سر خط خبرها:
اختصاصی فکرشهر؛

داستان کوتاه/ چِل پسین

نیره محمودی راد*

ابرهای سیاه و خاکستری پهنای آسمان را فرا گرفته بودند. هوا تیره و غبار آلود بود. باد زوزه کشان شاخه های درختان غول پیکر را به هر سو می کشاند و ریشه های سست را توان رویارویی با چنگال قدرتمند باد نبود. نخل های بلند قامت با تنه های ستبر به لرزه افتاده بودند. گیسوان بلندشان در دستان خشن باد گرفتار شده بود. صدای بهم خوردن پِش های بلند سبز با برگ های خشک آویزان در میان زوزه باد وحشت می آفرید. برگهای ریز درختان همچون پر کاهی در هوا معلق بودند. بوی خاک تا اعماق ریه ها نفوذ می کرد. باد ناجوانمردانه هر چه را سر راهش می دید به اطراف پرت می کرد. گهگاه آوای ناله ی پرنده ای آشیان بر باد رفته، در میانه ی این هیاهو می پیچید. 

پیرمرد روی سکوی سنگی کوچه در پناه تاق در نشسته بود. طاق سنگی با نگاره های گل و پرنده بر سردر خانه به زیبایی خودنمایی می کرد. طوفان ذرات خاک را به اطراف می پراند. دیوارهای کاهگلی کوچه در زیر نعره طوفان به رعشه افتاد بودند. نگاه خسته پیرمرد انتهای کوچه را می کاوید. موهای کم پشتش به هم ریخته و دیدگانش از شدت باد به اشک نشسته بود. کوچه از انبوه شاخ و برگ پر شده بود.

*******
- تو این باد و طوفان حتما لازمه بری؟

این را پیرمرد به خاتون گفت؛

خاتون گره روسری اش را سفت کرد. چادر خاکستری رنگ گلدارش را روی سر جابجا کرد و با طمانینه ای دلبرانه جواب داد:

- مگه میرم قندهار! همش دو کوچه بالاتره. بیچاره پیرزن دو روزه مریضه! سری بهش میزنم، زود بر می گردم..

*********
عادت داشت همیشه نگرانش باشد. در نبودش انگار چیزی از درونش کم شده بود. تکه ای از وجودش را باد برده بود. زیر لب چیزهایی می خواند. 

هیچ رهگذری دیده نمی شد. هر کس به جایی پناه برده بود. باد، هر پسین طبق قرار تابستانه اش سری به شهر می زد، کولاک می کرد، همه چیز را به هم ریخت و تلی از خاک و خاشاک برجای می گذاشت. خیالش که راحت می شد آرام می گرفت، می رفت تا شاید پسین فردا یا فردای دیگری بر سر همان قرار حاضر شود. بیقراریش را تابستان ها نشان می داد. به دنبال رفتنش، آسمان عقده هایش را خالی می کرد، می غرید، سرخ می شد، ابرهایش را در هم می کوبید و چنان می نالید که باران اشک هایش همه کوچه را پر می کرد. باد را با صدای غرش مرگ آورش تهدید می کرد. هوا که رو به تاریکی می گذاشت و غروب خودش را نشان می داد،آسمان آرام می گرفت. 
هُرم گرما جایش را به خنکای دلنشینی می داد که تا زیر پوستهای داغ شده نفوذ می کرد. حاصل کشمکش باد و باران، هوایی نوازش گرانه بود که گرمای داغ روز را از تن ها می رماند.

*****

لحظاتی نگذشت که آسمان دیوانه وار شروع به باریدن کرد. ابرها در هم پیچیدند. ضربات شلاق گونه باران بر تن داغ دیوارهای کاهگلی کوچه می نشست. دالان تنگ کوچه را آب پوشانده بود. چشمان پیرمرد همچنان در پیچ کوچه جا مانده بود و دلش در قفسه سینه خود را به در و دیوار می کوبید. 

- نکنه تو این طوفان بلایی سرش اومده باشه! حتما تو این بارون سرتا پا خیس شده! کاش نرفته بود !

ذهنش در محاصره افکارمزاحم، خسته و ناتوان شده بود. 

ابرها دوباره تاختند. برقی زننده بر تیله چشمان آسمان نشست و به دنبالش رعدی هولناک پیراهن آسمان را شکافت. گوشه چادری خاکستری رنگ که در هوا به رقص در آمده بود، از پیچ کوچه نمایان شد. چشمان پیرمرد برق زد.

*نویسنده

دیدگاه خود را بنویسید