سر خط خبرها:
«فکرشهر» گزارش می دهد/ از فعالیت ها و روزهای انقلابی در دشتستان تا ترور انقلابی در بوشهر (2)؛

روایت حاج عوض آرمات از انقلاب و انقلابیون در روستای «چاهخانی »/ از پخش اعلامیه لای نان سنگک تا  جوشیدن اعلامیه ها در کتری 

به گزارش فکرشهر، یکی از روستاهای فعال در زمان انقلاب، روستای «چاهخانی» است که به زعم مطلعین، یکی از انقلابی ترین روستاهای استان بوده است؛ روستایی که بیشتر ساکنینش در فعالیت ها حضور پر رنگ داشته اند.  حاج عوض آرمات نیز، یکی از فعالین زمان انقلاب در این روستاست که آن زمان، چندان سن و سالی نداشته ولی خاطراتی خواندنی از آن روزهای بوشهر، برازجان و چاهخانی دارد که آن ها را به دقت حفظ کرده است...

فکرشهر: 22 بهمن ماه ۱۳۹۶ که فرا‌ رسد، انقلاب اسلامی ایران به آستانه ی چهل سالگی پا می گذارد؛ انقلابی که جرقه هایش از دهه ۴۰ زده شد و با همراهی همه ی اقشار جامعه در سرتا سر ایران، در ۱۳۵۷، به سرانجام رسید.

در این انقلاب، هر کس به اندازه ی خود سهمی داشت؛ همه از زن و مرد و پیر و جوان، روحانی و دانشجو، محجبه و بی حجاب، روستایی و شهری، مسلمان و غیر مسلمان، ساکنین شرق و غرب، مرکز و شمال و جنوب کشور، کارگر و کارمند و...، در این انقلاب نقشی اجرا کردند تا به امروز که جمهوری اسلامی ایران، تولد ۳۹ سالگی اش را جشن بگیرد. 

به گزارش فکرشهر، هر چند بیشتر خبرها و آن چه در تاریخ ثبت شده، مربوط به شهرهای بزرگ است و کم تر از شهرهای کوچک و حتی روستاها در این میان، نامی برده شده، اما اگر نبود همکاری و همراهی اهالی همین روستاها و شهرهای کوچک، انقلاب اسلامی به چنین بالندگی نمی رسید.
در این میان، شهروندان استان بوشهر نیز همچون گذشتگانشان، در مبارزه به ظلم وفساد، سهمی در خور داشته اند؛ چه در مرکز استان و چه در شهرهایی چون برازجان و روستاهای مختلف استان. 

در گفت و گوی زیر که توسط الهام راسخی و عبدالخالق عبداللهی انجام شده، تلاش گردیده با بررسی خاطرات حاج عوض آرمات، ابعاد مختلف این واقعه ی شکوهمند، در روستای «چاهخانی» دشتستان واکاوی شود.

به گزارش فکرشهر، یکی از روستاهای فعال در زمان انقلاب، روستای «چاهخانی» است که به زعم مطلعین، یکی از انقلابی ترین روستاهای استان بوده است؛ روستایی که بیشتر ساکنینش در فعالیت ها حضور پر رنگ داشته اند.  حاج عوض آرمات نیز، یکی از فعالین زمان انقلاب در این روستاست که آن زمان، چندان سن و سالی نداشته ولی خاطراتی خواندنی از آن روزهای بوشهر، برازجان و چاهخانی دارد که آن ها را به دقت حفظ کرده است. 

ـ جناب آرمات، اگر ممکن است ابتدا شمه ای از وضعیت جغرافایی و شناسنامه ای روستای چاهخانی را بفرمایید تا بعد به موضوع حوادث انقلاب بپردازیم.
سپاسگزارم از اینکه برای روایت انقلاب، روستا و زاد گاه من یعنی چاهخانی را انتخاب کردید.
 روستای چاه خانی در شاهراه اصلی جاده برازجان - بوشهر قرار دارد. کار و پیشه اصلی مردم در گذشته، کشاورزی و دامداری بوده و اهالی روستای چاهخانی همیشه در دفاع و صیانت از این مرز و بوم پیشرو بوده اند که نمونه هایی از آن را می توان در جنگ های محلی و خصوصا جنگ با انگلیس های متجاوز دانست و شاید به دلیل همین رشادت مردم چاهخانی بوده که می گویند مرحوم غضنفرالسلطنه، نگاه و توجه ویژه ای به اهالی این روستا داشته است. جالب این که راه آهنی که انگلیسی ها در زمان جنگ جهانی اول ساختند، از کنار چاهخانی می گذشت. ضمن اینکه روستای چاهخانی، به واسطه داشتن یک رشته قنات پرآب، از سالیان بسیار دور یکی از استراحت گاه های مسافران جاده شاهی هم بوده است.
در مورد پیشینه ی انقلابی مردم چاهخانی باید عرض کنم، کلاس پنجم ابتدایی، همکلاسی داشتم به اسم سید محمدحسین جعفری که بعد از اتمام دوره ابتدایی به قم رفت و طلبه شد. زمانی که سید برگشت - سال 1347- حکومت شاهنشاهی در اوج قدرت بود. سید، عکس های شاه در کتاب های درسی ما و عکس هایی را که در خانه های ما بود، پاره کرد و دور ریخت. این حرکت شاید  اولین جرقه از نافرمانی و مبارزه بود که در ذهن من زده شد. پس از آن  با یکی دیگر از هم ولایتی ها به نام مرحوم محمدعلی کامکاری همراه شدم. محمدعلی کامکاری، اصولا انسان مبارزی بود. وی در سال 51 - 50، با ساخت سینما بهمن بوشهر مخالفت کرد و حتی تا مدتی فعالیت ساخت و ساز این سینما را تعطیل کرد و توسط ساواک بازداشت شد. این کارها تداوم داشت تا سال 56 که انقلاب به اوج خود رسید. مرحوم کامکاری در بحبوحه ی انقلاب، برای مدتی ضبط صوت و دستگاه استنسیل که با آن اعلامیه چاپ می کردند را به منزل ما آورد و شروع کردیم به چاپ اعلامیه و تکثیر نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره). مسئول توزیع نوار من و برادرم حاج محمود آرمات بودیم که به بوشهر و برازجان رفته و نوارها را بین مردم توزیع می کردیم. به خاطر دارم، یک بار که بگیر و ببند زیاد بود، یک نانوایی سنگک در بوشهر بود که مرحوم کامکاری از آنجا نان سنگک می خرید و اعلامیه های امام را لای نان سنگک می گذاشت و به ما می داد تا پخش کنیم. من اعلامیه امام را می آوردم برازجان، جایی روبه روی مکان فعلی برج شکوه و بین مردم پخش می کردم. جالب اینکه بعضی ها که نمی خواهم اسم ببرم، مرا که می دیدند تشر می زدند که بچه این کارها را نکن.

ـ خانواده شما مخالفتی با فعالیت هایتان نداشتند؟ مثلا شما را از عواقب این کارها  نمی ترساندند؟
 اتفاقا خانواده همراه ما بودند. در سال 56، همین آقای سید محمدحسین جعفری در روستای چاهخانی به منبر می رفت و با اینکه سواد چندانی هم  نداشت، اما انصافا نترس و جسور بود و بالای منبر بسیار روشنگری می کرد. ما هم همیشه منبرش را در خانه برپا می کردیم. چون روستای چاهخانی تا انقلاب مسجد نداشت. حتی اگر در روستای های اطراف مثل «دهنو» یا «گزبلند» هم مراسم یا مناسبتی بود، سید را برمی داشتیم و به آنجا می رفتیم تا آنجا علیه شاه حرف بزند و روشنگری نماید. 

ـ این تند روی ها مشکلی برای سید پیش نیاورد؟ 
سید، دو بار از طرف ساواک دستگیر شد. یک بار که ساواک به خانه اش ریخته بود، سید با خونسردی و زیرکی، اعلامیه های امام را در کتری گذاشته و زیر کتری را روشن کرده بود. کتری قل قل می جوشید و ساواک هم هرچه گشته بود اعلامیه ای پیدا نکرده بود.

ـ این پخش اعلامیه و این سخنرانی ها چه فایده ای داشت؟ به چه نتیجه ای می رسید؟‌ 
تریبونی به نام منبر و مسجد، دقیقا کار رسانه های امروز را انجام می داد. ضمن اینکه مهم ترین کار ما در سخنرانی ها، منبرها و پخش اعلامیه ها، شکستن تابو و ترسی بود که مردم از ساواک داشتند. مردم وقتی می دیدند فردی که دیشب بالای منبر، علیه شاه حرف زده، حالا راست راست  تویِ کوچه راه می رود، خب ترسشان می ریخت. 
 البته بنده امروز معتقدم کاش روند انقلاب کمی طولانی تر بود تا می توانستیم نیرو جمع کرده و کادر تربیت کنیم؛ زیرا بسیار بودند کسانی که خودشان را انقلابی جا زدند و و جایگزین نیروهای واقعی انقلاب شدند و این موضوع باعث ناهنجاری هایی شد و متاسفانه لطماتی به انقلاب زد. 

ـ اگر ممکن است بیشتر راجع به فعالیت های انقلابی اهالی روستای چاهخانی بگویید.
بله. شبی در رمضان سال 57 (آذرماه)، روحانی اعزامی از قم به روستای چاهخانی آمده بود و در منزل حاج اسماعیل آبادی روضه بود که به نیروهای ساواک خبر رسید و آمدند مجلس را به هم زدند و صاحب مجلس، روحانی و چند تن از اهالی روستا را دستگیر کرده و کتک زدند. 
یک بار هم در سخنرانی در مسجد جامع عطار بوشهر که پایگاه انقلابیون بود، ماموران، گاز اشک آور زدند. جمعا 150 نفر در مسجد بودند که از ما 8- 7 نفر، از روستای چاهخانی به دعوت محمدعلی کامکاری رفته بودیم. جلو همین مسجد، مرحوم زاهدی به شهادت رسید و حاج  مراد کامکاری هم مجروح شد که شاید ایشان، اولین جانباز انقلاب باشد.
 فرداشبش هم در برازجان به دعوت آقای روزبه، باز پای منبر آقای قرائتی رفتیم. همان شب ماموران ساواک و ژاندارمری  به روستا ریختند و 15-10 نفر را دستگیر کردند. 

ـ در روستای چاهخانی، چند شخص یا  خانواده بیشترین فعالیت انقلابی را داشتند؟ 
خانواده کامکاری، آبادی، حمیدیان و سیدمحمدحسین جعفری. چاهخانی در روستاهای اطراف، بیشترین نیروهای پیشرو انقلابی را داشت، به خصوص به واسطه ی ارتباط ما با خانواده کامکاری که عموزاده ی ما بودند. شاید جالب باشد بدانید که از افتخارات روستای چاهخانی، تقدیم 17 شهید جنگ تحمیلی است  که در میان همه روستاهای استان بوشهر، این آمار بی سابقه است. 

ـ برگردیم به موضوع محمد علی کامکاری، شایعه شده بود که ساواک با تصادف ساختگی باعث مرگ مرحوم کامکاری شده است. آیا  واقعا ساواک این کار را کرده بود؟  
مرحوم کامکاری در مهر سال 57، در حادثه تصادف اتومبیل کشته شد و چون بسیار مبارز بود، خصوصا اینکه زمان تصادف تعداد زیادی اعلامیه در اتومبیلش داشت، همه به این موضوع مشکوک شدند؛ اما من بعدها از برادرش، یعنی شهید عباس کامکاری که این مسئله را پیگیری کرده بود شنیدم که ماشینی که مرحوم کامکاری با آن تصادف کرده است، متعلق به یک افسر نیروی هوایی بود و ظاهرا تصادف عمدی نبوده و پای ساواک در میان نبوده است. 

ـ بعد از پیروزی انقلاب، از شما نخواستند عضو سازمان یا نهادی شوید؟  
بعد از پیروزی انقلاب، مردم امنیت شهرها و روستاها را خودشان در دست گرفتند؛ مثلا به روستای چاهخانی سه قبضه تفنگ ام 1 (M1) دادند که یکی دست من بود. ما هر شب، گروه گروه و نوبتی در روستا برای امنیت مردم نگهبانی می دادیم که البته هیچ مشکلی هم پیش نیامد. تا زمانی که دولت تثبیت شد و حتی تا زمان تشکیل بسیج هم ما در خانه، اسلحه ها را نگهداری می کردیم که البته بعدا اسلحه ها را تحویل دادیم. می خواهم بگویم با اینکه ارتباط نزدیکی با بسیج داشتم، اما به طور رسمی هیچ شغلی را نپذیرفتم. 
من خودم آن زمان شاغل بودم و پیمانکاری تاسیسات داشتم. البته هر جا نیاز بود، بدون حقوق و به صورت افتخاری همکاری کردم اما وارد هیچ نهاد دولتی نشدم و تا امروز یک ریال حقوق دولتی نگرفته ام. 

ـ علت اصلی که باعث شد شما وارد جریان انقلاب شوید چه بود؟
آن زمان بحث دیکتاتوری شاهنشاهی و تک صدایی شاه بود. انقلاب ما، علیه تک صدایی و تک حزبی شاه بود. درست است که آن زمان وضعیت اشتغال خوب بود و آدم بیکار کم وجود داشت. تا حدی آزادی هایی هم وجود داشت، اما کافی نبود؛ ضمن اینکه کاری هم برای ممکلت انجام نشده بود، خصوصا دیکتاتوری محمدرضا شاهی، نفس مردم را گرفته بود. کمتر روستایی مدرسه سنگ و سیمانی داشت. سقف بیشتر مدارس از چوب و چندل بود. هیچ روستایی مسجد نداشت. دولت به روستاها و شهرها رسیدگی نمی کرد.

ـ مگر قبل از پیروزی انقلاب، وضعیت امکانات  رفاهی و آموزشی در روستا چگونه بود؟
آن زمان فقط چند روستا که کنار جاده بودند برق داشتند. مثل  چغادک، خوش مکان و چاهخانی و هیچ روستایی آب شرب نداشت و مردم از آب چاه و آب انبار استفاده می کردند. 

ـ آن زمان، یعنی حدود سال 1353، درآمد نفتی ایران 4 برابر شده بود، یعنی این افزایش درآمد هیچ تاثیری در زندگی شما نداشت؟ 
در رفاه عمومی تاثیری نداشت. کارهای خدماتی انجام نمی شد. امکاناتی به روستاها داده نمی شد. ما حتی جاده شنی هم نداشتیم. هیچ روستایی نداشت. کار و اشتغال بود، آن هم چون استان بوشهر نیروگاه اتمی و پایگاه هوایی و دریایی داشت. در استان های دیگر اشتغال پررنگ نبود. استان بوشهر به خاطر موقعیت ویژه اش با کل کشور فرق می کرد. الان هم شرایط استان بوشهر با بقیه کشور فرق دارد.

ـ به همین دلیل انقلاب کردید؟
نسل ما باید انقلاب می کرد. معتقدم بهترین رهبر انقلاب، امام خمینی(ره) بود. تنها کسی که می توانست مردم را یک صدا کند، امام بود. همه چیز به خاطر رفاه نبود، بلکه به خاطر آزادی سیاسی، آزادی مذهبی، عدالت اجتماعی و تقسیم نشدن ثروت ملی و سرمایه کشور به صورت مساوی بین مردم هم بود. ما به همه ی این مسائل اشراف داشتیم، اما مسائل مذهبی درصد بیشتری را به خودش اختصاص می داد.

ـ در جریان انقلاب، فقط نیروهای مذهبی حضور داشتند؟
 نیروهای چپ و نیروهای ملی گرا هم داشتیم که بسیار باسواد بودند و ایده های خوبی هم داشتند. اما ایده غالب مذهبی بود و آنها یا جذب نیروهای مذهبی شدند یا کنار رفته و کمرنگ شدند؛ و این ضرر و خسران بود. چون نیروهای توانمندی بودند ولی متاسفانه فرد خائنی مثل مسعود رجبی، نیروهای خوب ما را منحرف کرد؛ اما مشکل اصلی رهبری اپوزیسیون بود که راه کج را به آنها نشان داد.

ـ آیا این تحلیل که آن زمان، مردم فقط شاه را نمی خواستند و نمی دانستند بعد از شاه چه می خواهند، تحلیل درستی است؟ 
 ببینید، انقلاب ما یک انقلاب مذهبی بود و بهترین رهبر امام خمینی (ره) بود. هوشیاری، زیرکی و وقت سنجی امام مثال زدنی بود. امام دست روی نقطه ضعف های دیکتاتورهای زمان خودش گذاشت و با شناخت، آگاهانه و عالمانه مبارزه می کرد.

ـ برخی ها معتقدند که انگلیسی ها به خاطر ترس از قدرت یافتن شاه، زمینه ی براندازی اش را فراهم کردند، شما تا چه حد به این موضوع اعتقاد دارید و آن را صحیح می دانید؟ 
شاه یک پوستر چاپ کرده بود که در آن یک ایرانی، دو نفر خارجی را اردنگی می زد و می گفت دیگر اینجا (ایران) جای چشم آبی ها نیست. شاه با کارتر هم مخالف بود و صحبت هایی علیه اش کرده بود، اما این اختلاف شاه با غرب در حدی نبود که بخواهند یک حکومت اسلامی جای حکومت شاه را بگیرد. با شاه مشکل داشتند اما نه در حد براندازی شاه.

ـ خیلی ها از نقش رادیو بی بی سی در انقلاب اسلامی سخن می گویند؛ شما به عنوان شخصی که به هر حال آن سال ها را دیده اید و خودتان شنونده این رسانه بوده اید، نقش رادیو بی بی سی را در انقلاب چگونه  تحلیل می کنید؟
هرکس می خواهد خوشش بیاید، هرکس می خواهد بدش بیاید، اما رادیو بی بی سی واقعا رسانه انقلاب بود. ما و بیشتر مبارزین انقلاب، همیشه اخبار و اطلاعیه امام را از بی بی سی می گرفتیم. بی بی سی اطلاعیه های امام را به صورت شفاف و بدون تحریف پخش می کرد.

ـ تلویزیون چطور؟
تلوزیون که دولتی بود و چیزی نمی گفت. مردم و انقلابیون را به عنوان خرابکار و شورشی معرفی می کرد. تا زمانی که شاه خودش فهمید و در آذرماه 57 گفت: من صدای انقلاب را دیر شنیدم. 

ـ به نظر شما، چرا شاه آن زمان کاری نکرد؟
شاه نمی توانست کاری کند. مرتب نخست وزیر و کابینه عوض می کرد، اما بی فایده بود؛ همه «نوش داروی بعد از مرگ سهراب» بود. 

ـ بعد از پیروزی انقلاب، نظر امام درباره آزادی های سیاسی و آزادی بیان چه بود؟
امام خمینی (ره)، نظرش این بود که هرکسی با هر تفکری می تواند فعالیت کند و نظر امام خیلی بازتر از این بود که مردم می بینند. نظرش این بود که همه در قالب قانون اساسی حق اظهار نظر، تنفس و فعالیت دارند؛ البته غیر از براندازیی.
اما متاسفانه جنگ پیش آمد و نمی شد کار سیاسی انجام داد. اگر جنگ نشده بود، قطعا محدودیت های سیاسی در ایران پررنگ نمی شد. جنگ باعث شد آزادی بیان، آزادی های سیاسی و تکثر احزاب به هم بخورد و باعث شد که مردم فقط به جنگ بپردازدند. ولی در مورد کارهای عمرانی، امام دستور داد یک سهمیه خاص از نفت به روستاها اختصاص داده شود و جهاد سازندگی را تشکیل داد و موظف کرد به روستاها سر و سامان داده شود. در حکومت انقلابی، 80 درصد روستاها آب دار و برق دار شدند و جاده کشی شدند؛ مثلا در منطقه بوشکان و ارم که شاید دورافتاده ترین و بدترین نقطه استان بود، یک انقلاب عمرانی - خدماتی رخ داد. وام های مسکنی که بعد از انقلاب و در زمان جنگ داده شد، باعث خانه دار شدن عده ای شد که حتی فکرش را هم نمی کردند. واقعا خیلی کار در همان محدوده ی زمانی شد که حتی در زمان جنگ متوقف نشد.

ـ جناب آرمات ممنونم که وقت گذاشتید و در این گفتگو شرکت کردید.
سپاسگزارم.
 

دیدگاه خود را بنویسید