سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»/ به بهانه درگذشت فرهنگی ترین کارگر استان بوشهر

کارگری که خدا ماموریتش داد فقط عاشق نوشتن کتاب باشد! 

فکرشهر ـ علی اصغر رجایی: با لبخندی که بر دل می نشست و چین و چروک های چهره کارگری،  پیرهن ساده آبی همیشه به تن داشت، در انجمن های داستان شهر برازجان شرکت می کرد. اینقدر در رفتارش یکرنگی موج می زد که هیچکس دلش نمی آمد در نقد داستان هایش، به او تندی کند، چون داستان هایش هم مثل خودش ساده و روان و مهربانانه بر دل می نشست...

فکرشهر ـ علی اصغر رجایی: با لبخندی که بر دل می نشست و چین و چروک های چهره کارگری،  پیرهن ساده آبی همیشه به تن داشت، در انجمن های داستان شهر برازجان شرکت می کرد. اینقدر در رفتارش یکرنگی موج می زد که هیچکس دلش نمی آمد در نقد داستان هایش، به او تندی کند، چون داستان هایش هم مثل خودش ساده و روان و مهربانانه بر دل می نشست. 

قهرمان داستان، گاه کارگر شرکت یا  دست فروش گمنام گوشه ای از خیابان بود که در کنار مردم کوچه و بازار دردها را لمس کرده  بود... آوازه کتاب داستانش (خدا شاه میهن) به سراسر کشور رسیده بود و منتقدان ادبی اثرش را مورد تقدیر قرار دادند. 
«مرتضی» با عینک همیشه یک پایه شکسته اش، این سال های آخر که شرکت های شهرک صنعتی کارگران را بیرون کرده بودند، تنها راه درآمدش که خرج همسر رنجکشیده اش و دو فرزند جوانش (محمد هادی و احمدرضا) را بایست می داد؛ یکی از اتاق های خانه کوچکش را تبدیل به مغازه کرده بود و اسیر... تا فرصتی می یافت پشت کارتن های مواد غذایی کتاب جدیدش را چرک نویسی می کرد! به گونه ای حامی محیط زیست بود که کسی باورش نمی شد که اینقدر سختی در نگارش کتاب تحمل کند ولی حاضر به استفاده از کاغذ نشود.
وقتی مشتری می آمد لبخندی می زد و با اینکه نیازمند نقد فروشی بود، اکثر جنس هایش را نسیه می فروخت و این عظمت شخصیت والای انسانی اش بود. با اینکه نداشت، می بخشید. 

انسان متدین و پاک دستی بود. غروب ها با اینکه می توانست کاسبی کند ولی مغازه را رها می کرد و به مسجد محله برای نماز جماعت با سرعت حرکت می کرد.
پنج سال دوستی در کنار خانواده عزیزش به ویژه همسر زجرکشیده اش که بیماری هیچگاه امان راحتی را به او نمی داد، هر هفته از فروش کتاب هایش... در منزل صحبت توسط  نزدیکانش گلایه می کردند، همانجا با خودم عهد بستم که این چنین انسان بزرگ اندیش و والا همتی را تنها نگذارم؛ زیرا انگار خداوند ماموریت داده بود که فرهنگ و قدرشناسی از بزرگان ورزشی دیارمان را توسط شادروان استاد انوشه در تاریخ زنده نگه دارد، پس وظیفه انسانی حکم می کرد دستان پینه بسته این فرهنگی ترین کارگر نمونه استان را بگیریم.
 تمام تلاشم این بود که لااقل پول حلال کارگری اش که سال ها صرف نگارش ۹ کتاب شد از طریق فروش به ادارات و موسسات دولتی جبران شود تا خانواده اش دست و دلشان زیر فقر و نداری نلرزد! 

خدا هم همین گونه کرد؛ چندین اثر داستانی، شعر و... او به اداره کل و فرهنگ و ارشاد اسلامی و شهرداری برازجان و... فروخته شد تا مشکلات مالی خانواده اش حل شود اما بدون خبر داشت کتاب های ارزشمند دیگر را با هزینه خودش پژوهش، با تدوین فرزندش احمدرضا، چاپ می نمود و باز دستش خالی می شد.

این ماموریتش برای حفظ میراث و ادب و قدردانی از بزرگان سرزمین مادری اش بود که حتی بیماری جسمی اش را بها نمی داد و تا آخرین نفس نوشت و نوشت تا لحظه هایی که حتی فرزندش احمدرضا بر سر بالینش در بیمارستان بود گفته بود: مواظب دستنویس های آخرین کتابش باشد!!
عشق به کتاب و کتاب نویسی ماموریت خدایی اش بود که انجامش داد و سربلند و با قامتی بلند همه مردم دوستدار دانایی اش در وداع با این کارگر نویسنده با شکوه استقبالش نمودند! 
باشد که درس ها از منش چنین انسان های به ظاهر ساده اما والا مقام بگیریم.

 

پی نوشت: «مرتضی انوشه»، نویسنده کارگر دشتستانی که متولد آذرماه 1347 در برازجان بود، سال ها به کارگری اشتغال داشت و نویسنده بود. این نویسنده دشتستانی که سال ها کارگری و بنّایی کرده بود، روز یک شنبه ـ 29 اردیبهشت ماه ـ درگذشت.

دیدگاه‌ها

یاس

خدا رحمتش کنه چه دیر اورا شناختیم وچه زود ازدست رفت

محمد برازجان

انسان بزرگی بود با تشکر از مدیران فکر شهر و نگارنده که سالها فعالیت فرهنگی دارند

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید