سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»

داستان کوتاه/ زنبور زرد

 نیره محمودی راد*

مدرسه ی راهنمایی حسین آباد، بنایی بود آجرنما و بزرگ بر پهنه ی دشتی ناهموار و سنگلاخ؛ درختان خودروی کهور، تک و توک خود را به دامن دشت دوخته بودند. خانه های روستا در دل دشت تا دامنه کوه پراکنده شده بود. بنای آجری مدرسه را از دور دست و از پشت پیچ های سردرگم جاده هم می شد دید. شمار دانش آموزانش کم بود، مانند خانه های روستا و مردمش.

نخستین روزی که وارد کلاس شدم با برپای نماینده کلاس، دختران زیبا و بلند قامت به احترامم از روی نیمکت ها برخاستند. با دیدنم چشمهایشان کمی گشاد شد. آموزگاری ظریف، کوتاه قامت و کم سال، کیف و کتاب به دست در برابرشان ایستاده بود. شاید هم در مقایسه با خودشان این گونه به چشم می آمدم.  

صبور، متین و پر از حرف های نگفته بودند، همانند آن دشت خاکستری رنگ پهناور که رازهای زیادی را در دل داشت. اوج هیجانشان یک لبخند بود و مرا نیز با همان لبخند پذیرفتند.

آن روز درس عربی داشتیم. شش صیغه فعل ماضی را با شرحی مفصل روی تخته ی سبز رنگ نوشتم. گچ را گوشه تخته گذاشتم و به سر جایم برگشتم. بچه ها سرگرم نوشتن تمرین های کتاب شدند. مدتی گذشت. سرم را از روی دفتر کلاسی بلند کردم. چشمم به سلیمه افتاد، نیمکت اول میان کلاس. او هم سرگرم نوشتن بود و خودکارهای آبی و قرمزش روی دفترچه مشق تند تند می دویدند. 

چیزی روی سرش توجهم را جلب کرد، روی روسری سورمه ایش. چیزی که آرام دم می جنباند و در سکوت کلاس را می پایید، بی هیچ ترس و واهمه ای!

حیرت زده به سلیمه و روسری اش خیره شدم. بیشتر دقت کردم. مارمولک سفید کوچکی بود با خال های سیاه و ریز و چشمانی نیمه درشت. گویا بهترین جای کلاس را یافته بود. 

باید کاری می کردم یا شاید هم نباید. باید اجازه می دادم کلاس در آرامش بماند و آن مارمولک نادان را به حال خودش رها می کردم تا از سکوت کلاس خسته شده، آرام به همان جایی برگردد که باید باشد! یا این که سلیمه را.....

میان باید و نباید تردید داشتم که یکی از دانش آموزانِ نیمکت پشت به دادم رسید. با ضربه کتاب آن را به میان کلاس پرت کرد. همه به خود آمدند. با دیدن جانوری گیج و مبهوت وسط کلاس که داشت براندازشان می کرد، جنب و جوشی میانشان در گرفت. پاها از روی زمین جمع شد. عده ای هم روی نیمکت هایشان ایستادند. کلاس بهم ریخته بود. چاره ای نبود. باید خودم دست به کار می شدم. 

به جانور زبان بسته نزدیک شدم. لنگه کفشم را در آوردم و با حرکتی ناگهانی کارش را ساختم. چشمها گرد شده بود و صدایی از کسی بیرون نمی آمد. در میان بهت همه دانش آموزان، لاشه مارمولک به درون سطل زباله افتاد.

چند ماه  از این ماجرا گذشت. در یکی از روزهای آخرین ماه سال بودیم. هوا خنک بود و نسیم دلنشین دشت، بوی خاک نم گرفته و سبزه های نیمه جان را به درون کلاس می راند. پنجره های کلاس رو به دشت باز شده بودند .گهگاه  آواز نازک دم جنبانک ها را می شد شنید که از روی یک سنگ به سنگی دیگر پرواز می کردند و یکدیگر را صدا می زدند. 

در کنار این طبیعت بکر و زیبا، زنبور زردی سرخوش و مست خود را از پنجره به درون کلاس انداخته بود و از گوشه ای به گوشه ی دیگر پرواز می کرد. دستها تکان می خورد و گاهی کتابی به سویش لگد می پراند. زنبور هم که گویی از این بازی خوشش آمده بود، دست بردار نبود. این بار خودم را بی تفاوت نشان دادم. بالاخره پس از مدتی کوتاه زنبورخسته می شد و از همان راه آمده برمی گشت. درس را تمام کرده بودم و دختران تکالیف شان را می نوشتند. چیزی به پایان کلاس نمانده بود.

کمی خودم را با دفتر کلاسی سرگرم کردم ولی انگار هیاهو پایانی نداشت. زمان نیز به کندی می گذشت. زنبور زرد و کتاب ها در هوا می چرخیدند. برای این که به جنجال پایان دهم پشت میز ایستادم. تا دهان باز کردم که چیزی بگویم و کلاس را ساکت کنم، زنبور گیج و منگ به سمتم پرت شد و خودش را روی روسری ام چسباند. 

همه در جستجویش بودند. جیغ خفیفی که با دیدن زنبور از ته گلویم بلند شد، دست بچه ها را در هوا نگه داشت و نگاه ها را به سمتم چرخاند. سر و صدا خاموش شد و چشمان همه با دیدن چهره وحشت زده من و تقلایم برای دور کردن زنبور گرد شد. پس از چند ثانیه صدای خنده آرام دختران با فریاد گوشخراش زنگ مدرسه در هم آمیخت.

*نویسنده

دیدگاه‌ها

ناهید پردل

عزیزدلم نیره جان!از خواندن داستان زیبای شما واقعا لذت بردم. قلمت مانا

ناشناس

دوست عزیزم مثل همشه عالی.تصویر سازی دوموجود  .که ترس بر  اندام هرکدام از ماها انداخته. درود برشما قلمتان مانا. باد

مریم تدینی

نیره جان مثل همیشه عالی. قلمت مانا . بسیار لذت خ

معصومه قرآن خوان

عالی بود  ولی خب زنبور چی شد رفت؟

دیدگاه خود را بنویسید