سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»

کاروانسرای «مشیرالملک» برازجان؛ نکته های ناگفته و اصلاح چند اشتباه

فکرشهر: در زمانی که نهضت شد، بانک و اداره دارایی و اداره دخانیات غارت شدند در حالی که قرار نبود هیچ کدام از این اتفاقات رخ دهد، ولی متاسفانه اتفاق افتاد. پس از غارت، محل سکونت خوانین شبانکاره، ساختمان اداره دخانیات بود که این ساختمان به وسیله «حاج نصرالله حقیقت» ساخته شده بود و در اجاره اداره دخانیات وقت بود و ساختمان مدرنی برای آن زمان به حساب می آمد و در حال حاضر، محل برگزاری نماز جمعه شده است...

فکرشهر ـ عزیزالله صمیمی: در باب کاروانسرای «مشیرالملک» برازجان، افراد مختلف، اطلاعات و تاریخچه آن را نقل و یا در کتاب های مختلفی شرح آن آمده است؛ اما چند نکته از قلم افتاده و مواردی نیز به اشتباه نقل شده که در اینجا توضیح داده خواهد شد.
دکتر «هیبت الله مالکی» در برنامه مردادماه سال 1399 «پاتوق دشتستان»، داستانی درباره کاروانسرا مطرح کردند. داستان «سنگ بزرگی» که به نقل از ایشان «شب ها پشت در کاروانسرا برای حفاظت قرار می دادند که این سنگ به قدری بزرگ بود که چندین نفر باید برای جابجایی آن اقدام می کردند». ایشان فرمودند «در تاریخ 1315، رییس شهربانی ماشینی داشته که برای عبور هر روز آن در کاروانسرا، سنگ کاروانسرا مانع ورود می شده؛ بدین منظور پیشنهاد می شود از فردی که قدرت خارق العاده ای در نگاهش داشته {چشمش شور بوده/ چشم زخم/ چشم زدن}  برای چند تکه کردن سنگ استفاده کنند و بعد از آوردن آن شخص، او با دیدن سنگ و گفتن «عجب سنگی»، سنگ چند تکه می شود و...»؛ این مطلب که در بالا آورده شد، خرافی و اشتباه است؛ با توجه به این که هیچ کدام از روسای شهربانی، از خود ماشین نداشتند و از ماشین دولتی استفاده می کردند و همچنین در آن سال ها شهربانی در کاروانسرای «مشیر» مستقر نبوده است. 

اولین شهربانی برازجان، ابتدا در بازار و بعد در منزل «حاج مراد مرادی نجار»، چسبیده به ضلع شرقی «حمام سالم خانی» قرار داشت؛ و پس از آن در دبستان «آفتاب» در محله «کمپانی» قرار داشته است. 

البته، آقای مالکی در بخشی از سخنانشان در آن برنامه، به درستی اشاره کردند که افراد معروفی در این کاروانسرا اطراق کرده اند. 5 یا 6 سال  بعد از ساخت کاروانسرا، «مادام ژان دیولافوا»، خانم جهانگرد فرانسوی، از سفر خود که از تبریز به بوشهر داشته، شبی را در این کاروانسرا گذرانده و در خاطرات خود نوشته تنها کاروانسرایی را که در مسیر دیدم که تمیز و دو طبقه بود، کاروانسرای برازجان بود. کاروانسرا در طول زمان به دفعات مورد استفاده مرحوم «غضنفر السلطنه» ـ حکمران برازجان ـ قرار گرفته که ایشان، برای امور حکومتی که داشته، از آن استفاده می کرده است. سپس تشکیلات پلیس جنوب و اردوی نادری در آن قرار گرفت. پس از آن، محل حکمرانی سروان «اسفندیاری» شد که از طرف دولت وقت به منظور ایجاد نظم در منطقه به برازجان اعزام شده بود و در این کاروانسرا مستقر شد و چندین سال در دو نوبت در این کاروانسرا سکونت داشت. پس از او، تیمسار «اردوبادی» که در آن زمان سروان بود، با یک گروهان سرباز، محل اقامتشان در کاروانسرا بود. در همین ایام، محل استقرار دسته ژاندارمری، در ضلع شمالی روبروی جاده برازجان ـ شیراز که درب قرمز رنگی داشت، قرار گرفته بود. در زمان نهضت، کاروانسرای «مشیر» به تصرف سران نهضت در آمد. در آن زمان فرمانده ژاندارمری، استوار «قهرمانی» بود که در کاروانسرا سکونت داشت. تا سال 1336، شهربانی در  کاروانسرا قرار نداشت. بنابراین کل موضوع عنوان شده دور از حقیقت است.  

در زمان وقوع نهضت عمویم «حاج حسین کمارجی» مشهد و پدرم «حاج اسدالله» در تهران بودند. قبل از وقوع نهضت، شایع شده بود که تفنگچی های شبانکاره ای که می آیند ممکن است به خانه کمارجی ها حمله کنند؛ به همین منظور، چند تفنگچی قوم و خویش از کمارج آمدند و شبانه روی پشت بام که اصطلاحا «مجلسی» می گفتند، کشیک می دادند. قبلا یادم است منزلی که اولین بانک ملی و در محله کمپانی بود، محل سکونت ما بود؛ وقتی بچه بودیم، هواپیما اعلامیه پخش می کرد و خبر از صورت گرفتن نهضت می داد؛ که البته نهضت ساختگی بود و قرار نبود غارتی صورت بگیرد و به جایی تعرض شود؛ مساله نهضت برای تاخیر قرارداد نفتی مورد نظر دولت شوروی به صورت ساختگی به وجود آمد که متاسفانه جریانات ناگواری نیز در پی داشت؛ وقتی اعلام کردند نهضت شده، تفنگچیان شبانکاره برای حمله به کاروانسرا در ضلع شرقی شهرداری قدیم مستقر شده بودند. یکی از تفنگچیان به نام «ملابابا جان شفیعی»، پسر «عوض خان کمارجی» که عمه زاده پدربزرگم بود، گفت بروم کمک «قهرمانی» که فرمانده دسته ژاندارمری وقت بود و دوستی نزدیکی با ایشان داشت. به طرف کاروانسرا حرکت کرد. اولین کاری که کرد، دو پسر قهرمانی را آورد بالای پشت بام منزل کمارجی. آنجا اتاقکی بود که تابستان ها وسایل خواب می گذاشتند. آنان را در آنجا مخفی کرد و برگشت. در برگشت، چون تیراندازی به سمت کاروانسرا شروع شده بود، «ملا باباجان» به همراه ژاندارم ها در برج شمالی کاروانسرا مستقر و به تیراندازی نهضتی ها پاسخ می دادند که در نتیجه تیراندازی ملا باباجان، دو نفر از تفنگچی های نهضتی کشته می شوند. در این هنگام، او شروع به شاهنامه خوانی کرده و از طرف تفنگچیان مورد اصابت گلوله قرار گرفته و کشته می شود. مجموعا در این نهضت، سه نفر کشته می شوند؛ دو تفنگچی شبانکاره  و دیگری «ملا باباجان» فرزند «عوض خان کمارجی». 

در زمانی که نهضت شد، بانک و اداره دارایی و اداره دخانیات غارت شدند در حالی که قرار نبود هیچ کدام از این اتفاقات رخ دهد، ولی متاسفانه اتفاق افتاد. پس از غارت، محل سکونت خوانین شبانکاره، ساختمان اداره دخانیات بود که این ساختمان به وسیله «حاج نصرالله حقیقت» ساخته شده بود و در اجاره اداره دخانیات وقت بود و ساختمان مدرنی برای آن زمان به حساب می آمد و در حال حاضر، محل برگزاری نماز جمعه شده است. 

سال تحصیلی 1336 ـ 1335، گفتند «دژ» می خواهد به برازجان بیاید، در حالی که تا به آن سال، نام  «دژ» را نشنیده بودیم. مشخص شد زندانیان سیاسی را که قبلا عده ای از ایشان به آنجا آورده شده و افرادی چون «مهندس بازرگان» و چند نفر همراه از جمله آقای «دکتر جعفری» نیز در میان آنان بودند، به عنوان زندانی سیاسی تحویل شهربانی داده شده اند. به این منظور لازم بود تغییراتی در «دژ» داده شود که به صورت «بند» زندان درآید و زندانیان را به آنجا منتقل کنند. آقای «حاج حسین بنازاده» که رئیس طایفه بناها و بسیار ماهر در امور بنایی و کارشناس شهرداری نیز بود، مسوول این کار شد. برای این امر آجر نیاز بود. در آن زمان، چند کوره آجرپزی بود و تازه رسم شده بود با تیر آهن سقف منازل را می پوشاندند؛ آجرها را که بین تیرآهن ها قرار می دادند، شش ماه تا یک سال بعد شوره می زد و به زمین می ریخت؛ به این دلیل، به پیشنهاد «حاج حسین بنازاده»، آجر از «تل خندق دهقاید» که آثار باستانی زمان «ساسانیان» در آن قرار داشت، آورده شد و بنابراین، آجر از آن تاریخ در کاروانسرا به کار رفت و شترخانه را که محل استراحت قوافل بود، بند به بند کردند برای زندان. دکتر مالکی در برنامه شب کاروانسراهای دشتستان «پاتوق»، به اشتباه ذکر کرده اند که این کاروانسرا، تنها کاروانسرایی است که سقفش از آجر است؛ هم اکنون هم اگر بررسی شود، مشخص است سقف کاروانسرا از سنگ و گچ و ساروج ساخته شده و استفاده از آجر هم از ابتدای ساخت کاروانسرا نبوده، بلکه در زمان تبدیل کاروانسرا به زندان، حدود سال 1336 - 1335 صورت گرفته است. 

در سال تحصیلی 1336 ـ 1335 که کاروانسرا، «دژ» خوانده شد و شهربانی در آن مستقر شد، تاسیسات برق آن توسط آقای «محمد باقر توکلی» با چند کارگر فنی و دو ژنراتور به مرحله اجرا درآمد که این تاسیسات، دو برابر برق مورد نیاز آن زمان برازجان بود. برای نصب ژنراتورها در جلوی کاروانسرا، ساختمانی احداث شد و کولر و پنکه و تشکیلات برای زندانیان و کارکنان شهربانی فراهم شد و از آن زمان، به طور رسمی، شهربانی در کاروانسرا استقرار یافت. 

از روسای شهربانی آن زمان که به یاد دارم، سرهنگ «مینا» و سرهنگ «مسگرا»، «ایروانی»، «قهرمانی»، «عزلتی»، «ذوالقدر» و آخرین آن، سرهنگ «پورافشار» بودند و هیچکدام از آنها ماشین شخصی نداشتند و از ماشین دولتی استفاده می کردند. 
همزمان با آمدن شهربانی در کاروانسرا، اولین کلانتری در منزلی که متعلق به آقای «مشهدی اسماعیل صیادی» بود، روبروی اداره بهداری آن زمان، شروع به کار کرد. طبق گفته بزرگان تا سال 1333، در شهربانی برازجان بین دوازده تا هفده نفر انجام وظیفه می نمودند، بعد از آمدن زندان و گسترش شهربانی در دهه 50، بنا به گفته آقای «حسین حاجتمند» که جزو نیروی انتظامی آن زمان بود، تعداد پرسنل و کارکنان و افرادی که انجام وظیفه می کردند، به 211 نفر می رسد و تا آنجا که بنده از نزدیک شاهد بودم، روسای شهربانی دارای ماشین شخصی نبودند و برای اولین بار آقای «بیگی»، مسوول کارگزینی شهربانی، ماشین پیکانی را به قیمت 13 هزار تومان، بدون پرداخت پیش قسط با ماهی 300 تومان خریداری نمود. 

در سال 1356، «فرح پهلوی» قصد داشت پس از بازدید از بوشهر، برای بازدید کاروانسرا به برازجان سفر کند و «کاروانسرای مشیرالملک برازجان» را به ثبت ملی برساند و مقدمات کار هم فراهم شد؛ از جمله این که قرار شد برای مرمت نقاشی تصویر مرحوم «میرزا ابوالحسن خان مشیرالملک» ـ سازنده کاروانسرا ـ که در طبقه دوم در اتاق رییس شهربانی قرار داشت و لطمه دیده بود، فردی از شیراز بیاید و در مسیر حرکت فرح پهلوی به طرف بیمارستان و خانه های سازمانی، نرده گذاری شود. حدود 10 روز قبل از سفر فرح پهلوی به برازجان، به وسیله انقلابیون آن زمان، از جلوی کاروانسرا تا بیمارستان، روی آسفالت خیابان مسیر وی، شعارهایی علیه حکومت پهلوی نوشته شد و این شعارنویسی ها باعث شد که «فرح» به برازجان نیاید و سفر منتفی شد. پس از آن، انقلاب پیش آمد و بعد از انقلاب، ساختمان کاروانسرا محل استقرار کمیته شد و زندان بود تا زمانی که کمیته و نیروی انتظامی در هم ادغام شدند و به محل جدید در جاده برازجان ـ بوشهر انتقال یافتند و کاروانسرا از حالت زندان و شهربانی خارج شد. بعد از این وقایع، با پیگیری مرحوم «محمدجواد فخرایی» به اتفاق مسوولین وقت، تلاش های بسیاری برای بازپس گیری «کاروانسرا» و واگذاری آن به میراث فرهنگی و مرمت قسمت های بیرونی و تعمیر ساختمان کاروانسرا به عمل آمد که در نتیجه، قسمت های بیرونی کاروانسرا مرمت شد، ولی متاسفانه قسمت داخلی هنوز احتياج به تعمیر دارد؛ به دلیل این اتفاقات رخ داده در کاروانسرا، کاروانسرا را عاقبت به شر می دانستیم که بحمدلله، فعلا به حالت عادی برگشته؛ روح مرحوم «مشیرالملک» شاد باد.

و چون صحبت از شهربانی پیش آمد، بد نیست اضافه کنم که مصاحبه ای که آقای «عبدالخالق عبدالهی» از طرف هفته نامه اتحاد جنوب ویژه نامه دکتر مالکی داشته، از ایشان سوال می نماید «چند موردی هم در مورد مرحوم پدرتان بگویید». ایشان در جواب می فرمایند که «در زمان رضاشاه، ایشان قصد بر این داشتند که از بزرگان برای تکمیل کادر نیروی انتظامی استفاده کنند و در این راستا، پدرم جذب نیروی انتظامی گردید و بعد از اختلافی که پیش آمد، پدرم و چند تن دیگر اسلحه خانه شهربانی را غارت کردند»و...؛ که این موضوع نیز دور از واقعیت است. 

داستان و قضیه از این قرار بود که آقای «شیخ عباس مشایخ» {ایشان به شیخ عباس مرشدی نیز شناخته شده است}، بنا به روایتی به دست «کرم بَگ» کشته می شود. شایع می گردد که مرحوم «بیگلربیگی» در این قضیه دست داشته؛ بنابراین آقای «بیگلربیگی» دستگیر و قرار بر این بود که برای محاکمه به شیراز اعزام شود و چون بیم آن می رفت در بین راه به دستور سروان «اسفندیاری» که داماد مشایخی ها بود، به ایشان سوقصد شود، مرحومان «فرج‌الله بگ مالکی» پدر دکتر مالکی، «اسد گزبلندی»، «کرم بیگ» و دو سه نفر دیگر که در آن زمان جزو کادر شهربانی بودند، در موقع تعویض پست، اسلحه خود را به مامور بعدی تحویل ندادند و اعلام نمودند تا زمانی که سلامتی مرحوم بیگلربیگی برای ما مشخص نشود، ما تفنگ های خودمان را تحویل نخواهیم داد. از طرف دیگر، آقای «پوربهی» که در آن زمان رییس شرکت نفت بوشهر بوده و نسبت فامیلی با «بیگلربیگی» داشت و دوست نزدیک سروان «اسفندیاری» نیز بود، پادرمیانی کرده و قضیه را حل نمود و آقای بیگلربیگی بعدا آزاد و به محل سکونت خود مراجعت نمود و ترتیب داده شد که پاسبان هایی که اسلحه خود را تحویل نداده‌اند، مورد تنبیه سخت واقع نشوند و فقط آنان را از شهربانی اخراج کردند. این آقایان پاسبان که از آنان نام برده شد، در این مساله حس جوانمردی و تعصب خود را نسبت به مرحوم بیگلربیگی ثابت کردند و متاسفانه آقای مالکی از این فداکاری که باعث اخراج آن ها از شهربانی شد، سخنی به میان نیاورده و مطلب را به روایت دیگری عنوان می نماید. 

برای اطلاع بیشتر خوانندگان به عرض می رسانم پاسبان های شهربانی که آن سال ها 12 یا 13 نفر بیشتر نبودند، هر 8 ساعت، شش نفر از این پاسبان ها در محلات مختلف به گشت زنی پرداخته و برای حفظ امنیت محلات مختلف پاسداری می کردند؛ پس از 8 ساعت، این شش نفر با شش نفر دیگر تعویض می شدند؛ بنابراین یک شهربانی را که کلا دوازده نفر پاسبان در اختیار داشته و نیمی از تفنگ هایش هم در اختیار پاسبان های مامور کشیک محلات بوده، نمی توان دارای اسلحه خانه دانست. 
ضمن این که درجات مختلف ارتشی از گردان، تیپ، لشکر و سپاه دارای اسلحه خانه هستند، نه تشکیلاتی که دوازده تا پانزده تفنگ در اختیار داشته باشد و این موضوع نیز از حقیقت به دور است. 

و این مطالب برای آگاهی اهالی محترم منطقه به عرض رسید. 

این نکته را نیز باید اضافه کنم که یک نفر دیگر هم از بستگان «شیخ عباس مشایخ» در همان ایام به قتل می رسد که بنده اطلاع دقیقی از این جریان ندارم. در آن چه عنوان نمودم، اگر کم و کسری وجود دارد و کسی علاقه مند است بیشتر در این باره بداند، پیشنهاد می نمایم که به روستای «خوشاب» مراجعه و در این مورد تحقیق نماید. 

پی نوشت: طبق اطلاعات کسب شده توسط «فکرشهر» از اهالی منطقه «خوشاب»، دیگر فردی که از بستگان «شیخ عباس» بوده و به قتل می رسد، «شیخ احمد مشایخی»، برادر «شیخ عباس»، بوده که در مسیر برگشت از برازجان به «خوشاب»، مورد حمله قرار می گیرد و به قتل می رسد که خود داستانی بلند دارد.
 

دیدگاه خود را بنویسید