سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»

کودکی فلاکت بار من؛ یادگار پدربزرگ 

فکرشهر- عبدالرضا عبدالهی: گوشه شمال شرقی حیاط، درست کمی بعد از چاه و حوض زیبای آب، دور از بقیه اتاق های خانه، حمام قرار داشت. اتاقک بلوکی حدودا چهار متری که در میان درختان کویر و نخل های بی ثمر احاطه شده بود. یک دوش زنگ زده آب، دو تا میخ طویله به عنوان آویز لباس و تکه ای گونی به عنوان درب، تمام امکانات حمام لاکچری سلطان بود. 

پشت دیوار حمام، آبگرمکن نفتی قرار داشت. بیچاره ننه، زمستان ها تا آبگرمکن زنگ زده و فرسوده روشن بشود، خون به دل می شد. یک تکه پنبه آغشته به نفت را سر سیم مسی بلندی می گذاشت، آن را آتش می زد و وارد مخزن آبگرمکن می کرد. بار اول چند تا صلوات می فرستاد، ولی پنبه تا ته می سوخت و به جز چند صدای پت پت اتفاقی نمی افتاد. بار دوم هم صلوات می فرستاد و هم سلطان و تیر و طایفه اش را لعن و نفرین می کرد، ولی باز هم روشن نمی شد. دفعه های بعد تو سر خودش می زد و آن قدر عصبانی می شد که زبانم لال به خدا هم بد و بیراه می گفت. گاهی خدا هم دلش به رحم می آمد و آبگرمکن که حالا لبریز از نفت شده بود، با صدای انفجار مهیبی روشن می شد. آتش و دود از دریچه پایین و بالای دودکش بیرون می زد و هر بار مقداری از موهای ننه می ترزید. 

بعد گرم شدن آب، بقچه ام را زیر بغل می زدم و تا درب حمام برسم، تند تند بسم اله می گفتم و صلوات می دادم. جدای از حیوان هایی مانند سگ، گربه، مار و عقرب که آن جا محل استراحت شان شده بود، اجنه یا «اهل اونها» هم بدشان نمی آمد از حمام سلطان استفاده کرده و تنی به آب بزنند. 

بعد اطمینان از نبود «اهل اونها» توی حمام بایستی از عدم وجود «اهل اینها» (خزندگان، جوندگان و...) هم خاطر جمع می شدم. بنابراین سقف، دیوار، کف حمام، دور و بر آبگرمکن را به دقت وارسی می کردم. آب را سرد و گرم می کردم و زیر دوش می رفتم. اهرم را بالا می کشیدم، ولی به جای آب، سردوش زنگ زده، تو کُتُل کنده می شد و می خورد پس کله ام. دیوار داخل حمام سیمانی و زبر بود و خدا را شکر نیازی به لیف و کیسه نبود.

روی سقف حمام دو بشکه دویست لیتری کهنه و پوسیده قرارداشت که محل ذخیره آب بود. این دو بشکه جزو غنایم پدر بزرگ از شرکت آلمانی «کرافت یونیون» بود و برای سلطان ارزش معنوی بالایی داشت. 

یک عصر زمستان، گنجشک نر یا به قول خودمان «بوای گوجیکی» دیدم که بالای حمام، دقیقا روی لوله آب ورودی بشکه ها نشسته بود. قلوه سنگ صاف و صیقلی با لبه تیزی برداشتم و با قدرت تمام پرتاب کردم. گنجشک درست یک لحظه قبل از اصابت جاخالی داد و پرواز کرد. سنگ هوا را شکافت و با شدت از سمت لبه تیزش به بشکه خورد و پس از شکافتن پایین دیواره و عبور از آب، از آن طرف بشکه خارج شد. یادگار پدربزرگ، آبکش شده و عین آبشار ازش آب می ریخت و در کسری از ثانیه تمام آب بشکه ها خالی شد. 

از بخت بد، درست همان موقع، سلطان زیر دوش بود. یکهو دیدم گونی حمام کنار رفت و تا نیم تنه آمد بیرون. غیر چشم ها، تمام سر و صورتش را کف پوشانده بود. سریع گوشه ای قایم شدم. 

سلطان چند بار ننه را صدا زد و گفت: «ای خانه غنض واوو، او سی چه نمیا؟»؛ ولی با آن همه فاصله حمام از اتاق ها، محال بود کسی صدایش را بشنود. 

با این که سلطان خیلی ماخوذ به حیا بود، به ناچار از شدت سرما حوله را دور خود پیچید و با همان وضع از حمام آمد بیرون. نزدیک تر که رسید، صدایش را بلندتر کرد. ننه از اتاق بیرون آمد و با تعجب سلطان را دید که موقع حرف زدن کف از دهانش خارج می شد و با عصبانیت داد می زد: «مِی کَرین؟ او حمام واپیچسه سی چه قعط واویده؟» 

ننه زودی حوله و لباس برایش برد. من که می دانستم چه خبطی کرده ام و فاتحه ام خوانده است، بی معطلی به آشپزخانه رفتم، یک چنگ نان و حلوا برداشتم و از خانه زدم بیرون. 

شب که شد، به امید شفاعت ننه، یواشکی از دیوار اتاق چاله ای آمدم تو؛ ولی انگار این تو بمیری، از آن تو بمیری ها نبود، چون علاوه بر خسارت مادی، روح سلطان هم جریحه دار شده بود. 

آن شب، با تمام تلاش ننه، تا حد مرگ کتک خوردم و از درد تا صبح خوابم نبرد و در دلم به گنجشک لعنت می فرستادم که این چه وقت جا خالی دادن بود؟!
 

دیدگاه‌ها

مرتضی ابراهیمی

احسنت بر مهندس عبداللهی   خیلی جالب بود

دیدگاه خود را بنویسید