سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»

داستانک/ آب توبه

فکرشهر: به خاطر دارم همان سال ها، یک شب مخاطب ناشناسی بهم پیام داد که «این چرت و پرت ها چیه که می نویسی؟ با این شعرهای عاشقانه همه بچه های مردم را عاشق کرده ای و...» و خیلی اظهار لطف!!! دیگری که بهتر است آن ها را ننویسم. بعد هم  ادامه داد: «بیا و استغفار کن و...

فکرشهر ـ عبدالخالق عبدالهی: چند روز قبل که از سر بیکاری نوشته های قدیمی ام را دوباره می خواندم و به قول سعدی «تامل ایام گذشته می کردم»، به یاد هشت سال قبل افتادم که توی فیسبوک غزلیات عاشقانه ای از شعرای متقدم می نوشتم و طرفداران بسیار داشت. 

به خاطر دارم همان سال ها، یک شب مخاطب ناشناسی بهم پیام داد که «این چرت و پرت ها چیه که می نویسی؟ با این شعرهای عاشقانه همه بچه های مردم را عاشق کرده ای و...» و خیلی اظهار لطف!!! دیگری که بهتر است آن ها را ننویسم. بعد هم  ادامه داد: «بیا و استغفار کن و بگو که با نوشتن این غزل های عاشقانه ای که خُلفه را خروس می کند، چه برسد به بچه های نوبالغ چشم و گوش بسته، خلق اله را گمراه کرده ای و گول زده ای»...؛ در آخر هم  نصیحتم  کرد که: «بهتر است خودت و ادمین های این گروه فیسبوکی، دسته جمعی به حمام بروید و آب توبه سرتان بریزید بلکه خدا از سر تقصیراتتان بگذرد، آن وقت ببینید چقدر سبک و راحت می شوید دیگه هم از این اراجیف منکراتی ننویسید (منظورش غزل عاشقانه بود)». 

همان وقت خدمت آن دوست نادیده جواب دادم که اولا: می گویند یک روز طلبه ای رب انار می خواست رفت مغازه بقالی و از ته گلو گفت: «ربع اعنار داری؟» بقال جواب داد: «داریم اما نه به این غلیظی!!!» برادر من، شاید خواندن این غزلیات، شور و حالی در مخاطب به پا کند، اما دیگر نه به این غلیظی که همه عشق و عاشقی های شهر را گردن من بیچاره گردن شکسته بیندازید. ثانیا: به قول فقها «نقل کفر، کفر نیست»؛ من که این شعرها را نسروده ام، فقط نقل کرده ام، اگه راست میگی برو یقه حافظ و سعدی و غبارهمدانی و وحشی بافقی رو بگیر؛ ثالثا: به قول شاعر شیرین سخن: «متاع کفر و دین بی مشتری نیست/ گروهی این گروهی آن پسندند». بعضی مثل شما ... را می پسندند {خیلی خاطرشو خواستم که نقطه چین گذاشتم} بعضی ها هم ادبیات و شعر و شاعری و غزل و چهارپاره. حالا شعر عاشقانه بنده بدتره یا سه نقطه شما؟ 

مخلص کلام این که، اگر من و پست های ادبی ام مسبب همه عشق و عاشقی های با مورد و بی مورد این شهر هستیم، چشم من دیگر نمی نویسم، اما نمی توانم مثل شما ...  ای باشم {بازم خاطرشو خواستم که نقطه چین گذاشتم}. در پایان به اطلاع آن دوست گرام می رسانم ادمینها را نمی دانم اما خودم طبق توصیه حضرتعالی، عصری رفتم حمام شهرداری، «آب توبه» سرم بریزم بلکه راحت و سبک شوم!!!  اما حمامی منو که دید گفت: «چه خبرته؟ چه خبررررته؟ تو این اوضاع بی آبی، هر هفته می آیی حمام استغفار. در توبه به روی هر کی باز باشه، روی تو یکی بسته، بازم نمیشه». 

خلاصه ببخشید، من می خواستم توبه کنم، اما  به قول یغمای جندقی: 

نه شیخ می‌دهدم توبه و نه پیر مغان می
ز بس ‌که توبه نمودم، ز بس‌ که توبه شکستم.
 

دیدگاه خود را بنویسید