سر خط خبرها:
گفت و گوی اختصاصی «فکرشهر» با نخستین استاندار هم زمان سه استان پس از انقلاب (بخش سوم)

روایت «احمد مدرس زاده» از وقوع انقلاب، رفراندوم، امام خمینی، دولت موقت و انتخاب استانداران، چماقدارن، تشکیل سپاه و روند استاندار شدن همزمان وی در سه استان/ الان هر کسی می رسد از امام مایه می گذارد؛ می گوید امام فرمود... + تصاویر

فکرشهر ـ نرگس محمدزاده فرد: «احمد مدرس زاده»، نخستین استاندار هم زمان سه استان بوشهر، فارس و هرمزگان، پس از انقلاب، اول خردادماه، درگذشت. به گزارش «فکرشهر»، «احمد مدرس زاده» که متولد 7 اسفندماه 1313 برازجان بود، به علت سکته، در بیمارستانی در شیراز درگذشت و پیکر وی، چهارشنبه، 4 خردادماه در دارالرحمه شیراز تشییع شد. «فکرشهر» در ویژه نامه بهاری سال 1398 خود و در ایام عید نوروز ـ اسفندماه 1397 و فروردین ماه 1398 ـ گفت و گویی مفصل با ایشان انجام داده بود با عنوان «سند زنده انقلاب». وی که در سال های زندگی خود، روزهایی را پشت سر گذاشته بود که کم تر کسی تجربه کرده، معتقد بود «آن فیلسوفی که می گوید انقلاب فرزندان خودش را می خورد، اشتباه می کند؛ از نظر من، انقلاب فرزند ناخلفی است که علیه پدرش شمشیر می کشد» و می گفت: «عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد». این گفت و گو بدون تغییر و ویرایش، در ادامه می آید، هر چند به دلیل طولانی بودن، در چند بخش در زوهای متوالی منتشر خواهد شد.

بخش نخست این گفت و گو را اینجا بخوانید

بخش دوم این گفت و گو را اینجا بخوانید

 

بخش سوم:

فکرشهر: آقای عرفات، امام را چگونه به شما معرفی کردند؟
گفت «امام الاکبر». گفت امام بزرگ و بزرگواری است و کسی است که در راه عدالت اجتماعی با طاغوت مبارزه می کند. 

فکرشهر: آن موقع امام را چگونه دیدید؟
خیلی خوب دیدم. خیلی خوب و به خاطر همین به ایشان علاقه پیدا کردم چون ایشان واقعا سعی می کرد علیه دستگاهی باشد که مورد تنفر ما هم بود.

فکرشهر: چه سالی با «یاسر عرفات» آشنا شده بودید؟
سال 1960 در یک نشست سران عرب. کارتم را دادم به ایشان. به شعار بالای کارت نگاه کرد و خیلی خوشش آمد و اجازه خواست که از آن برای خودش استفاده کند. شعار من از همان موقع که کارم را شروع کردم این بود: «آیا از خود پرسیده ای چه خدمتی برای مردم انجام داده ای؟». آقای یاسر عرفات واژه «مردم» را به «فلسطین» تغییر داد و شد شعارش که «آیا از خود پرسیده ای چه خدمتی برای فلسطین انجام داده ای؟». 

فکرشهر: عرفات در دوره هایی هم دوستی و دشمنی با ایران داشت.
هیچ وقت دشمن نبود و برای فلسطین، یک وطن پرست بود و او بود که مبارزه را شروع کرد. زمانی که «فتح» را تاسیس کرد؛ آمد به کشورهای عربی که پول برای کمک جمع کند. من آن زمان قطر بودم. آشنایی من هم از قطر با ایشان شروع شد. در قطر پیشنهاد کردند که باید چهارفصل پول جمع کنیم برای مبارزه با اسراییل؛ یعنی فصلی یک جلسه و پول جمع کردن. من هم در آن جلسه بودم. گفتم با اجازه آقایان می خواهم نظرم را بگویم. قبول کردند. گفتم اگر می خواهید فصلی یک بار بجنگید با اسراییل که این پیشنهاد اجرا شود ولی اگر می خواهید این مبارزه ادامه داشته باشد باید کار دیگری کنید که در طول سال مرتب به آن ها پول برسد. نظر من این است که اول همه فلسطینی هایی که خارج از فلسطین زندگی می کنند، 10 درصد از حقوقشان را بدهند به یک صندوق و دوم این که می توانید یک تمبر چاپ کنید و تمام کسانی که ادعای مسلم و مسلمین می کنند، مثل تجار که جنس وارد می کنند، یک تمبر هم بخرند و بزنند؛ تمبر ارزان است ولی این پول همیشه جاری است مثل رودخانه ای که جریان داشته باشد و شما هم درآمد دارید و کسی هم نمی خواهد پول زیادی کمک کند و...؛ گفتم ما در ایران، یک موسسه خیریه داریم به نام شیر و خورشید سرخ و هر نامه ای که می خواهیم بفرستیم، یک تمبر هم از این موسسه می زنیم؛ شما هم همین کار را بکنید. حرفم که تمام شد، «یاسر عرفات» از همان جا بلند شد و آمد مرا بغل کرد و گفت این بهترین کار است. تمبر چاپ کردند به اسم «مقاطعه با اسراییل»؛ هر کس نامه داشت یا جنس وارد می کرد یا هر جا که نیاز به تمبر داشت، تمبری می زد و چند میلیارد پول از این طریق جمع شد.

در حاشیه رایزنی احداث موسسه خیریه در یکی از کشورهای حوزه خلیج فارس

فکرشهر: فرمودید برگشتید ایران و فعالیت سیاسی و زیرزمینی را آغاز کردید. در دهه 50 هم زندان رفتید؟
به من دسترسی نبود. همیشه با اسامی مستعار بودم و زیرزمینی زندگی می کردم. در آن زمان دانشجویی بود که الان دکتر است به نام «مریم رسولی». بچه های ما رفتند و به او گفتند که می خواهیم فلانی را بیاوریم خانه شما. آن ها خانه بزرگی در ولنجک داشتند که دو تا ویلا داشت. مادرشان فوت شده بود و پدرش هم خیلی دوستش داشت. دخترخانم می رود پیش پدرش و می گوید که دایی یکی از همکلاسی هایم مریض است و می خواهند او را بیاورند اینجا؛ اجازه می دهی؟ پدرش هم قبول می کند. یک روز که پدرش خانه نبود من و سه نفر دیگر رفتیم آن جا و مرتب آقایان دکترها که بچه های خودمان بودند، در قالب ویزیت مریض می آمدند و می رفتند. بخشی از شعارهایی که به مردم داده می شد را من می نوشتم. قطعنامه ای که در آخرین راهپیمایی، آقای دکتر بهشتی در میدان آزادی خواندند را من نوشته بودم و هنوز هم پیش من است. در شهریور سال 57 که گفتیم شاه باید برود و... .

فکرشهر: در آن زمان، منبع درآمد شما از کجا بود؟
پول داشتم. در سال 50 من حدود 8 میلیون تومان به زندانی ها کمک کردم ولی خانواده ام در خانه مستاجری در تهران بودند.

فکرشهر: در زمان انقلاب ارتباط تان با فعالین انقلابی در منطقه چگونه بود؟ در استان بوشهر و برازجان؟
ارتباط مستقیمی نداشتم. اعلامیه هایی که برای منطقه می فرستادم، از طرف من بود و حتی آقای رجایی (شهید رجایی) از پخش کننده های اعلامیه ها بود. یادم است یک بار اعلامیه ها را دادم به آقای اکبر اخلاقی خدا بیامرز که بیاورد برازجان و بدهد دست حاج ماشااله. گفتم می دانی چطور اعلامیه ها را برسانی؟ گفت می برم در می زنم و می دهم دستش و... گفتم نه؛ اعلامیه ها را لوله کن و با کش محکم دورش را ببند و نصف شب یواشکی از روی دیوار بندازش در خانه اشان.

فکرشهر: واکنش همسرتان به نبودن های شما چه بود؟
تحمل کردند. یک شب در مسجد قبا سخنرانی داشتیم. مهندس بازرگان که سخنرانی می کرد، جمعیت به اندازه ای می آمد که از حسینه ارشاد تا مسجد قبا اصلا راه نبود. آقای دکتر مفتح پیشنماز مسجد قبا بود. چون خیلی شلوغ می شد من پیشنهاد کردم به دکتر مفتح که بیایید و تلویزیون مدار بسته بگذارید. گفتم ملت دلشان می خواهد صدای سخنران را که می شنوند، قیافه اش را هم ببینند. آقای مفتح گفت ما که پول نداریم. من دستگاه اولیه را خریدم 28 هزار تومان و برای تهیه تلویزیون هم هر کس تلویزیون خانه اش را بیاورد. اعلام کردیم و 8 تلویزیون جمع شد و نه من و نه آقای مفتح هم تلویزیون خانه امان را نیاوردیم و سیستم مدار بسته را راه انداختیم.
همان زمان، کسی بود که مامور تامینات و آگاهی بود و با من همکاری می کرد و به من خبر می داد؛ به من گفت سعی کنید کسی را که معرفی می کنید برای سخنران، همان هم بیاید؛ چون ما اینکار را می کردیم که کسی را معرفی کنیم ولی سخنران ولی کس دیگری باشد. آن شبی که بازرگان سخنرانی داشت، قبلش گفته بودیم آقای مروی سخنرانی دارد؛ ولی بازرگان آمد؛ این شخص به من اطلاع داد که قرار است بیایند و هم تو را می گیرند و هم بازرگان را. بازرگان داشت سخنرانی می کرد که من مطلع شدم. در آخرهای سخنرانی من گفتم نوار تکرار شود و من و بازرگان از در خانه کنار مسجد رفتیم و ماموران هم منتظر بودند که سخنرانی تمام شود و مردم متفرق شوند و بعد ما را بگیرند. رفتم خانه دکتر «شیبانی» قایم شدم و بازرگان را هم نمی دانم کجا رفت. آقای مفتح با زن و بچه اش می روند خانه ما و به خانمم می گویند آقای مدرس زاده کاری داشت و رفت همدان و دو سه روز دیگر می آید؛ خانمم هم می گوید آقای مفتح بگویید گرفتند و بردند زندان، مگر ما از زندان می ترسیم؟ همسرم و خواهرم ـ مادر آقای جعفری ـ این گونه تحمل و برخورد می کردند.
همان شبی که قرار بود ما را بگیرند، در باغچه، خواهرم که مادر آقای جعفری بود و همسرم، زمین را کنده بودند و کتاب ها را دفن کرده بودند و رویش هم چمن بود که اگر ریختند در خانه، چیزی نبینند. خانمم که الان یک زن عادی است، خیلی زحمت ها و سختی ها کشیده و این بچه ها را بدون پدر بزرگ و نگهداری می کرد.

فکرشهر: خب. انقلاب شد و شما شدید مشاور وزیر کشور، آقای «صدر حاج سیدجوادی». چطور به این سمت انتخاب شدید؟
با توجه به شناختی که آقای سیدجوادی از من داشتند و به واسطه دوستی ما با هم بود. من شدم مسوول انتخاب استاندارن کشور. 

فکرشهر: شما یکی از گردانندگان اصلی و محور اصلی برگزاری رفراندوم فروردین 58 بودید. در این مورد کمی توضیح دهید. چه شد و چه کردید؟
موقعی که دولت موقت تصمیم گرفت رفراندوم کنند برای جمهوری اسلامی، تنها دو کلمه برای رفراندوم انتخاب شد؛ حضرت امام فرمودند از مردم بپرسید دلشان می خواهد جمهوری اسلامی باشد یا نه؟ هر کس خواست رای می دهد نه و هر کس خواست می گوید آری. من دو گروه کاغذ چاپ کردم؛ یکی «آری» با رنگ سبز و «نه» با رنگ قرمز. اوراق را برای سرتاسر ایران پخش کردیم. آن موقع ما 36 میلیون جمعیت داشتیم و ما هم اعلام کردیم از 16 سال به بالا می توانند رای دهند. در حدود 25 میلیون برگه تعرفه چاپ کردیم تا کاغذ کم نیاید و به تمام شهرستان ها فرستادیم؛ 36 هزار صندوق رای داشتیم در سرتاسر ایران و مردم با شور و شوق عالی استقبال کردند. شب که با آقای صدر سید جوادی صحبت می کردم، گفتم خدا کند ما حداقل 10 درصد رای منفی و نه داشته باشم که فکر نکنند این انتخابات الکی بوده است ولی همه با اشتیاق، آری به صندوق رای انداخته بودند و حتی مردم خودشان هم در پرداخت هزینه های رفراندوم کمک می کردند. مثلا یادم می آید 36 هزار خودکار قرمز و و 36 هزار خودکار آبی خریدیم و چانه زدیم که برای جمهوری اسلامی است و نباید سود ببرید و موقع پرداخت هم گفتم چقدر من بدهم و چقدر شما می دهی؟ فروشنده باز هم خودش مبلغی را پرداخت. رفراندوم 10 و 11 فروردین برگزار شد و 12 فروردین نتایج اعلام شد.

فکرشهر: رفراندوم رای هایش واقعی بود؟
صد در صد.

فکرشهر: چرا 16 ساله ها؟
میزان آرا افزایش می یافت و جهان می فهمید که چقدر مردم طرفدار هستند؛ مردم هم که با احساسات رای می دادند.

فکرشهر: ارتباطتان با امام چطور بود؟
یادم است امام خمینی مشکل قلبی داشت و در بیمارستان بستری و ممنوع الملاقات بود و دامادشان آقای اشراقی هم به خاطر قلبش در بیمارستان بستری بود. من رفتم ملاقات آقای اشراقی و نشسته بودیم صحبت می کردیم. خانم اشراقی رفته بود ملاقات امام؛ برگشت و گفت امام گفته شما بیایید آنجا. گفتم امام ملاقاتش ممنوع است. آقای اشراقی بازوی مرا گرفت و گفت برو. امام گفت اینجا می آیی ولی ملاقات من نمی آیی؟ گفتم شما ملاقات تان ممنوع است و مردم آرزو دارند صدای شما را بشنوند. بعد از آن ضبط صوت بردیم و صدای امام را ضبط کردیم و از رادیو پخش شد که گفتند «من حالم خوب است و منتظر دعای شما هستم و...» .
الان هر کسی می رسد از امام مایه می گذارد. مثلا این کوچک زاده که نمی خواهم درباره گذشته اش چیزی بگویم، در مناظره با زیباکلام می گفت نظر من و حضرت امام این چیزی نیست که تو می گویی. خب آقای کوچک زاده تو کی هستی و امام کی است؟ داری جفنگ می گویی. تو کجا امام را شناخته ای؟ اصلا تو کجا امام را دیده ای؟ احمدی نژاد کجا امام را دیده که تکیه به امام می کند؟ هر کس می خواهد برای خودش پناهگاهی درست کند، می گوید امام فرمود؛ خب تو از امام غیر از عکسش چه دیده ای؟ اصلا تو کجا بودی؟ یک روز در دبی من جایی نشسته بودم و آقایی هم نشسته بود و داشت تعریف می کرد که حضرت امام خمینی وقتی از اتاق می رفت بیرون، کفشش جفت می شد. من گفتم آقا شما خودت هم این را دیده ای؟ گفت نه! برادر زن من پاسدار مخصوص حضرت امام بود و او برای ما تعریف کرد. گفتم پاسدار مخصوص امام، سه خیابان بعد از جماران در برف ها پاسداری می داد و حضرت امام را ندیده است. در تلویزیون امام را دیده؛ من در قم و نجف و... با امام بوده ام، هیچ وقت کفش حضرت محمد هم جفت نشد؛ با این حرف ها روح امام را به لرزه انداختی! نام برادر زنت را بگو تا من بگویم پدرش را در آورند. افتاد به التماس و...؛ خب یک عده ای همین امروز هم اینجوری هستند. حتی حضرت محمد هم می گوید «انا بشر مثلکم». خداوند به او می گوید تو فقط می توانی تبلیغ کنی (ما علیک الا البلاغ). 

فکرشهر: به عنوان یک مبارز، شما موافق مبارزات مسلحانه بودید؟
بله. زمانی که امام خمینی پیام داد که باید اسلحه ها را زمین گذاشت، من مخالفت کردم و گفتم نباید اسلحه ها را زمین بگذاریم؛ چرا که اول انقلاب بود و اگر ما اسلحه هایمان را زمین می گذاشتیم در مقابل مخالفینمان خلع سلاح می شدیم. امام خمینی گفت بیایید اسلحه هایتان را تحویل دهید؛ من گفتم نه؛ بیایید جواز اسلحه بدهید؛ امام خمینی گفت چرا مخالفت می کنی؟ گفتم شما که بگویید اسلحه را بدهید، هر کسی که از دوستان ماست، اسلحه هایش را تحویل می دهد و مخالفان ما اسلحه هایشان را نگه می دارند؛ ولی اگر جواز بدهیم، می دانیم در کدام خانه اسلحه هست و وقتی خواستیم خلع سلاح کنیم، همه را خلع سلاح می کنیم.

فکرشهر: مخالفتتان جواب داد؟
بله که جواب داد.

فکرشهر: به خاطر دارید از چه سالی چماق داری شروع شد؟
بله؛ سال 59 و من هم اعتراض کردم و نامه نوشتم به آقای خامنه ای به عنوان امام جمعه تهران، آقای رفسنجانی به عنوان رییس مجلس و آقای قدوسی به عنوان دادستان؛ نوشتم که چماقدارانتان دارند چه کارهایی می کنند و سندش هم موجود است.

فکرشهر: سپاه چطور؟
اصل تشکیل سپاه را دکتر یزدی پیشنهاد داد. حتی در امریکا هم نیروهایی هست که برای حفظ حکومت و نظام است. دکتر «ابراهیم یزدی» پیشنهادش را داد و با حضور آدم های روشنفکری مثل «سازگارا» تشکیل شد. سپاه تا زمان جنگ، قدرت زیادی نداشتند. تیمسار امیر رحیمی که فرمانده دژبان تهران شد، همکلاسی و هم دوره شاه بود ولی در زمان شاه، وکیل دفاع طالقانی بود و خودش را هم زندان کردند، بعد از انقلاب شد فرمانده دژبان تهران ولی نیروهای انقلاب که قوی تر شد و در کارش دخالت می کردند، او استعفا کرد.

فکرشهر: جناب مدرس زاده، چطور به استانداری بوشهر و سرپرستی استانداری فارس رسیدید؟ آن هم به طور همزمان؟
برای فارس، آقای دکتر امینی را انتخاب کردم که رییس دفتر دکتر مصدق بود، شهردار تهران بود و با توجه به این که اوضاع فارس به هم  ریخته بود، در لیاقت ایشان دیدم که به درد فارس می خورد. در استانداری فارس، کمیته ای 4 نفره تشکیل شده بود که نگذاشتند آقای امینی کارش را انجام دهد و با این که گفته بود راهشان ندهند، با دعوا آمده بودند توی دفتر استاندار و دکتر امینی هم آمد و استعفا داد. در بوشهر هم کسی به نام دکتر «شایورد» که استاد دانشگاه بود را فرستاده بودم. او هم آمده بود بوشهر و دیده بود که آخوندی نشسته و ایشان را که دیده گفته «پدرسوخته ها چرا برای من حکم نزدند و تو را فرستاده اند؟» دکتر شایورد هم نمانده بود و آمد استعفا داد. هر دو در یک روز استعفا دادند. آقای حاج سید جوادی گفت چه کار کنیم؟ گفتم بهترین راهش این است که خودم بروم؛ چون هم به بوشهر آشنایی دارم و هم به فارس و هم مردم مرا می شناسند. نیاز نیست خیلی طول بکشد. 2 ماه می روم و آنجاها را آرام می کنم و استاندار می گذاریم. گفت خب برو. گفتم اول باید با امام صحبت کنم و قانعش کنم و بعد؛ قبل رفتن پیش امام، یک حکم با دست خط خودم برای خودم زدم به عنوان استاندار بوشهر و یک حکم هم به عنوان سرپرست استانداری فارس. حکم ها را دادم رادیو و تلویزیون اعلام کردند و بعد رفتم قم پیش امام. فروردین 58 بود و بعد از رفراندوم بود. امام آن زمان در قم زندگی می کرد. رفتم و ماجرا را گفتم. آشنایی امام با دکتر امینی به سال ها قبل و اهواز برمی گشت؛ دکتر امینی تعریف کرد که یک روز در مطب بودم، دیدم سیدی نشسته در پارک و رفتم پیشش حرف زدیم و گفت می خواهد برود آبادان؛ من هم دعوتش کردم خانه و دوستی بین ما شکل گرفت. جلوی خودم دیدم که امام از دکتر امینی پرسید حال خانم فلانی چطور است؟ این قدر با هم دوست بودند. خلاصه من ماجرا را شرح دادم و امام هم گفت «دعای خیر من پشت سرت است». گفتم به جز دعای خیر، چیز دیگری هم می خواهم. گفت چه؟ گفتم این که شورای انقلاب در کار من دخالت نکند. دوست عزیزم مهندس بازرگان به عنوان نخست وزیر در کار من دخالت نکند. حضرتعالی یادداشت ننویسید که فلان کار را بکن یا نکن... گفت پس بگو می خواهی بروی دیکاتوری کنی! گفتم نه آقا! انقلاب شده؛ بعد از انقلاب هرج و مرج است و باید نظم برقرار شود، با این قدرت می خواهم بروم نظم برقرار کنم. رسیدم شیراز، کمیته را منحل می کنم و رسیدم بوشهر، گوش آن آخوند که گفته «پدرسوخته ها چرا برای من حکم نزدند» را می گیرم و از پشت میز می اندازم بیرون؛ امام هم با عصبانیت گفت «گوشش را ببر». آمدم بیرون و تلفن کردم به آقای «مهدوی کنی». ایشان رییس کل کمیته های سرتاسر ایران بود. عین جریان ملاقاتم با امام را به او گفتم و قسم خوردم که گوش آن آخوندی که توهین کرده را می برم تا در تاریخ بماند که دیگر کسی توهین نکند. بعد از آن برگشتم تهران. کنگره استانداران بود و من هم رییس کنفرانس بودم. سه روز طول کشید تا کنفرانس تمام شد و من بعد از آن، بدون خبر هواپیما سوار شدم و آمدم بوشهر. تاکسی سوار شدم و آمدم در استانداری. محلش همین جایی بود که الان هم هست. رفتم تو و سراغ اتاق استاندار را گرفتم. رفتم در اتاق استاندار و گفتم اتاق استاندار کدام است؟ گفت تشریف ندارند؛ گفتم آقا اتاقش کدام است؟ باز تکرار کرد «گفتم تشریف ندارند»؛ گفتم من مدرس زاده هستم؛ چون صداوسیما اعلام کرده بود، شناخت؛ بلند شد و کلید برداشت و در را باز کرد و رفتیم تو؛ گفتم این کسی که اینجا بوده، کجاست؟ گفت دو روز است پیدایش نیست. گفتم پیدایش کنید... ولی هنوز پیدایش نکرده اند؛ مهدوی کنی کار خودش را کرده بود و خبر به او رسیده بود و فرار کرده بود. آقای مرتضی اعتصامی آمد دفترم و گفت این چه کاری است که کرده ای؟ باید خبر می دادی مدیرکل ها بیایند استقبالت... گفتم من کاری داشتم که نشد کسی را خبر کنم؛ حالا دعوت کنید مدیرکل ها بیایند. رییس شهربانی، فرمانده نیروی هوایی، فرمانده نیروی دریایی، فرمانده ژاندارمری و دیگر مدیران کل آمدند و جلسه معارفه گذاشتم و صحبت هایم را کردم و بعدش تلفن کردم شیراز به آقای «کشتکاران»، گفتم به ناصرخان قشقایی و خسروخان قشقایی که در فارس ایجاد آشوب و هرج و مرج کرده اند، بگو که امشب بیایند منزل شما، دعوتند و من هم دارم می آیم. ماشین استانداری را برداشتم و رفتم شیراز منزل دوستم آقای کشتکاران که آدم روشن و فهمیده و آزادی خواه بود؛ و مرحوم خسروخان و ناصرخان هم تشریف داشتند. نشسته بودیم که در زدند. افسری آمد و گفت قربان اسکورت دم در هستیم و اگر امری باشد...؛ گفتم من اسکورت نمی خواهم. مرحوم خسروخان گفت رییس شهربانی می خواهد خودش را جا بزند؛ گفتم کسی پیش من نمی تواند خودش را جا بزند... فردا صبحش اول رفتم شاهچراغ، به اتفاق آقای کشتکاران و بعد رفتم استانداری. از رییس دفتر خواسم اسامی افراد کمیته را بدهد. اسامی را داد و من یک مینوت گرفتم که «از خدمات گذشته شما کمال تشکر را داریم. چون شما افراد فهمیده ای هستید و زحمات زیادی برای انقلاب کشیده اید الان باید بیشتر از زمان شاه به مردم خدمت کنید و بازدهی اتان برای جامعه بیشتر باشد و خواهش می کنم از امروز به کار زمان قبل از انقلابتان برگردید. اگر هم با من کار داشتید، دعوت کنید من می آیم خدمتتان و صحبت می کنیم و...». امضا کردم و آماده در پاکت گذاشتم که دیدم آقایان آمدند و سلام و علیک کردیم و رفتند پشت میز کنفرانس نشستند. من هم رفتم خدمتشان نشستم. گفتم شما مرا می شناسید، من هم دوست دارم شما را بشناسم؛ یکیشان گفت من دکتر سلطانی هستم؛ طبیب عمومی؛ دیگری دکتر شاهچراغی، داروساز؛ بعدی سید نصراله هاشمی، بازاری و نفر چهارم هم دکتر بود که اسمش را خوب به یاد ندارم ولی فکر کنم هاشمی بود. نامه ها را دادم دستشان؛ دکتر سلطانی گفت «ما را قیچی می کنی؟» گفتم قیچی نیست؛ هر وقت خواستید من می آیم پیش شما ولی گفته ام شما را راه ندهند؛ بهتر است نیایید که حرمتتان حفظ شود. گفتند می خواهیم مشاور با شما باشیم؛ گفتم نیاز نیست؛ من خودم می روم میان مردم و در مساجد با آن ها حرف می زنم و مشاوران و کارمندان استانداری که کاربلد و با تجربه هستند هم به من مشاوره می دهند و...؛ شما هم بروید جایی که بازدهی داشته باشید؛ آن ها را بیرون کردم و بلافاصله معاون سیاسی، معاون عمرانی، رییس کارگزینی و... را آوردم و گفتم آقایان، از امروز اتاق شما، اتاق استاندار است؛ اینجا؛ هر چیزی که می آید و مربوط به من است مطالعه می کنید و نظرتان را زیرش می چسبانید و من شب که از بوشهر آمدم، مطالعه می کنم و دستورش را می دهم. بعد هم تمام کارمندها را دعوت کردم و به ایشان گفتم «معتقدم بازدهی شما برای انقلاب، 10 برابر من است و برای این حرفم هم دلیل دارم». گفتم من در طول زندگی ام یا زندانی بودم، یا فراری و یا تبعیدی؛ تجربه شما در امور اداری چند برابر من است و من تجربه ای در این زمینه ندارم. شما، هم خودتان را مدیون انقلاب می دانید و می گویید کاش همکاری می کردیم و هم تجربه دارید ولی من خودم را طلبکار انقلاب می دانم و تجربه هم ندارم؛ پس بازدهی شما بیشتر از من است؛ از تاریخ امروز هر کس خوبی یا بدی شما را بگوید، من نمی پذیرم؛ معتقدم شما انسان های پاکی هستید که از مادر متولد شده اید و با تجربه. من مدافع شما هستم؛ بروید با دلگرمی به کار قبل از انقلابتان بپردازید؛ من از شما کار می خواهم. این ها را هم فرستادم سر کارشان. یادم می آید یکی آمد گفت فلان مدری کل با هویدا عکس گرفته! گفتم خب بگیرد؛ اگر آقای خمینی بیاید اینجا، با من عکس می گیرد یا با تو؟ خب آن آقا مدیرکل بوده و آن یکی هم نخست وزیر؛ بروید و با هم خوب باشید و بد هم را نگویید و نخواهید؛ دفعه دیگر کسی نیاید مثل تو بگوید. 

فکرشهر: جناب مدرس زاده، شما استانداری بوشهر و سرپرستی استانداری فارس را خودتان انتخاب کرده بودید ولی بحث استانداری هرمزگان، آن هم همزمان با فارس و بوشهر، چطور پیش آمد؟
در هرمزگان بین روحانیت و استاندار اختلاف ایجاد شد. من همان موقع قم بودم و رفته بودم اقداماتم را تشریح کنم که کسی نتواند خرده بیگرد. امام به من گفت این «گرجی» و آقای «حقانی» اختلاف دارند؛ برو ببین این ها چه می گویند؟ آقای گرجی استاندار بود و آقای حقانی هم نماینده امام در هرمزگان بود. من رفتم هرمزگان و همان سرهنگ «دژبخش» را هم به عنوان مشاور همراه خودم برده بودم. رفتم استانداری و  سراغ استاندار را گرفتم. گفتند خانه اش است. خانه استاندار باید در کاخ استانداری می بود ولی گفتند اقای استاندار خانه ای کرایه کرده در محل. گفتم خبرش کنید بیاید. وقتی آمد گفتم چرا اینجا نیستی؟ گفت اینجا طاغوتی است. گفتم این ساختمان را دولت ساخته و مال ملت است و باید از آن استفاده کرد. تو این را ترک کرده ای و رفته ای خانه کرایه کرده ای ماهی 12 هزا تومان و 8 ـ 7 تا پاسدار هم دور خانه ات گذاشته ای که چه؟ این هزینه زیاد را برای چه درست کرده ای؟ که حزب اللهی باشی؟ فوری آن خانه را تحویل بده و بیا همین جا زندگی کن. گفت من نمی توانم طاغوتی زندگی کنم. گفتم خب می توانی که تشریف ببری تهران عادی زندگی کنی! خیلی بهش برخورد و فوری رفت با هواپیما برگشت تهران؛ می خواست به من اعتراض کند، مثلا. 
من همیشه آموزش و پرورش را برای جلساتم انتخاب می کنم چون معتقدم معلم ها آدم های فهمیده ای هستند. در سالن آموزش و پرورش جلسه ای برگزار کردم و مردم را جمع کردم و نظرشان را راجع به روحانیت و استانداری و اختلافشان خواستم. یکی از استاندار حمایت کرد و گفت مردمی است و دمپایی پا می کند و...؛ در صورتی که این آقای استاندار، مسوول حزب رستاخیز در کهگیلویه و بویراحمد بوده و حالا حزب اللهی شده بود؛ وقتی این حرف ها را زد همه سالن می گفتند صحیح است... صحیح است... یکی هم بلند شد و از آقای حقانی که تازه از زندان آزاد شده بود حمایت کرد و رساندش به امام زمان و باز همه گفتند صحیح است... صحیح است...؛ دیدم این طوری نمی شود. گفتم معتقدم همه شما بی تفاوت صحبت کردید و هم استاندار  و هم آقای حقانی را تایید کردید پس من اینجا خودم باید تصمیم بگیرم. گفتند آقا ما این استاندار را دوست داریم؛ گفتم من هم دوستش دارم ولی من مملکت را هم دوست دارم. برگشتم استانداری و آقای حقانی و چند نفر دیگر از معتمدین محلی را خواستم؛ چون من قبل از انقلاب در بندرعباس هم کتابخانه تاسیس کرده بودم و هم در مساجد فعالیت هایی داشتم؛ با آن ها صحبت کردم و معلوم شد که اقای استاندار فقط تظاهر می کند. تصمیم گرفتم و بلافاصله زنگ زدم وزارت کشور، کارگزینی و گفتم حکم استانداری او را کنسل کنید؛ حقانی واقعا حق داشت که نمی توانست ظاهرسازی های گرجی را بپذیرد؛ آدم مبارزی بود و بعد هم شهید شد. چون استاندار هرمزگان را عوض کردم مجبور بودم نظارت کنم تا استاندار جدید بیاید. بعد هم آقای مصطفی بازرگان را گذاشتیم استاندار هرمزگان. {مصطفی بازرگان، پسر برادر مهدی بازرگان بود}.

فکرشهر: ارتباط تان با «دژبخش» را حفظ کرده بودید؟
آدم خوبی بود و بعد از انقلاب گفتم پیدایش کردند و شد مشاورم.

فکرشهر: نظارت بر هرمزگان چقدر طول کشید؟
زیاد نبود؛ دو ماهی طول کشید.

فکرشهر:سرپرستی فارس و استانداری بوشهر چقدر طول کشید؟
14 ماه استاندار بوشهر بودم و فارس هم 2 ماهی سرپرست بودم.

فکرشهر: چطور این رابطه را بین سه استان برقرار می کردید؟ بوشهر، فارس و هرمزگان؟ فکر کنم تمام وقت داشتید این استان ها را می چرخیدید.
نیروی هوایی ارتش یک هواپیما در اختیار من قرار داده بود با یک خلبان که هر جا می خواستم بروم، مرا می برد.

فکرشهر: در 24 ساعت به هر سه استان سر می زدید؟
سعی می کردم؛ ممکن بود یک روز نشود ولی بیشتر اوقات این طور بود.

نشست خبری احمد مدرس زاده ـ سرپرست استانداری فارس ـ با خبرنگاران

فکرشهر: سخت تان نبود؟ 
از خانمم بپرسید بهتر جواب می گیرید. یک روز دست دخترش دستش بوده که تاکسی بگیرد و برود کاخ استانداری. رییس شهربانی رد می شود و می بیندشان و سوارشان می کند. می پرسد حال آقا چطور است؟ خانمم می گوید سه روز است ازش خبر ندارم. رییس شهربانی هم می گوید خب من دیشب باهاش جلسه داشتم، حالش خوب است. این طوری بود وضعیتم و زن من، مرا نمی دید.هیچ وقت آرامشی برای خودم نداشتم؛ مثلا در جنگل های «ارسنجان» آتش سوزی شده بود، من رفته بودم آنجا؛ فرداش دخترم گفت، بابا من تو را دیدم، تو هم مرا دیدی؟ فکر می کرد در تلویزیون که مرا ببیند، من هم می توانم او را ببینم. ما این طوری همدیگر را می دیدیم.

فکرشهر: وقتی استاندار بوشهر شدید، کدام منطقه از همه جا پر تنش تر بود؟
جم و ریز. بینشان کشت و کشتار بود.

فکرشهر: چطور؟ چرا؟
عامل اختلافات شخصی بود به نام «غلامحسین معصومی» که به «غلو جمی» مشهور و یاغی بود. ایشان از زمان شاه یاغی بود و تسلیم نشده بود. به گفته خودش، زمان شاه، لشکر فرستاده بودند که دستگیرش کنند ولی نتوانسته بودند. یک ماه هم از حضور من در استانداری نگذشته بود که اهالی جم آمدند پیش من و گفتند این شخص آسایش و آرامش را از ما گرفته و شما باید بیایید جم. برداشتم رفتم جم. اولین جایی که رفتم، مسجد بود. مردم هم جمع شده بودند. گفتم بین شما کسی هست که با غلامحسین ارتباط دارد. فقط یک جمله به او بگویید؛ بگویید که الان انقلاب شده؛ قبلا رژیم دیگری بود و الان رژیم دیگری است که اسلامی است و عطوفت اسلامی حاکم است و می توانیم از گذشته ات بگذریم و برادرانه کنار هم باشیم ولی اگر غیر از این باشد و خودت نیایی خودت را معرفی کنی، من کاری می کنم که زن و بچه ات هم گوشتت را بخورند. خودش شب آمده بود و رفته بود ژاندارمری و خودش را معرفی کرده بود. شب بود که فرمانده ناحیه ژاندارمری بوشهر موضوع را به من خبر داد. گفتم فردا بیاریدش خورموج و من هم می آیم خورموج. رفتم خورموج و سلام و احوالپرسی کردیم و ازش پرسیدم چه شد که شما فرمانده ژاندارمری آنجا را کشتید و این مشکلات پیش آمد؟ گفت زنم، خواهرم و دامادم را اسیر کرده بود و جلوی زن و بچه و مردم، جای خصوصی دامادمان را داغ کرده بود و من هم عصبانی شدم و کشتمش. چایی خوردیم و گپ زدیم و بعد به او گفتم اسلحه هم داری؟ گفت نه؛ گفتم بیا این کلت من برای تو. وقتی می خواستیم بیاییم بوشهر هم گفتم برو در ماشین من بنشین. شب را در خانه آیت اله «غروی» که نماینده امام در بوشهر بود، ماند و فردایش تلفن کردم به دریادار «مدنی» که استاندار خوزستان بود و گفتم غلام معصومی را می فرستم بیاید آنجا و شما از او پذیرایی و نگهداری کن. به خودش هم گفتم 6 ماه خوزستان باش تا آرامش را برقرار کنم و قوم و خویشتان با هم آشتی کنند و بعد بیا. با آقای غروی فرستادمش برود پیش امام و بعد فرستادمش خوزستان. بودجه ای گذاشتم و تمام قنات هایی را که مربوط به اهالی جم و قوم و خویش های آقای معصومی بود، لایروبی کردیم و مهمانی دادیم بین مخالفین هم دیگر که بهادری ها و منوچهری ها بودند و خودم هم می رفتم بینشان و آشتی برقرار شد. بعد از 6 ماه که غلام معصومی برگشت هم نه کسی با او کاری داشت و نه او با کسی. 

فکرشهر: و به خوبی و خوشی تا پایان عمر زندگی کرد؟
بعد از این که من دیگر آنجا نبودم و استعفا داده بودم، ظاهرا درگیری لفظی پیش می آید و غلام بلند می شود و می زند توی گوش کسی و با هم دعوایشان می شود و غلام اسلحه می کشد و هر چند کسی هم کشته نشده بود ولی سپاه ورود کرد و شنیدم تعدادی از پاسداران را هم کشت و آمدند قوم و خویش هایش را گرفتند و گفتند خودتان بکشیدش؛ آن ها هم سم فرستادند در غذایش، خورد و مرد و بعد هم گفتند در درگیری فلان جا کشته شد و... .

فکرشهر: عجب. جناب مدرس زاده، استان بوشهر آن زمان چند شهرستان داشت؟
خورموج هنوز بخشداری بود؛ کنگان و گناوه فرمانداری بود. دیلم فرمانداری بود. برازجان و بوشهر فرمانداری بودند و فرماندار بوشهر هم برازجانی بود. معاون سیاسی برازجانی بود و من هم برازجانی بودم که می گفتند استان را برازجانی ها برداشته اند.

فکرشهر: کی استان های بوشهر و هرمزگان از فارس و بنادر جدا شدند؟
اول شدند فرمانداری کل و نه دو استان مجزا؛ بعد شدند استانداری که فکر کنم سال 1353 بود. زمان انقلاب تنها 24 استان داشتیم.

فکرشهر: برازجان چطور؟ تا کی شهرستان برازجان بود و کی شد شهرستان دشتستان؟
بعد از انقلاب بوده و حتی بعد از استانداری من. اطلاع ندارم از تاریخ دقیقش تا وقتی من بودم شهرستان برازجان بود.

فکرشهر: فرماندارش چه کسی بود؟
مدت کمی ابراهیم کازرونی بود؛ بعدش یک تهرانی که فرستادمش رفت و بعد هم یک تهرانی دیگر که عضو انجمن حجتیه بود. شهردار هم احمد محمدکرمی بود.

ادامه دارد...

 

دیدگاه خود را بنویسید