سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»

داستان کوتاه/ لبخند ابرها

نیره محمودی راد*

آبی فیروزه ای از پهنای قاب روشن آسمان آرام آرام رنگ می بازد. ابرهای خاکستری بر سینه آسمان سنجاق می شوند و تار و پودشان در هم تنیده می شود. خورشید طلایی رنگ از تک و تا می افتد و در پس ابرها ناپدید می شود. دیگر تلاش برای تابیدن بی فایده است. دل آسمان از هجوم رنگ های خاکستری می گیرد، می شکند و برقی عجول از پهنای آن می گذرد. باد ابرها را در هم می پیچد و صدای غرشی خفه از زیر لایه های زمخت شان فضا را پر می کند. دانه های ریز اشک، نم نم بر گونه خاک می نشیند. بوی عطر خاکِ نم گرفته، مشام زمینیان را می نوازد. ابرها خیال باریدن دارند تا هوا را از غبار تیرگی بشویند.

باز هم بوی نم..! خنکای باد، گرمای تن زمین را می رماند. حالا دیگر نم ها آرام آرام قطره شده اند و قطرات نازک باران بر لب های خشک زمین بوسه می زنند. تِک.......تِک........تِک.......!

این صدای پای قطره های باران است. موسیقی دل‌انگیزی که گوش زمین را می نوازد. آهنگ باران شنیدنی ست ؛ تِک........تِک......تِک....تِک..تِک.تِک.تِک.تِک.تِک

صدای پا تندتر می شود. باران پی در پی می بارد. ابرها بی امان شلاق باران را بر سر و صورت زمین فرود می آورند. رد شلاق ها دیوار خانه ها را خط خطی می کند. 

برق ها در میان غرش های رعدآسا، بر اندام زمین لرزه می اندازند. ابرهای سمج، دست بردار نیستند‌. جوی ها را روان می کنند تا تن تب دار زمین را بشویند. زمین تشنه، در زیر بستری از آب فرو می غلتد. آب ها سرتاسر شهر را در آغوش می گیرند. رود می شوند. می غرند و به سوی دشت ها روان می گردند.

خستگی از چشمان زمین رخت بر می بندد. ابرها به زمین لبخند می زنند.

دیدگاه‌ها

شبنم آقائیب

بسیار زیبا و دل نشین بود 

دیدگاه خود را بنویسید