سر خط خبرها:
اختصاصی فکرشهر؛

داستانک/ یوسف و عیسُف 

فکرشهر-  عبدالخالق عبدالهی: دوستی تعریف می کرد: یک روز برادرم تلفن کرد و گفت: «مهمانی دارم که خانه ام نشسته، چون خودم نیستم برو پیشش تا تنها نباشد». بعد سفارش کرد که: «این آدم بسیار محترم و با شخصیت است، مودب باش و خیلی احترامش کن...

فکرشهر-  عبدالخالق عبدالهی: دوستی تعریف می کرد: یک روز برادرم تلفن کرد و گفت: «مهمانی دارم که خانه ام نشسته، چون خودم نیستم برو پیشش تا تنها نباشد». بعد سفارش کرد که: «این آدم بسیار محترم و با شخصیت است، مودب باش و خیلی احترامش کن». 

دوستم می گفت: کت و شلوار مرتبی پوشیدم با عجله رفتم خانه برادرم با مهمان سلام و علیک گرمی کردم و پیشش نشستم. آن روز با این که پا و کمرم به شدت درد می کرد اما حتی پایم را دراز نکردم مبادا بی ادبی باشد. 
یک ساعتی که گذشت برایش چای ریختم و در حالی که استکان را به دستش می دادم، خیلی آهسته و مودبانه ازش پرسیدم: «ببخشید اسم جنابعالی چیه؟» 

مهمان بر و بر نگاهم کرد، پوزش را فیر کرد و تو دماغی گفت: «عیسُف». همین که گفت «عیسُف»، بلافاصله پاهایم را دراز کردم و گفتم: «خدا پدرته بیامرزه، مو خو مرده بیدوم یه ساعت مثل دسته بیل، شق و رق نشستمه. کسی که فرق یوسف و عیسُف رو نمیفهمه، باید با شورت و کُلکی پیشش نشست نه کت شلوار». 

حالا حکایت دولت جدید است. چند ماه قبل که رییس جمهور جدید سر کار آمد، تا حرف نزده بود، همه تعریفش می دادند و منتظر شق القمرش بودند؛ کمی که گذشت و سخنرانی و پیش پا و سوتی های گفتاری اش که  شروع شد، تازه فهمیدیم: «تا مرد سخن نگفته باشد/ یوسف و عیسُفش نهفته باشد».

دیدگاه‌ها

ناشناس

عبدالخالق  پاته از تو کوش دولت دربیار آخرش یه جی سرته شی او می کنن.... خخخخ

دیدگاه خود را بنویسید