سر خط خبرها:
اختصاصی فکرشهر؛

داستانک/ زو طِر 

فکرشهر- عبدالخالق عبدالهی: در رژیم گذشته خیلی ها افتخار می کردند که شماره تلفن منزل فلان وزیر و وکیل را دارند، اما بعد از انقلاب که ورق برگشت، هر کس با رژیم پهلوی رابطه ای داشت و اسم یا عکسش به عنوان کارگزار پهلوی در روزنامه یا کتابی چاپ شده بود، از ترس بلافاصله ان را از بین می برد...

فکرشهر- عبدالخالق عبدالهی: در رژیم گذشته خیلی ها افتخار می کردند که شماره تلفن منزل فلان وزیر و وکیل را دارند، اما بعد از انقلاب که ورق برگشت، هر کس با رژیم پهلوی رابطه ای داشت و اسم یا عکسش به عنوان کارگزار پهلوی در روزنامه یا کتابی چاپ شده بود، از ترس بلافاصله ان را از بین می برد. 

چه هدایا، کارت پستال ها، دست نوشته و چه کتب ارزشمندی که صرفا به دلیل اینکه امضای شاه، نخست وزیر یا فلان وکیل و وزیر دوران پهلوی پایش بود، توسط صاحبانشان سوزانده شد. 

بنده خدایی را می شناسم که در یکی از نشریات، عکسش کنار عکس نخست وزیر چاپ شده بود؛ همیشه عکس را به این و آن نشان می داد و به آن افتخار می کرد، اما دو روز بعد از انقلاب، همه مجله چهل صفحه ای را یک جا قورت داد تا ردی از طاغوت پرستی اش باقی نماند. 

البته فقط عکس و روزنامه و کارت پستال  نبود، بعد از انقلاب بعضی ها حتی می ترسیدند اسم «شاه» را هم به زبان بیاورند.

 توی یکی از روستاها مردی که اسم همسرش «شاه زینب» بود و همیشه «شازو» صدایش می کرد، بعد از انقلاب «شا» را انداخته بود و تا مدت ها زنش را «زو» صدا می کرد. 

کمی بعد از سقوط رژیم پهلوی، توی همین «برازجان» خودمان، یک بار بنده خدایی رفته بود نانوایی و به شاطر گفته بود: «طِر»! دو تا نون بده. 

شاطر گفته بود: درست حرف بزن! «طِر» دیگه چیه ؟ 

یارو دور و برش را نگاه کرده و گفته بود: آخه اول اسمت «شا» داره، می ترسم اسمشو بیارم.

دیدگاه خود را بنویسید