سر خط خبرها:

عارفی که من می شناختم

فکرشهر: با این که مشکلاتی داشت، اما مناعت طبع و بلند نظری اش  مانع می شد مشکلاتش را به زبان بیاورد، حتی از ظاهر و وجناتش نیز نمی شد فهمید که در درون منقلبش چه می گذرد. یک شب بعد از جلسه تحریریه فکرشهر که به خانه رساندمش، اصرار کرد داخل شوم تا به قول خودش «یک استکان چای تلخ با هم  بخوریم»؛ وقتی زندگی ساده، با صفا و درویشانه اش  را دیدم، آشکارا یکه خوردم؛ اما...

فکرشهر ـ عبدالخالق عبداللهی: من مهرداد عارف را اولین بار دو سال قبل در جلسات تحریریه هفته نامه فکرشهر که آن زمان ماهنامه بود دیدم و بعد از آن با این که هر جا همدیگر را می دیدیم سلام و علیک گرمی می کردیم و به گمانم یکی - دوبار هم به محل کارم آمده بود، اما راستش را بخواهید فرصت نشد ارتباط  بیشتری با او داشته باشم و آنطور که باید و شاید او را بشناسم، پس آنچه در زیر می خوانید حاصل شناخت دورادور من از مهرداد است که شاید خالی از اشتباه هم نباشد:

روز اول که عارف به عنوان عضو جدید هیات تحریریه، نفس نفس زنان به جلسه فکرشهر آمد در حالی که عرق از سر و رویش می چکید، با همه حاضران دست داد صندلی را جلو کشید، روی آن نشست و در حالی که تا  مدتی همچنان نفس نفس می زد و عرقش را خشک می کرد در نگاه اول با خود گفتم چقدر این آدم عبوس و از خود راضی و بداخلاق است؛ اما بلافاصله متوجه شدم در قضاوتم اشتباه کرده ام و اتفاقا آدم افتاده، خودمانی و بسیار زود جوشی  است.

مهرداد از آن قیافه هایی داشت که با یک بار دیدن تا مدت ها در ذهنت حک می شد:  
صورت گوشتالود، غبغب افتاده، سر کم مو، شکم برآمده و چشمان درشت و آن لبخند همیشه نقر شده بر گوشه لبانش، ناخودآگاه دنیایی مهربانی و اطمینان خاطر به آدم القا می کرد. 

مهرداد پدر و مادری فرهنگی داشت که پدرش مرتضی عارف، اهل شعر و ادبیات بود و اگر اشتباه نکنم دفتر شعری هم از او بجای مانده بود. او با اینکه سال ها در خارج از کشور زندگی کرده بود، اما عاشق ایران و خصوصا زادگاهش برازجان بود و در جواب یکی از دوستان مشترک که پرسیده بود چطور شد تصمیم گرفتی به ایران برگردی؟ گفته بود: «هیچی ... یک روز به خودم آمدم و دیدم چند ماه است حتی یک کلمه هم فارسی حرف نزده ام؛ گریه ام گرفت؛ بلافاصله بار و بندیلم را بستم و راهی ایران شدم».

عارف در ادبیات و روزنامه نگاری و داستان نویسی  دستی داشت و خیلی کم پیش می آمد از کسی یا موضوعی ناراحت شود یا برنجد.

با این که مشکلاتی داشت، اما مناعت طبع و بلند نظری اش  مانع می شد مشکلاتش را به زبان بیاورد، حتی از ظاهر و وجناتش نیز نمی شد فهمید که در درون منقلبش چه می گذرد. یک شب بعد از جلسه تحریریه فکرشهر که به خانه رساندمش، اصرار کرد داخل شوم تا به قول خودش «یک استکان چای تلخ با هم  بخوریم»؛ وقتی زندگی ساده، با صفا و درویشانه اش  را دیدم، آشکارا یکه خوردم؛ اما این مرد بی اعتنا به مال دنیا هرگز اهل شکوه و گلایه نبود و به همه چیز می خندید. وقتی چند ماه قبل شنیدم کتابخانه شخصی اش را که به راستی یک گنج بود و کتاب هایی که آنقدر دوست دارد را با دست و دلبازی فروخته، تلفن کردم و کلی  داد و بیداد که چرا اینکار را کرده اما او در جوابم فقط می خندید. اصلا قیافه مهرداد را بدون خنده نمی توان مجسم کرد. وقتی هم می خندید، با تمام وجود می خندید. شکم برآمده اش که با هر بار خندیدن به شدت بالا و پایین می شد، غبغب و دهانی که تقریبا نیمی از صورتش را شامل می شد، حتی موهای تُنُک و سیخ شده سرش و چشمان درشتش به راستی یک قهقهه بود.

علاقه زیادی به تجمعات فرهنگی داشت، به طوری که اگر در برازجان بود، کمتر جلسه و نشست و دورهمی دوستانه ای از دستش در می رفت؛ انجمن هامون ـ کافه کتاب - انجمن شعر و انجمن اهل قلم، همه را  شرکت می کرد، از اول تا آخر با علاقه می نشست، به دقت گوش می داد و اگر لازم  می شد،  شعر یا داستانی هم می خواند. گاهی که با هم درباره روزنامه نویسی محلی صحبت می کردیم، از بی سوادی بعضی همکاران به شدت گله مند بود. 
عارف خودش را باسواد می دانست که در مقایسه با بعضی از روزنامه نویسان و مدیران سایتی که سالی به دوازده ماه، لای کتاب را باز نمی کنند، او که روزی چند ساعت از وقتش را صرف مطالعه می کرد، البته حق داشت خود را باسواد بداند. 

مهرداد معمولا آرام، خونسرد و با طمانینه بود و بسیار واضح و شمرده صحبت می کرد. با این که اهل بحث و جدل بود و معمولا روی عقایدش اصرار و حتی پافشاری می کرد، اما با شناختی که من از او داشتم، آدمی منطقی بود و چند بار که درباره تاریخ معاصر با هم بحث می کردیم، اگر می دید اشتباه می کند، بلافاصله می پذیرفت و کوتاه می آمد.

آخرین بار،  یک ماه قبل او را بیرون از جلسه کافه کتاب  دیدم؛ آن شب پیراهن راه راهی پوشیده بود، طبق عادت دکمه آخر پیراهنش باز بود و داشت به سیگارش پک می زد و... راستش را بخواهید دیگر چیزی به یاد نمی آورم؛ چون توجه بیشتری نکردم؛ آخر چه می دانستم این آخرین باری است که این همکار روزنامه نویس، فرهیخته، کتابخوان و خوش خلق را می بینم. 

و اما نکته آخر:
 مهرداد عارف، البته مانند همه انسان ها معایب و محاسن و شاید اشتباهاتی داشت، اما بدون شک محاسنش بر معایبش می چربید و با این که سیگار زیاد می کشید، اضافه وزن داشت و اهل ورزش نبود و خلاصه از لحاظ پزشکی، این ها می توانست مقدمات یک مرگ زود هنگام باشد، اما خیلی ها را می شناسم  که با همین عوارض، سال های زیادی عمر کرده اند و ای کاش عارف از جمله ی آن خیلی ها بود، کاش می ماند تا باز بنویسد، شعر بسراید، داستان بگوید و درباره شخصیت های تاریخی با هم «کَل کَل» کنیم و او همچنان بخندد و افسوس آخر هم این که:

ای کاش نیمی، فقط نیمی از توجهی که بعد از مرگ به او شد، در زمان حیات نصیبش می شد.

روحش شاد
 

دیدگاه‌ها

مهدی پایدار

روحش شاد 

کامبیز کشاورز

روحش شاد یادش گرامی والخق مرد بزرگی بود باصفاتی نیکو ،افسوس میخورم که دیر با او آشنا شدم وزود باربست و رفت اما به خودم می بالم که شاگردی ایشان را کردم . وممنونم از توجه عبدالخالق عبدالهی،قلمت شیوا

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید