سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»/داستانک

میرقائد دل داشبوردی 

فکرشهر: خوشحالم که بالاخره «میرقائد» وارد دولت شد...

فکرشهر ـ عبدالخالق عبدالهی: دوستی داشتم که آدم پخمه و گیجی بود و وضع درسی اش هم افتضاح بود. مثلأ فرق حافظ و سعدی را نمی دانست و فکر می کرد رشته کوه آلپ اطراف اهرم است. ریاضیات، خصوصأ سینوس و کسینوس و تانژانت و کتانژانت، غیر از لذت تلفظی، برایش هیچ معنی دیگری نداشت.

حالا درسش سرش را بخورد، این آدم بزرگ که شد ویار نامزد بازی  گرفت، فکر نمی کنم  کسی به اندازه او نامزد کرده و به هم زده باشد؛ انگار قلبش را گذاشته بود توی داشبورد که دمِ دست باشد، همین که یک دختر یا به قول خودش یک «کیس » می دید، فی المجلس داشبورد را باز می کرد، اول دل را می داد، بعد پیشنهاد ازدواج؛ به همین دلیل دوستانش بهش می گفتند «دل داشبوردی».

هیچ آرایشگاهی زیر دستش در نمی رفت. یک روز که با هم در خیابان های بوشهر قدم می زدیم، هر آرایشگاهی که می دید با انگشت اشاره می کرد و می گفت: مو اینجو هم اصلاح دومادی کردومه. 

مادر پیرش از بس چمدان نامزدی مملو از لباس و پارچه و حنا و کله قند و سفیداب را به خانه این دختر و آن دختر برده بود، همیشه خدا در حال نفس زدن بود. 

خلاصه این که هر چه داشت و نداشت، یا پول مهریه و شیربها داده بود یا پول محضر و مراسم نامزدی و آرایشگاه و رخت بِرون و دادگاه خانواده. 

آخرین کیسش، دختر سبزه رویی بود که دندانهای زردی داشت و رژ قرمز که می زد، صورتش می شد مثل پرچم اسپانیا. 

به خاطر دارم یک روز که با آن دختر به هم زده بود، دل بالا دراز کشیده بود و انگشتش را تا بند دوم، توی بینی کرده و می چرخاند. بهش گفتم: «آخه این چه کاریه تو می کنی؟ چرا ایقد نامزد می کنی و به هم می زنی؟» 

انگشتش را از دماغش درآورد، جلوی نور مهتابی گرفت و گفت: «عزیزم! معامله باید رُو داشته بو، نفع و ضررش مهم نی». 

هر بار که «محسن رضایی» معروف به «میرقائد»، نامزد انتخابات ریاست جمهوری می شود، ناخودآگاه به یاد نامزدبازی دوست دل داشبوردی می افتم. آخر هر دو معتقدند «معامله باید رواج داشته باشد، نفع و ضرر و برد و باخت مهم نیست». 

خوشحالم که بالاخره «میرقائد» وارد دولت شد.

دیدگاه خود را بنویسید