سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»/ در یادبود فرقِ سرِ شعرِ دشتستان (2)

خاطره ای از اولین دیدار من با استاد کمالی

فکرشهر:ابتدای خیابان بیمارستان، الکتریکی کمالی. تابستان بود و هوا شرجی؛ از پشت شیشه مغازه پیرمردی را دیدم که در حال سیگار کشیدن و کتاب خواندن بود. داخل رفتم و سلام کردم. بدون این که سرش را از توی کتاب بردارد، گفت سلام. بفرمایید...

فکرشهر- معصومه خدادادی*: سال 1383 بود و یک سالی بود که شروع به نوشتن شعر محلی کرده بودم، ولی هنوز شاعران  پیشکسوت محلی سرا را ندیده و نمی شناختم؛ جز استاد «محمد غلامی» که معلم مدرسه راهنمایی ما بود. یک روز به پیشنهاد عمویم حاج «جواد اللهیاری»، برای دیدن استاد «کمالی» به برازجان آمدم.

ابتدای خیابان بیمارستان، الکتریکی کمالی. تابستان بود و هوا شرجی؛ از پشت شیشه مغازه پیرمردی را دیدم که در حال سیگار کشیدن و کتاب خواندن بود. داخل رفتم و سلام کردم. بدون این که سرش را از توی کتاب بردارد، گفت سلام. بفرمایید.

و من بی هیچ حرفی همانجا ایستادم. متوجه سکوت من شد. کتاب را که بست، متوجه شدم دارد کیمیاگر را می خواند.

گفت: چیزی لازم داشتین...

فکر کرد برای خرید لوازم برقی رفته ام. 

گفتم: مو معصومه خدادادیوم، عامو حاج جواد گفته بیام خدمتتون. 

سیگارش را خاموش کرد. از پشت میزش بلند شد. با لبخند گفت: به به... خوش اومدی.

و دعوتم کرد برای نشستن روی صندلی کنار در. 

هنوز ننشسته بودم که یک مشتری وارد مغازه شد. مشتری که رفت، پرسید: تشنه ات نیس؟ 

تشکر کردم. استکانی چای ریخت و مشتری دوم سلام کرد، مشتری که رفت، گفت: خیلی وقته منتظرم یه خانم شعر محلی بگه، تا این که مدتی پیش شعر «کاشکه منم پسر بیدُم»، و «گُجیکِ دَشتِسّون»، را از هفته نامه اتحاد خوندم. پرس و جو کردم؛  گفتند دختر خانمی به نام «معصومه خدادادی» اهل «زیارت» شاعرشه.

مشتری سوم حرفش را قطع کرد؛ آقا 10 متر کابل می خواستم.

مشتری که رفت، دوباره گفت خیلی خوشحالم که می بینمت. گفتم: خیلی ممنون از لطف شما. وقتی شما شعر منو دوست دارین، یعنی این که باید به خودم امیدوارم باشم. 

خندید و ادامه داد: بله من مطمئنم در زمینه شعر محلی به عنوان یک دختر جوان موفق خواهی بود و جامعه از شعرهاتون استقبال می کنه.

من به آینده شعر محلی امیدوارتر شدم.

باز تشکر کردم و مشتری بعدی سلام کرد.

برایم چای ریخت و با خنده گفت: بی معرفتیِ که مهمان چای میزبان را نخوره.

چای را خوردم. کمی از وضعیت تحصیل و مطالعه کردنم پرسید و وسط توضیح من یک مشتری دیگر دسته در را چرخاند.

برای خداحافظی بلند شدم که یک مشتری دیگر وارد مغازه شد.

برای خداحافظی بلند شدم.

گفت: باور کن مو هر روز از صب تا شو سه تا مشتری نداشتمه که امروز تو ای یک ساعت. 

گفتم: شکرخدا. ان شااله هر روز همیجور مغازه ت پر مشتری باشه.

*شاعر محلی سرا
 

دیدگاه‌ها

سید حمیدرضا حسینی

درمیان خانم های محلی سرا خانم خدادادی بااصالت خاصی که دارند امیدمی رود که دراینده شاهددرخشش بیشتر ایشان دراستان باشیم

دیدگاه خود را بنویسید