودن، در چند بخش در زوهای متوالی منتشر خواهد شد.

«در ابتدا قرار بود با نخستین استاندار بوشهر که همزمان سرپرستی استانداری های فارس و هرمزگان را هم بر عهده داشته، گفت و گو کنیم؛ ولی وقتی با ایشان هم کلام شدیم، با دنیایی از اطلاعات، تجربه و پیشامدها مواجه شدیم که «احمد مدرس زاده» را نه تنها یک تاجر موفق بین المللی، یک تبعیدی زمان مصدق، یک مسوول دولت موقت جمهوری اسلامی، یک فعال فرهنگی و اقتصادی و سیاسی، یک صلح طلب و مردی خوش مشرب و آداب دان معرفی می کرد، بلکه تاکید داشت که وی، «سند زنده انقلاب» است.

مردی که متولد 7 اسفندماه 1313 برازجان است و نقشی اساسی در برگزاری رفراندوم فروردین ماه 1358 بر عهده داشته است؛ «علی دشتی» را به عنوان پسر خاله پدر و «سید محمدمهدی جعفری» را به عنوان خواهرزاده در شناسنامه دارد ولی خودش با وجود فعالیت ها، خدمات و خاطراتش، کم تر شناخته شده است و وقتی علت را می پرسم، می گوید: «می خواهم بین مردم باشم». کتابخانه می سازد و کتاب اهدا می کند تا 14هزار جلد کتاب و ده ها نسخه از اسنادش در کتابخانه 2 میلیون کتابی «دبی» و 5 هزار جلد کتابش در بنیاد ایرانشناسی بوشهر نگهداری شود.

با این که ساواک مغازه هایش در قطر را در آتش سوزاند و کشتی اش که «ایمان» نام داشت، در زمان جنگ در خلیج فارس غرق شد، ولی همچنان خیّر است و مدرسه سازی می کند و مطالعه و معتقد است: «من هنوز هم در حال تحصیلم؛ الان دارم از شما یاد می گیرم. مدرک که به درد نمی خورد».

پس از 8 ماه انتظار و هماهنگی قبلی، در آخرین روزهای اسفندماه 1397 و نخستین روزهای بهار 1398، در دفتر «فکرشهر» میزبان این مرد اجتماعی، صبور، نکته دان و دانشمند شدیم تا با هم روزگار و اهدافشان را مرور کنیم.

فکرشهر: شما احمد مدرس زاده هستید یا احمد مدرسی زاده؟

احمد مدرس زاده هستم ولی چون در پرونده های ساواک نام من مدرسی زاده ثبت شده بود، خیلی ها من را با این نام می شناسند.

فکرشهر: اصلا چه شد که شما یک فعال سیاسی شدید؟ کسی که بخشی از زندگی اش را در زندان باشد و...؟

مدیون مادرم هستم.

فکرشهر: کمی از مادرتان بفرمایید. اسم و فامیل و... .

می دانید که آن زمان فامیلی مثل الان نبود و ممکن بود سه تا چهار فامیل از یک خانواده باشد. مثلا آقای خمینی فامیل خودش مصطفوی است، برادر بزرگش پسندیده است و برادر کوچک تر، هندی زاده است. یا مهدوی کنی که برادرش آقای باقری است و فامیلی برادر دیگرش، قاموس است. برای ما هم همین بود؛ ساداتی که هستند، حسینی و مساوات و خود ما... البته من سید نیستم؛ مادرم سادات بود و پدرم به قول مردم، «عامی» بوده یا همان «خلقی»؛ هر چند نمی دانم چطور این را می گویند؛ خلقی؛ در حالی که همه را خدا خلق کرده است. {می خندد} در هر صورت... مسجدی که درِ خانه آقای اعتصامی است را پدربزرگ مادری من ساخته؛ سید محمد؛ ایشان به مکه که رفتند، برنگشتند و همان جا رحمت خدا رفت و خانواده من آنجا را اداره می کردند. یادم می آید بچگی هایم، خانه ما یک درش در مسجد باز می شد. مادرم همیشه در آن مسجد بود؛ صبح ها همان جا نماز می خواند و من تحت تربیت این مادر بودم؛ تربیت دینی؛ مادرم تحصیلکرده نجف اشرف هم بود؛ زن ها برای پرسیدن سوالاتشان می آمدند خانه ما، پیش مادرم. یکی از زن ها رفته بود پیش «آشیخ عبدالحسین اعتصامی» و گفته بود رفته ام پیش «بی بی زهرا» و این طوری گفته؛ ایشان هم گفته بود خب اگر پیش ایشان رفته ای دیگر چرا پیش من می آیی؟ همه راهی که آمده ام را مدیون مادرم هستم. مادرم برایم تعریف می کرد که زمان مشروطیت ما روبنده می انداختیم و می رفتیم تیراندازی یاد می گرفتیم. خاندان مادرم همه نجف بودند.

فکرشهر: کمی از دوران مدرسه اتان بگویید.

اولین بار، پدرم مرا برد مدرسه، گفتند 6 سالش است و نمی شود، باید 7 سالش شود. من پیش مادرم خواندن یاد گرفته بودم. قرآن را تمام کرده بودم. خودم کتاب را گذاشتم زیر بغلم و رفتم مدرسه. قاطی بچه ها رفتم سر کلاس. 5 روز رفتم و هر روز آن ها حضور و غیاب می کردند و اسم من نبود. معلم گفت پسر تو اسمت چیه؟ گفتم. گفت کی گفته بیایی اینجا؟ من هم گفتم «خودم». زنگ که خورد، دست مرا گرفت برد پیش مدیر مدرسه. مدیر مرا شناخت. نامش «شهریاری» بود. مدرسه «آفتاب». گفت مگر با پدرت نبودی و من گفتم سال دیگر بیا؛ اشاره کردم به معلم و گفتم خب من که از این ها بهتر بلدم. گفت چه بلدی؟ گفتم هر چه این ها درس می دهند من بلدم. کتاب باز کردم و خواندم. وسط کتاب را آورند، آن را هم خواندم بدون لکنت زبان. دیدم کتاب حافظ روی میز گذاشته، گفتم آن را هم می توانم بخوانم. باز کردند، این شعر آمد «فاش می گویم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم...» این شعر را هم بدون لکنت زبان خواندم. معلم گفت این را بفرستید سر کلاس برود درس بدهد، من دیگر نمی روم. مدرسه من این جوری شروع شد. رفیق های مدرسه من هم، هم کلاسی هایم نبودند، معلم هایم بودند، بزرگ تر ها؛ و یاد می گرفتم. آن زمان هم واقعا فضای سیاسی باز بود. رضا شاه تبعید شده بود و پسرش هم قدرتی نداشت و تازه آمده بود. سیاست و فرهنگ آزاد بود و خلاصه این که من در آن زمان شکوفا شدم و اگر ساخته شدم، مدیون آن دوره هستم.

تا کلاس چهارم من در مدرسه آفتاب بودم. مدرسه در محل کوزه گران برازجان بود. یک بار در کلاس چهارم، درس فارسی داشتیم، معلم هم من را خیلی دوست داشت. گفت فلانی تو بیا. رفتم پای تخته و کتاب را باز کردم و شعر «اشک یتیم» پروین اعتصامی را خواندم. گفتم آقای «بینش»! من که چیزی نفهمیدم، این چه می گوید؟ و سه ربع ساعت کلاس را به تشریح این شعر برای بچه ها پرداختیم. «بینش» توده ای بود و آن زمان هم معلم های روشنفکر زیاد بودند... من به این شکل وارد جامعه شدم و امروز هم مدیون ملتم هستم که کاری نتوانستم بکنم هر چند هر چه دستم رسید، کردم.

فکرشهر: آن زمان جنگ جهانی دوم بود، درست است؟ خاطره ای از این برهه دارید؟

جنگ جهانی دوم من بچه بودم و می رفتم مقبره «آسید عبدالکریم» پیش «آخوند محمدجعفر»، قرآن یاد می گرفتم. آخوند محمدجعفر بعدا استخدام دخانیات شد و یادم است زنش آمده بود خانه ما و می گفت شوهرم اهل اداره جات شده. خلاصه ما می رفتیم آنجا قرآن یاد می گرفتیم. یک قبری بود و یک راهرو. حدود 6 سالم بود. یک روز که نشسته بودیم و قرآن می خواندیم، یک دفعه صدای هواپیما آمد. آخوند محمدجعفر گفت «بچه ها بروید خانه اتان که نارنجک می اندازند». ما هم دویدیم. آمدم بیرون، کنار دیوار ایستادم و بالا را نگاه می کردم دیدم یک چیز قرمز دارد از هواپیما می آید پایین و هر چه پایین تر می آمد، رنگش عوض می شد و نارنجی تر شد تا رسید پایین و دیدم کاغذ است. من هم یکی از کاغذها را برداشتم و دادم به مادرم. نوشته بود شما نترسید و ما برای امنیت شما هستیم و چنین و چنان هستیم و...؛ می دانید که هواپیماهای انگلیسی که آمدند آن جا را تصرف کردند و بوشهر مرکز حمل اسلحه برای روسیه شده بود. ما می رفتیم در گاراژ و ماشین هایی که اسلحه بارشان بود را نگاه می کردیم که به صورت کاروان رد می شدند. کشتی اسلحه ها را پیاده می کرد و با ماشین اسلحه ها می رفت کازرون و شیراز و....

فکرشهر: تا چند سالگی برازجان بودید؟ و چه شد که رفتید شیراز؟

تا 13 ـ 12 سالگی برازجان بودم. خب من پدر و مادرم رحمت خدا رفته بودند. من وقتی 13 ساله شدم دیگر نه پدر داشتم و نه مادر. مدرسه رفتن هم برایم خیلی اهمیت داشت.

فکرشهر: پدر و مادرتان که فوت شده بودند و شما یک بچه 13 ـ 12 ساله بودید و راهی شیراز شدید. در شیراز چه کردید؟ با چه کسی زندگی می کردید؟ تنها بودید؟

من دو خواهر از خودم بزرگ تر داشتم به نام های فاطمه و سکینه که هر دو رحمت خدا رفته اند. یادم است خواهرم 200 تومان به من داد که بروم و با این پول تجارت کنم. من هم از اینجا چایی یا چیزی مثل این می خریدم و می بردم شیراز و کازرون می فروختم. چون بچه بودم و حساب خودم را نمی کردم، فکر می کردم اگر اینجا مثلا خریدم 4 تومان و آن جا فروختم 5 تومان، سود کرده ام؛ نه کرایه را حساب می کردم و نه خورد و خوراک و خودم و...؛ خلاصه این 200 تومان در مدت خیلی کمی تمام شد. بعد به خاطر این که بتوانم روی پای خودم بایستم، گفتم باید کار کنم. کار خاصی هم که بلد نبودم. یادم می آید رفتم جایی دیدم چند نفر ایستاده اند و سنگ تراشی می کنند. من هم گفتم کارگر نمی خواهید؟ گفتند بلدی؟ کار کردی؟ گفتم بله. گفتند روزی 15 هزار حقوق می دهیم. سنگی گذاشتند جلویم و خط کشی کردند و گفتند باید این ها را صاف کنی و...؛ چکش اول را که زدم، سنگ دو تکه شد. {می خندد} صاحب کار عصبانی شد و گفتم تو که بلد نیستی... گفتم خب یاد می گیرم؛ گفتند نه... نمی شود. در نهایت گفتند شما فرمان ما را ببر؛ گفتم باشه. با همان روزی 15 هزار قرار شد فرمان ببرم. آمدم یک اتاق کرایه کردم ماهی 30 تومان. 5 تومان هم برای کرایه ام و بود و خوراک هم پیش آن ها بودم و می ماند ماهی یک تومان برای خودم. یک کتاب فروشی در خیابان زند بود که من شبی 10 شاهی روزنامه و کتاب از آن جا کرایه می کردم و به خاطر این که 10 شاهی ام از بین نرود و مطاله هم کرده باشم، بیدار می ماندم و کتاب را تا صبح می خواندم. من از همان زمان عادت کرده ام و در شبانه روز، 4 ساعت بیشتر نمی خوابم. موقعی هم که زندان کریم خانی بودم هم همین بود؛ شب مطالعه می کردم و هوا که روشن می شد کنار حوض می نشستم برای کتاب خواندن.

فکرشهر: پس در شیراز شروع کردید به کار کردن و درس خواندن. چه رشته ای در دبیرستان خواندید؟

ادبیات.

فکرشهر: بعد وارد دانشگاه شدید؟

دانشگاه من، زندانم بود. بعدش متفرقه ادامه دادم.

فکرشهر: جناب مدرس زاده، اولین فعالیت سیاسی شما کی بود و چه کردید؟

کلاس چهارم دبستان بودم. دانش آموزان را جمع کردیم و آوردمشان خانه. وقتی همه جمع شدند، یک قرآن آوردم و گفتم بچه ها به احترام قرآن بلند شوید؛ همه بلند شدند. قرآن را گذاشتم زمین و گفتم به این قرآن قسم بخورید که هر چه امشب اینجا دیدید، به کسی راجع به آن نگویید. می خواهیم یک حزب تشکیل بدهیم تا بتوانیم شهرمان را درست کنیم. مثلا اگر شهردار بد عمل کرد، بتوانیم به او ایراد بگیریم. اگر معلم هایمان بد باشد، بتوانیم عوضشان کنیم و این حزب هم اسمش این است، «فداییان میهن».

فکرشهر: در آن سن و سال اصلا می دانستید، حزب چیست؟

بله.{بله را کشیده و با تاکید می گوید}.

فکرشهر:خب؛ بعدش چه شد؟

آن جلسه، اولین و آخرین جلسه امان بود. بعد از آن جلسه دیگر هیچ کس با من همکاری نکرد به جز مرتضی (علی) اعتصامی که یکی از حاضرین بود و بعد از انقلاب هم شد معاون سیاسی ام در استانداری بوشهر. مدرسه که تعطیل شد، من آمدم درِ دکان فردی به نام «حاتم» که بهایی بود و عطاری داشت و پول توجیبی ام را دادم و رنگ قرمز که در پاییز با آن شاخ بزها را رنگ می کردند، و یک برس خریدم و شب در کوچه های برازجان که دیوارهایش صاف و پاک بود، می نوشتیم «زیر پرچم فداییان میهن گرد آیید» و با همین نام فعالیت می کردم تا زمان مصدق که برازجان را ترک کردم و رفتم. زمان مصدق، انتخابات بود. آقایان مصطفی خجسته، احمد اخگر، فرامرزی و...، کاندیدا بودند؛ سال 1329 بود فکر کنم. ما دلمان می خواست که «مصطفی خجسته» انتخاب شود؛ خجسته، همان کسی است که بعدها «پیک خجسته» را در شیراز منتشر کرد. بعد از انتخابات، یک تلگراف برای دکتر مصدق نوشتم که انتخابات این طوری را ما قبول نداریم؛ تزویر شده و چنین و چنان شده و...؛ یادم می آید سه تومان و 2 هزار و 10 شاهی هم پول تلگراف دادم. به اعتصامی گفتم امضا کن، گفت نمی کنم؛ خودت امضا کن. من پول می دهم ولی خودت امضا کن. من با امضای خودم تلگراف را فرستادم رفت.

فکرشهر: به اسم خودتان امضا کردید یا فداییان میهن؟

احمد مدرس زاده؛ اینجا دیگر اسم خودم را نوشتم. یادم است با مرتضی رفته بودیم شاهزاده ابراهیم، وقتی برگشتم خدا بیامرز آقای شیخ عبدالحسین اعتصامی گفت «کِلِکو { نوعی مخاطب قرار دادن فرد در گویش برازجانی}، چه کرده ای؟» گفتم چیه؟ گفت بخشداری دنبالت می گردد. رفتم بخشداری، دیدم تعطیل شده؛ اسم بخشدار یادم نیست ولی رفتم در خانه اشان. در زدم و در را باز کردند. گفتم با بخشدار کار دارم. گفتند کی کار دارد؟ گفتم بگویید مدرس زاده. یادم است بخشدار با زیرشلواری آمد دم در. در را باز کرد ودید یک بچه ایستاده؛ گفت کو آقای مدرس زاده؟ گفتم من. {می خندد}. گفت بفرمایید تو. حوضی در حیاطشان بود. من را نشاند لب حوض و شربت آبلیمویی به من داد و گفت بچه کی گولت زده است؟ تو به مصدق گفته ای که اینجا حقه بازی شده؟ مگر نمی دانی نماینده مصدق در اینجا منم؟ گفتم من فکرمی کردم مصدق آدمی است که کار انجام می دهد، نمی دانستم که او هم مثل شماست. نامه ای که مصدق به وزیر کشور نوشته بود که به این مورد رسیدگی شود را به من نشان داد و از وزارت کشور به استانداری فارس و از استانداری به فرمانداری بوشهر و فرمانداری بوشهر هم به برازجان گفته بود که باید رسیدگی شود. گفت مصدق دستور پیگیری داده و منم نماینده اش هستم. گفتم پدران ما سال های سال فریب شما را خورده اند؛ من خیال کردم اگر به مصدق بگویم کار انجام می دهد. بخشدار گفت هر کس تحریکت کرده، بگو... من بلند شدم و خداحافظی کردم و آمدم بیرون.

فکرشهر: حالا واقعا تقلب شده بود؟

بله. شب خانه آقای اعتصامی، نماینده مجلس که احمد اخگر بود و آقای فرماندار و آقای بخشدار، همه آمده بودند؛ تا من وارد شدم و گفتم سلام، همه بلند شدند. بعدش شروع کردند به نصیحت کردن. گفتم ببینید، من یک بچه هستم، تا رسیدم شما همه بلند شدید اما فردا که می روید در مجلس، کسی جواب سلام ما را هم نمی دهد. کار سیاسی من از آنجاها شروع شد و بعد هم که دیگر در شیراز مستقر شده بودم، یک شبی دیدم طرفداران حزب «برادران» که «سید نورالدین» مسوولش بود، سنگ می زدند به ساختمان حزب «ایران». شیشه هایش را شکستند و...؛ من همیشه دلم می خواست طرفدار مظلوم باشم. صبح رفتم ساختمان حزب ایران که سنگ خورده بود. دکتر «حبیب اله پیمان» هم آن زمان بچه و مدرسه ای بود ولی آنجا بود. پیمان، بعدها جنبش مسلمانان مبارز را راه اندازی کرد. من رفتم تو و سلام کردم و گفتم دیشب دیدم که سنگ باران می کردند می خواهم بدانم شما چه کاره اید و آن ها چه کاره بودند؟ گفتند ما حزب ایران هستیم و...؛ و من گفتم دلم می خواهد مرامنامه شما را بخوانم. مرامنامه را داند و وقتی خواندم دیدم یک حزب ملی است و طرفدار آزادی و...؛ من هم بلافاصله برداشتم نوشتم حزب فداییان میهن برازجان، به حزب ایران پیوست. {می خندد} و شدیم عضو حزب ایران.

فکرشهر: چند سالتان بود؟

17 سالم بود. هنوز 18 ساله نشده بودم.

فکرشهر: بعدش چه شد؟

ما به حزب ایران پیوستیم ولی در حزب انشعاب ایجاد شد و حزب سوسیالیست های خداپرست ایجاد شد. در حزب سوسیالیست های خداپرست، «محمد نخشب» بود، دکتر یزدی بود؛ دکتر پیمان بود و تعدادی دیگر که ما شدیم جزو فارس و حزب سوسیالیت های خداپرست. چون حزب ایران می گفت ما ایدئوماتریالیستیم؛ یعنی هم ایده را قبول داشتند و هم ماتریالیست بودند؛ من گفتم این که نمی شود، یا باید ایدئالیسم باشی و یا ماتریالیسم؛ نمی شود که گفت هم پنبه هستیم و هم آتش.

فکرشهر: مدل دولت اعتدال بوده...

{می خندد} بله. و ما با سوسیالیست های خداپرست فعالیتمان را ادامه دادیم. و بعدش جریان 30 تیر به وجود آمد. کشتار 30 تیر سال 1331. سال بعد از آن حادثه، قرار بود سالگرد و یادبودی برای کشته شدگان برگزار شود؛ من مسوول پخش و رساندن اعلامیه و اطلاعیه یادبود به برازجان و کازرون و بوشهر و ... بودم. مقدار زیادی اعلامیه داشتم که می خواستم از شیراز به دیگر شهرها بفرستم. پشت زندان کریم خانی، آن قسمت که پست خانه بود، داشتم رد می شدم که اطلاعیه ها را بفرستم برای دکتر طاهری در کازرون و بقیه هم برای برازجان و بوشهر که قرار بود در بوشهر به دست آقای ایرانی و در برازجان به دست حاج ماشااله کازرونی برسد. داشتم می رفتم که یک دفعه یکی گفت «ایست»! من بسته ای را که داشتم پرت کردم که بسته را بگیرد و من بدوم. کلتش را گرفت و گفت تکان بخوری، می زنم. مردم دور ما جمع شدند و یادم می آید دخترخانمی بود که هی می گفت «تو را خدا ولش کن». خلاصه من را گرفتند و بردند شهربانی که جلوی زندان کریم خانی بود. گفتند اسمت؟ گفتم محمد تقی پور. گفتند اهل کجایی؟ گفتم اهل دزفول. ـ توی عمرم هم دزفول نرفته بودم {می خندد} ـ بلافاصله یکی را صدا زدند، آمد و با ماشین سرتراشی، موهایم را تراشید و یک به علاوه در سر من ایجاد کرد. دستبند زدند و بردند پادگان «باغ تخت» در زندان نظامی. سال 1332 بود.

فکرشهر: در بازجویی ها چه گفتید؟

هر کاری کردند که این اعلامیه ها را از کجا آورده ای؟ من چیزی نمی گفتم. سه روز در زندان انفرادی، خواب مرا گرفتند. ایستاده بودم، آب زیر پایم بود و من در زاویه تکیه کرده بودم. صبح درِ زندان باز شد و سر یک نظامی آمد تو؛ گفتم جلاد چرا نمی کشی؟ او هم در را بست و رفت. خب سه روز واقعا سخت بود؛ بعد معلوم شد آن نظامی، «تیمسار عزیزی» بوده، فرمانده ارتش شیراز. جای من را عوض کردند و بردند در انفرادی که خشک بود و آب نبود. واقعا بهترین خواب عمرم را بعد از سه روز، آنجا کردم. در گوشه زندان نشسته بودم که دیدم کسی از دریچه سلول انفرادی نگاه می کند. به ترکی پرسید «شما مثل غلام یحیی هستی؟» فهمیدم که آذربایجانی است. «غلام یحیی» کسی بود که با «پیشه وری»، استقلال آذربایجان را درست کرده بود.حکومت خودمختار آذربایجان. این را که پرسید، گفتم اگر بگویم بله، شاید بدش بیاید و اگر بگویم نه، شاید ناراحت شود چون ملیتش را دوست دارد. به هر حال سرم را تکان دادم به علامت بله.

فکرشهر: شما ترکی می دانستید؟

این قدر را بله، می دانستم. باز به ترکی گفت «نان یا آب اگر می خواهی، بگو»؛ گفتم «چُرَک... چرک»؛ یعنی نان. باور کنید بعد از چند دقیقه یک تکه نان از آن دریچه برایم رد کرد و آن نان، لذیذترین خوراکی بود که خوردم. خلاصه هر کاری کردند که من اعتراف کنم؛ مرا بستند به ستون و آب قطره ای روی سرم می ریخت و...، ولی من چیزی نگفتم. می خواستند بدانند این اعلامیه ها را از کجا آورده ام؟ من می گفتم رفتم مسجد. نماز می خواندم؛ بعد که نماز خواندم دیدم بقچه ای گذاشته؛ نگاه کردم دیدم کاغذ است. برداشتم ببرم عطاری بفروشم و با آن زندگی کنم ولی مرا گرفتند و آوردند اینجا. گفتند کارت چیست؟ گفتم هییچی... «فَلگی» (کارگری)؛ هر کار گیر بیاید می کنم. گفتند چقدر سواد داری؟ گفتم هیچی. فحش می نوشتند روی زمین که من عکس العمل نشان دهم و من عکس العملی نشان نمی دادم؛ گفتند خانه ات کجاست و کجا می خوابی؟ قهوه خانه ای بود در دروازه کازرون که می نشستند و چای می خوردند و تریاک می کشیدند و من هم گفتم می رفتم در قهوه خانه می خوابیدم. من را همراه یک سرهنگ و 4 تا سرباز بردند قهوه خانه. بردند تو. کسانی که نشسته بودند و بافور به دست بودند، جا خوردند. سرهنگ گفت ناراحت نباشید، من فقط یک سوالی دارم. کی قهوه چی است؟ یک نفر آمد گفت بنده. سرهنگ به من اشاره کرد و گفت این را می شناسی؟ قهوه چی هم گفت به جقه اعلی حضرت همایونی نمی شناسم... سرهنگ به من گفت مگر نگفتی شب ها اینجا می خوابی؟ گفتم بله ولی این ها دیده اند که من همراه شما هستم و ترسیده اند. شما هر چقدر بپرسید هم جواب نمی دهند. حق دارند. هر چه پرسید، گفتند نمی شناسیم. من را برگرداندند. در مسیر چند تا سرباز پیاده من را می بردند. 4 تا سرباز تفنگ هایشان را آماده کردند که مرا بزنند. گفتند تو چرا با اعلی حضرت مخالفی؟ گفتم خب این را از اول سوال کنید تا بگویم. دست کرد در کلاهش کاغذ درآورد و قلم که اسم رفیق هایم را بنویسم. من هم 10 نفر را گفتم. یکی از آن ها صورت مرا بوسید و گفت ببخشید؛ ما تقصیر نداریم؛ به ما گفته بودند که شما را بزنیم. بعدش مرا آوردند و تحویل زندان دادند. به من گفتند این لیست چیست؟ گفتم مرا کتک زدند و من هم این ها را نوشتم؛ فقط همین طوری اسم نوشتم که کتکم نزنند. دیگر یقینشان شده بود که من همان هستم که می گویم. آوردنم زندان شهربانی که آزادم کنند. سه روز آن جا بودم. یک روز دیدم هی صدا می زنند «احمد مدرس زاده»... ولی من جواب ندادم. آخر سر گفتند «محمد تقی پور». من بلند شدم. مرا بردند پیش مسوول شهربانی و دیدم یکی از رفیق هایم آنجاست و عکس مرا هم دست دارد. گفتم «پدرسوخته ها چه از جان من می خواهید؟»؛ رفیقم فهمید چه خبر است و بلند شد و فرار کرد؛ در واقع رفیق هایم نگران شده بودند چون من یک دفعه ناپدید شده بودم و داشتند دنبالم می گشتند. ولی با این اتفاق من را برگردانند و از نو بازجویی ها شروع شد.

فکرشهر: چندد وقت زندان بودید؟

6 ماه طول کشید تا اجازه دادند در زندان عادی باشم و دادگاه برایم تشکیل شود. در تیرماه مرا گرفتند و در آذرماه 1332 محاکمه شروع شد. قبل از این که دادگاهم تشکیل شود، به مدت 10 روز، هر روز مرا می بردند و پرونده ام را مطالعه می کردم و فیش برداری می کردم برای دفاعیه. فیش هایی که نوشته بودم را با خودم می آوردم زندان. در زندان، «محمود هرمز» بود که وکیل پایه یک دادگستری بود و نوشته ها را می دادم به ایشان و هم بندهایم برایم دفاعیه نوشتند. من در دادگاه نظامی محاکمه شدم و تمام اعضا و دادگاه را هم، هم بندهایم می شناختند. روز دادگاه که اعلام شد، شخصی به نام سرهنگ «دژبخش» که آن زمان سرگرد بود را وکیل تسخیری من گذاشتند. قبل از ورود به دادگاه من به سرگرد گفتم، «خواهش می کنم از پرونده من دفاع کن و خارج از پرونده من صحبتی نکن». گفت چشم. واقعا هم آدم شریفی بود. بعد از انقلاب هم که استاندار فارس شدم، ایشان را گذاشتم مشاور خودم. در هر صورت ایشان قول داد که غیر از پرونده ام صحبتی نکند. منشی دادگاه بلند شد و گفت «به نام نامی اعلی حضرت همایون محمدرضا شاه پهلوی ساسان نژاد، رسمیت دادگاه اعلام می گردد». تا آن زمان، شاه هنوز به خود لقب «آریامهر» نداده بود. رییس دادگاه، سرتیپ «عادلی» بود. اشاره کرد به سرهنگ «اژدری نخجوان» که بلند شوید و دادخواست را بخوانید. بلند شد و معرفی کرد و گفت «یکی از عناصر خائن به وطن است» و...، همین که رسید به این عبارت، گفتم «خفه شو». رییس دادگاه گفت ساکت، توهین چرا می کنی... و خلاصه «اژدری نخجوان» هر چه دلش خواست در دادخواستش گفت و بعد هم تقاضای اعدام کرد. «اژدری» که نشست، سرگرد «دژبخش» بلند شد که از من دفاع کند. گفت تا رسید به این که «موکل من طفلی است که هنوز مو در صورتش نروییده، شاه دوست، وطن پرست و...»؛ گفتم جناب قرار بود شما از پرونده من دفاع کنی؟ من کجا؟ شاه کجا؟ من اصلا شاه را دیده ام یا شاه مرا دیده؟ اصلا آدم زنده، وکیل و وصی نمی خواهد. چون بچه بودم، دادگاه مرا علنی گذاشته بودند. بلند شدم و به «اژدری نخجوان» اشاره کردم و گفتم با اجازه تماشاچیان محترم ـ نگفتم ریاست محترم دادگاه ـ می خواهم این مرد را به شما معرفی کنم. رییس دادگاه گفت «آقا نگو این مرد»؛ گفتم طبق فرمایش ریاست دادگاه، ایشان مرد نیستند. این را که گفتم، همه شروع کردند به کف زدن. گفت چرا توهین می کنی؟ سرهنگ «اژدری نخجوان». گفتم این کاسه از آش داغ تر، که از اسمش پیداست، از نخجوان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی است. پدرش چون خائن به وطنش بود، به کشور ما در آذربایجان پناهنده شد و در وطن من ساکن شد. ـ این ها را بزرگانی که در زندان کنارم بودند به من گفته بودند ـ  ادامه دادم، این آقا با پول مالیاتی که پدران ما می دادند مدرسه رفت و در دانشکده افسری رفت و چنین و چنان شد تا امروز که در دادگاه نظامی امریکایی فرزند ملت ما را متهم می کند به خائن بودن. اگر خائن نیست، برگردد و برود به وطنش. من از پستان مادری شیر خورده ام که آبا و اجدادش از این آب و خاک است. وطنی اگر هست، مال من است و نه ایشان. همینطور که من صحبت می کردم، مردم هم کف می زدند. یک دفعه رییس دادگاه دید خیلی بدجور شده، زد روی میز و گفت «پسر! الان ساعت یازده است. تو باید جلوی مدرسه «مهرآیین» باشی یا اینجا بایستی و این لاطائلات را بگویی؟». این جمله را که گفت مثل این بود که خدا دنیا را به من داد. گفتم تماشاچیان محترم توجه کنید؛ امیر این ارتش، به من می گوید برو جلوی مدرسه دخترانه «مهرآیین»؛ مگر این دخترانی که از مدرسه می آیند بیرون، غیر از دختران و خواهران ما هستند؟ من افتخار می کنم که استخوانم خرد شود و در زندان شما بمیرم ولی سر دختری را از راه بیراه نکرده باشم. این را که گفتم، یک دفعه هو و کف با هم شروع شد. رییس دادگاه مجبور شد به عنوان تنفس دادگاه را تعطیل کند. جلسات بعدی هم دیگر علنی نبود و سری برگزار شد.

در زندان کریم خانی، دکتر صدیقی، دکتر معین، محمود هرمز و تمام استادهای دانشگاه، پیشم بودند و واقعا آنجا برای من یک دانشگاه بود. یادم می آید روز دادگاه که من را می بردند، از ماشین که پیاده شدم گفتم من دانشجوی علوم اجتماعی دانشگاه پسر رضاخانم. و واقعا برای من یک دانشگاه خیلی خوب بود و ما به حدی آزادی داشتیم که کتاب های ممنوعه که ممنوع بود را در زندان داشتیم.

فکرشهر: چطور به این کتاب ها دسترسی داشتید؟

ما بیش از 70 نفر زندانی سیاسی کنار هم بودیم در زندان کریم خانی. رییس زندان یک سرهنگ بود که می آمد ما را جمع می کرد و شروع می کرد به بد و بیراه گفتن که خجالت بکشید... اعلی حضرت چنین است و چنان و شما لیاقت ندارید و...؛ مرد مسنی هم بود که زندانی بود و کارمند بانک بود و وقتی می خواست برود، می گفت آن پیرمرد را بیاورید اتاق من و رو به پیرمرد می گفت تو این ها را نصیحت کنی و...؛ پیرمرد را می بردند پیشش و بعد از این که در اتاق هم کلی داد و فریاد سرش می کشید، یواشکی چند تا کتاب می گذاشت زیر بغل پیرمرد و می فرستادش. و یا به ما یاد داده بود که برای هر کدام از افسرهای داخل زندان که خیلی اذیت می کردند، یک تشویق نامه بنویسیم؛ به این صورت که نامه ای بنویسیم و همه مان امضایش کنیم که این شخص باید تشویق شود و خیلی آدم محترمی است و...؛ فورا آن فرد را جابجا می کردند و می رفت در لیست سیاه.

فکرشهر: در پایان دادگاه به شما چه حکمی دادند؟

10 سال زندان. بعدش من اعتراض دادم؛ اعتراض دادنم هم توسط همین حقوق دان ها و استادهای دانشگاهی بود که در زندان کنارم بودند و من را واقعا راهنمایی می کردند که چه کنم و چه بگویم. دادگاه تجدید نظر، 10 سال را کرد، 2 سال. من باز اعتراض دادم به خاطر صغر سن، گفتند تبعیدش کنید به بوشهر. بعد خودشان متوجه شدند و گفتند مگر می شود بچه بوشهر برود بوشهر؟ تغییرش دادند به تبعید به بندر لنگه. بندر لنگه آن زمان جزو فارس بود. تا بندر خمیر جزو فارس بود و بعد از آن جزو استان کرمان.

فکرشهر: چطور به بندر لنگه رسیدید؟

اول از زندان من را بردند به شهربانی شیراز که روبروی زندان بود و از آن جا با یک جیپ من را بردند به سمت جهرم که ببرند بندر لنگه. در مسیرکه می رفتیم جهرم، من دستبند داشتم و در جیپ هم یک استوار بود و دو تا سرباز. در مسیر، فرمانده لشکر که تیمسار «عزیزی» بود و رفته بود بازدید، با تعدادی ماشین نظامی داشت برمی گشت. ما را که دید که جیپ ارتش بودیم، نگه داشت و پرسید کجا می روید؟ گفتند زندانی داریم. به من گفت کجا می روی؟ گفتم به سوی سرنوشت. در مسیر که می آمدیم، در قهوه خانه ای ایستادند که چیزی بخورند. من دست لطیفی داشتم و حتی در بازجویی ها که می گفتم کارگری می کنم، بازجو دستم را گرفت و گفت دست تو که از دست من لطیف تر است؛ هنوز هم البته لطیف است { می خندد}. خلاصه من در مسیر که می رفتیم به استوار گفتم دست مرا باز کن ولی گفت نمی کنم. من همین طور که با دستبند بازی می کردم، دستم را از دستبند درآوردم و دستبند را گذاشتم توی جیبم. در قهوه خانه که ایستادند، من به قهوه چی گفتم برای سربازها نفری دو تا تخم مرغ درست کن و برای من هم دو تا. استوار رفته بود تو و داشت می خورد. وقتی آمد بیرون و دید من دارم می خورم، گفت کو دستبندت؟ گفتم در راه افتاد. گفت کجا افتاد؟ پدر من در می آید؛ چرا چیزی نگفتی؟ و خلاصه خیلی ناراحت شد و گفت باید برگردیم. من که این وضع را دیدم، دست کردم توی جیبم و دستبند را دادم. خیلی خوشش آمد و احترام کرد. من 36 تومان پول همراهم داشتم و پول غذای آن ها را هم حساب کردم. خلاصه رسیدیم «جهرم» و استوار که خیال می کرد من تبعید به جهرم هستم، اولین کاری که کرد، من را برد خانه عمه اش و به آن ها معرفی کرد و گفت اگر کمک خواست، کمکش کنید؛ لباسش را بشویید و غذا و...؛ بعد هم من را بردند و تحویل دادند. سرگردی بود به نام سرگرد «حبیب اللهی» که من را تحویل گرفت و برد زندان پادگان. نزدیک غروب بود و من هم یک روزنامه اطلاعات خریده بودم و داشتم می خواندم و قدم می زدم. یک سرگردی آمد تو و گفت زندانی ها به خط... همه زندانی ها به خط ایستادند ولی من محل نگذاشتم و قدم می زدم و می خواندم. داد کشید و رو به من گفت زندانی ها به خط...؛ گفتم زندانی ها که به خط هستند. گفت پس شما اینجا چکار می کنید؟ گفتم نمی دانم، چرا از من می پرسید؟ من را اینجا تحویل داده اند و من هم باید بروم بندر لنگه. گذشت تا موقع شام؛ برای من یک سینی غذا آوردند که غیر از غذای سربازها بود. یک ساعت بعدش همان سرگرد آمد و من را کشید کنار و گفت چکار کرده ای؟ گفتم من جریانم این است. گفت فردا صبح، تیمسار «حاتمیان» و سرهنگ «غروی» می آیند. سرهنگ «غروی» فرمانده هنگ بود و تیمسار «حاتمیان» فرمانده تیپ بود. گفت این ها فردا می آیند بازدید زندان و تو بگو من که زندانی نیستم چرا باید زندان باشم؟ من متاسفانه هفته ای یک بار افسر نگهبانم و می توانم شما را ببینم ولی اگر بیایی در محوطه می توانم در خدمت تان باشم و اگر بگویید، می آورنتان محوطه. فردا صبحش من جلوی تیمسار را گرفتم و گفتم چرا باید اینجا باشم و...؛ همان موقع تیمسار به سرهنگ غروی گفت ایشان را بیاورید به ستاد و من را به ستاد منتقل کردند. همان سرگرد که نامش را یادم نیست، وقتی که من در زندان نبودم، آمد پیشم و یواشکی 150 تومان آن زمان را گذاشت در جیبم و گفت نیازت می شود و...؛ بعد گفت می توانی اجازه بگیری که می خواهی تلگراف بفرستی برای خانوده ات یا تلفن کنی و شهر هم بروی. من هم درخواست دادم به سرهنگ و او هم یک سرباز گذاشت همراه من و من رفتم شهر. رفتم خانه عمه آن استواری که من را معرفی کرده بود. حدود 15 روز در جهرم بودم و بعد رفتم لار. یک ماه هم در لار بودم. از آن جا به همراه یک گروهان سرباز رفتم به سمت بندر لنگه. وقتی رسیدیم بندر خمیر، هوا خیلی گرم بود. رفتیم در مسجد برای استراحت. ظهر که مردم آمدند برای نماز، سروانی که مسوول بود به نام سروان «سیروس»، اجازه برگزاری نماز نداد و گفت بروید یک جای دیگر و مردم در محوطه مسجد در آفتاب نماز خوانند. بعد که استراحت کردیم، به سربازها گفت جانمازهای حصیری لطیفی که در مسجد بود را جمع کنند و بگذارند در ماشین. به بندر لنگه رسیدیم و من را تحویل پادگان دادند و جانمازهای حصیری را هم به عنوان هدیه بین افسران تقسیم کرد. رییس مرزبانی بندرلنگه، سرهنگی بود به نام «دریا بیگی» و فرمانده گردان آنجا هم سرهنگی بود به نام «اشرف وزین» که من را تحویل گرفت. رفتم اتاقش و گفت خودت را معرفی می کنی یا من خودم را معرفی کنم؟ گفتم جنابعالی پرنده محرمانه من را قبلا خوانده ای و کاملا من را می شناسی ولی من شما را نمی شناسم. گفت من افسری هستم در این لباس، چاخان نمی کنم و حرف های بی ربط هم نمی زنم و من کاسبی هستم در این لباس و می خواهم زندگی کنم. گفت من از موقعیت خودم استفاده می کنم و تو را در بندر لنگه نگه می دارم ولی در حکم تو نوشته که بفرستیمت «جزیره سیری». آنجا هیچی نیست غیر از پشه های مالاریا؛ آنجا مریض می شوی و می میری. من از موقعیت خودم استفاده می کنم و تو را اینجا نگه می دارم ولی یک شرط دارد؛ نه بگو مصدق خوب است و نه بگو مصدق بد؛ نه بگو شاه خوب است  نه بگو شاه بد است. این جا شهر کوچک است، کارت را بکن؛ این جا چند نفر دیگر هم غیر از تو هستند که تبعید شده اند.

فکرشهر: آن تبعیدی ها چه کسانی بودند؟

یکی از آن ها «احمد اعطا» بود که بعدها نامش را گذاشت «احمد محمود» و نویسنده شد؛ نویسنده کتاب روابط انگلیس و ایران، نامش «محمود پهلوی» بود و وقتی رضاخان فامیلی «پهلوی» را برای خودش گذاشت، به او گفتند باید فامیلی ات را عوض کنی و او هم گفت «مرا همان محمود کافی است، محمود محمود». احمد اعطا هم چون خیلی به مطالعه علاقه داست، نام خودش را گذاست «احمد محمود». آقای حسن اربابی بود؛ کاظم جزایری بود که الان دکتر است و در اصفهان است و یک نفر دیگر هم بود به نام عطااله سبحانی که شمالی بود. جایی را گرفتند به نام «باشگاه افسران» و ما 5 نفر را با یک سرباز به آن جا فرستادند. و خود آن سرهنگ هم واقعا به ما کمک می کرد.

فکرشهر: همه جوان بودید؟

بله. آن 4 نفر تازه وارد دانشکده افسری شده بودند که دستگیر و تبعید شدند.

فکرشهر: در بندر لنگه چه کردید؟

سرهنگ به من گفت شما چون تبعیدت جزو خدمت سربازی ات محسوب می شود باید لباس سربازی بپوشی. من را فرستاد سررشته داری و به مسوولش هم گفت هر لباسی خودش خواست بپوشد؛ من هم رفتم یک شلوار و بلوز و کفش و کلاه امریکایی پوشیدم و لباس خودم را تحویل دادم و رفتم اتاق سرهنگ برایش پا چسباندم که مثل آن چیزی که دیده بودم، احترام بگذارم. خندید و گفت این کارها را نکن؛ همین که بگویی سلام علیکم کافی است؛ همه افسرانی که اینجا می بینی، تبعیدی هستند و حتی بی سواد هستند و تو هم دوره نظامی ندیدی و ممکن است ایراد بگیرند. سه ماه آن جا بودم که سرهنگ «وزین» با فرمانده گروهان مرکزی که سرگرد «غیاثی» بود دچار اختلاف شد و به او گفت برو شیراز خودت را معرفی کن. جای غیاثی که خالی شد، وزین من را گذاشت به عنوان فرمانده گروهان مرکزی؛ آن هم بدون حکم. من هم لباس نظامی تنم بود ولی چون تبعید بودم، حتی پاویون هم نداشتم ولی به جای آن افسر بازدید می رفتم، جزیره کیش و...؛ یادم می آید رییس پاسگاه «بندر مهتابی» بعد از این که من رفته بودم بازدید، گفته بود من افسر 30 سال خدمت باید احترام بگذارم به یک تبعیدی که با اعلی حضرت هم مخالف است... خلاصه من دو ماه این فرماندهی را داشتم. یک روز نشسته بودم در اتاق خودم و داشتم لیست حقوق درجه دارها را می نوشتم که سرگردی به نام «لشکری»، آمد به جای سرگرد «غیاثی». آمد توی اتاق و من بلند شدم و گفتم سلام عرض می کنم. ولی او داد زد که خبردار بایست. من هم کلاهم را برداشتم و مستقیم رفتم اتاق سرهنگ و گفتم به من بی احترامی کرده است. سرهنگ من را نشاند و سرگرد وارد اتاق شد، همین که وارد شد جناب سرهنگ به او گفت «سرگرد هنوز نرسیده تشنج به وجود می آوری؟» بعد هم من را فرستاد بیرون که برو ستاد؛ من رفتم پشت در گوش ایستادم. شنیدم که سرهنگ به سرگرد می گفت که باید خدا را شکر کنیم که این ها به ما احترام می گذارند؛ من به جای تو که سرگردی دارم از این ها کار می کشم. این ها یک مشت وطن پرستند که با سیاست های آقای زاهدی مخافلند ـ زاهدی آن زمان نخست وزیر بود ـ  و داشت این چیزها را می گفت که من دیگر نماندم و رفتم ستاد. بعد از ظهر آن روز، من در تنها کتابفروشی بندر لنگه نشسته بودم و داشتم کتاب می خواندم که دیدم سرگرد با ماشین می آید؛ تا من را دید آمد تو و گفت سلام عرض می کنم و...

فکرشهر: پس سربازیتان را آنجا گذراندید و 2 سالتان تمام شد و آزاد شدید.

نه؛ آزاد نشدم. دستور توقیفم را داشتند که ببرندم شیراز. این را که شنیدم، 90 تومان دادم و شبانه با یک لنج رفتم قطر. 14 سال قطر بودم.

فکرشهر: چرا دستور توقیفتان را داشتند؟

دلشان می خواست؛ حکومت ها همینند. هر کار دلشان بخواهد می کنند. شاید هم خبر فعالیت های من به گوششان می رسید.

فکرشهر: در قطر چه کردید؟

عربی و اردو یاد گرفتم و متاسفانه تاجر هم شدم {می خندد}.

ادامه دارد...

دیدگاه خود را بنویسید