سر خط خبرها:

داستانک

اختصاصی «فکرشهر»

داستانک/ هوس «عِلیکه»

فکرشهر ـ عبدالخالق عبدالهی: «عِلیکِه»، مرد قُلچماق خپل بدهیبت سبیل پوکی بود که اصالتا اهل یکی روستاهای اطراف شیراز بود. او روی غربتی ها  کراش داشت؛ یعنی همیشه دلش می خواست زن غربتی به قول خودش سبزه بانمک شیرقهوه ای رنگی بگیرد...

اختصاصی فکرشهر؛

داستانک/ یوسف و عیسُف 

فکرشهر-  عبدالخالق عبدالهی: دوستی تعریف می کرد: یک روز برادرم تلفن کرد و گفت: «مهمانی دارم که خانه ام نشسته، چون خودم نیستم برو پیشش تا تنها نباشد». بعد سفارش کرد که: «این آدم بسیار محترم و با شخصیت است، مودب باش و خیلی احترامش کن...

اختصاصی «فکرشهر»/ داستانک

خنده دل خَش میخا، گِروه سر و چیش

فکرشهر ـ عبدالخالق عبدالهی: سال چهارم دبیرستان، هر روز صبح کتابم را برمی داشتم، می زدم به بیابان که برای کنکور درس بخوانم...

اختصاصی «فکرشهر»

داستانک/ واشر بری و لنت کوبی 

فکرشهر: قبل از انقلاب مثل الان نبود که فرماندار و استاندار و مدیرکل، افراد بیکار و بیسواد را برای تدریس به دانشگاه ها حقنه کنند. برای پذیرش استاد دانشگاه، اول آگهی می زدند، بعد از متقاضیان امتحان می گرفتند؛ تازه پس از قبولی، باید در حضور اساتید دیگر و رییس دانشکده، آزمایشی تدریس می کردند تا آنها ببینند و پس از تایید، با پایین ترین رتبه دانشیاری شروع به کار کنند... 

اختصاصی «فکرشهر»

داستانک/ دلِ اضافه 

فکرشهر- عبدالخالق عبدالهی: دوستی داشتم که آدم باسوادی بود و سنش هم خیلی از من بیشتر بود. او اهل شعر، ادبیات، موسیقی و کتاب و کتابت بود با یک «کتابی*» آب آتشین که همیشه دم دستش بود...

اختصاصی «فکرشهر»

داستانک/ عقرب

فکرشهر: قدیم، اگر کسی را مار یا عقرب می گزید، جای نیش را تیغ می زدند و یک نفر با دهان، زهر را می مکید و تف می کرد. گاهی روی محل گزیدگی، پیاز داغ  می گذاشتند. این اواخر، حاجی ها  داروی عقرب گزیدگی خوبی از مکه می اوردند که هم پودر بود و هم مایع . این دو را مثل چسب دوقلو با هم قاطی می کردند و روی محل گزیدگی می گذاشتند، با این که سوزش زیادی داشت، اما بسیار موثر بود...

اختصاصی «فکرشهر»

داستانک/ آب توبه

فکرشهر: به خاطر دارم همان سال ها، یک شب مخاطب ناشناسی بهم پیام داد که «این چرت و پرت ها چیه که می نویسی؟ با این شعرهای عاشقانه همه بچه های مردم را عاشق کرده ای و...» و خیلی اظهار لطف!!! دیگری که بهتر است آن ها را ننویسم. بعد هم  ادامه داد: «بیا و استغفار کن و...

اختصاصی «فکرشهر»

داستانک/ باغ جید

فکرشهر ـ مجید باباعلی: «جید»، درلغت به معنی خوب، نیكو، پسندیده، زیبا و گردن فراز است، اما در فرهنگ ما به  آدم بی دین و ایمان و بی خدا می گویند «جید»! «جید»، مظهر طول عمر و ثروتمندی هم هست؛ مثلا می گویند «فلانی قدهِ یه جیدی پول داره» یا «قدهِ یه جیدی عمر كرده!»...

اشتراک در RSS - داستانک