سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»

داستانک/ باغ جید

فکرشهر ـ مجید باباعلی: «جید»، درلغت به معنی خوب، نیكو، پسندیده، زیبا و گردن فراز است، اما در فرهنگ ما به  آدم بی دین و ایمان و بی خدا می گویند «جید»! «جید»، مظهر طول عمر و ثروتمندی هم هست؛ مثلا می گویند «فلانی قدهِ یه جیدی پول داره» یا «قدهِ یه جیدی عمر كرده!»...

فکرشهر ـ مجید باباعلی: «جید»، درلغت به معنی خوب، نیكو، پسندیده، زیبا و گردن فراز است، اما در فرهنگ ما به  آدم بی دین و ایمان و بی خدا می گویند «جید»! «جید»، مظهر طول عمر و ثروتمندی هم هست؛ مثلا می گویند «فلانی قدهِ یه جیدی پول داره» یا «قدهِ یه جیدی عمر كرده!» 

ما بچه که بودیم، در برازجان، باغ بزرگی بود كه الان دیگر نیست به نام «باغِ جید». میوه های باغ همه «خار» بود! خارهای تیز و زهرداری كه دردش از نیش عقرب بدتربود. باغی ترسناك، انبوه و مَشت كه تاریكی «رازآلودی» داشت و به نسبت به بقیه جاها، انگار زودتر شب می شد! همه از این باغ  دوری می كردند؛ فقط زنی به اسم «دی یونو»، بز و كهره هایش را برای چریدن به اطراف این باغ می برد، بقیه می ترسیدن یک وقت حیوانشان در خار باغ «جید» گیر بیفتند، می گفتند جن هم دارد. 

«دی یونو»، بیوه زنی بود میانسال و تنومند. چون اولاد پسر نداشت كه به نام «دی فلانی» بشناسندش، از «یون» که در فرهنگ ما یك اسم مجهول دقیقا مثل «ایكس» و «ایگرك» است، استفاده می کردند! اسم دختر بزرگ «دی یونو»، «شیرین» بود، اما مردم به جای «دی شیرین»، بهش می گفتند «دی یونو»! 

یک روز، دَمْدَمای غروب، «دی یونو» بی شلوار و لخت، با پیراهنی پاره پوره، از باغ جید برگشت. ما بچه بودیم و ترسیدیم و از دَره ی «كِفْنَكی» تا دَره ی «آردو»، پابرهنه دویدیم. آنجا، «دی مُندو» داشت با كمك «مرادو» علف هایش را بار خر می كرد. وقتی ماجرای لخت بودن «دی یونو» را گفتیم، «دی مُندو» سرِ خر را دستِ مرادو داد و با داس و حالت «گُرگه لُك»، به سمت «دی یونو» و«باغ جید» دوید و ما هم دنبالش دویدیم! دی مندو با دیدن «دی یونو» گفت: «واخ واخ ریم سیاه، چه شده؟ سیچه جومت مثه جیگر زلیخا ریش ریش شده؟ كی تنبون تو پات درآورده؟»

دی یونو لبخندی زد و گفت: هیچی نیس نترس، گپ و رُواتم سیم درست نكن! خارِ باغ جید، بزُم گرفت و ول نكرد، رفتم بزُم بیارم، خار، تنبون خومم گرفت و ول نكرد! بعد جومه ام گرفت و ول نكرد! داشت جونمم می گرفت كه مجبورشدم تنبونم به خار ببخشم و جونم ورداروم و خوم نجات بدُم! 

بعد از سال ها، دیروز، «شیرین» دختر «دی یونو» را دیدم، كه حالا پیر شده بود. قصه آن روز را تعریف كردم و گفتم: «كاش  مادرت زنده بود و می دید كه  باغ جید از بی آبی مُرد»!! وسط حرف هایم گفت: «نه ككا! الان ما روزگارمون سیاه تره، قبلنا فقط یه جیدی بید و یه باغ جیدی!! الان پاك اداره جات شده باغ جید! رییس و روسامون قده یه جیدی پیل دارن، قده یه جیدی هم عمرمی كنن، مثِ جید هم خدامشناس هسن و اگه گذرت هم تو باغشون افتاد، شلوارت كه درمیارن هیچ، آخر كار می خوان جونتم بستونن»!
 

دیدگاه خود را بنویسید