سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر» به بهانه روز جهانی «پُست» 

پُست و پُستچی، در گفت و گو با رییس پیش از انقلاب پُست شهرستان برازجان + تصاویر

فکرشهر: وقتی سال ها پیش که هیچ وسیله ارتباطی نبود، نامه، تنها راه  برای ارتباط بین آدم ها در شهرهای دور بود؛ وقتی نامه ای به دستشان می رسید و ذوق می کردند؛ وقتی تمام نامه ها با این متن آغاز می شد که «ملالی نیست جز دوری شما»؛ وقتی سطر سطر نامه را با شوق می خواندند و به تک تک جملات در نامه جواب می دادند؛ شاید هرگز به پشت صحنه ادره پست و این که این نامه با چه مشقت و زحمتی به دستشان می رسد، فکر نمی کردند و حواسشان به این نبوده که حتی یک اشتباه پستچی و یک سهل انگاری کوچک، ممکن است آنها را همیشه در حسرت گرفتن نامه باقی بگذارد. به سراغ مردی رفته ایم که ...

فکرشهر ـ الهام راسخی/ مصطفی محمدزاده فرد: وقتی سال ها پیش که هیچ وسیله ارتباطی نبود، نامه، تنها راه  برای ارتباط بین آدم ها در شهرهای دور بود؛ وقتی نامه ای به دستشان می رسید و ذوق می کردند؛ وقتی تمام نامه ها با این متن آغاز می شد که «ملالی نیست جز دوری شما»؛ وقتی سطر سطر نامه را با شوق می خواندند و به تک تک جملات در نامه جواب می دادند؛ شاید هرگز به پشت صحنه ادره پست و این که این نامه با چه مشقت و زحمتی به دستشان می رسد، فکر نمی کردند و حواسشان به این نبوده که حتی یک اشتباه پستچی و یک سهل انگاری کوچک، ممکن است آنها را همیشه در حسرت گرفتن نامه باقی بگذارد.
 به سراغ مردی رفته ایم که متولد 2 مردادماه 1319 است و مثل نامه های قدیمی، گوشه ای تنها مانده و کسی او را به خاطر نمی آورد. رئیس اداره پست شهرستان برازجان در سال های نه چندان دور که همزمان با انقلاب اسلامی، بازنشسته شده است؛ محمدرضا ایمنی، پر از خاطرات نگفته بود؛ اینکه پستی ها، با عشق و نظم، وظیفه اشان را انجام می دادند، هرگز شکایتی از کارشان نداشتند و هرگز کسی از کارشان گله و شکایتی نداشته است.

فکرشهر: جناب ایمنی متولد برازجان هستید؟
 نه؛ متولد شیراز و اصالتا شیرازی هستم؛ اما همه عمرم برازجان بودم. بعد از اینکه به دنیا آمدم، وقتی 6-5 ماهه بودم به برازجان آمدیم و تا الان که برازجان هستیم. 

فکرشهر: به چه علت آمدید برازجان؟
 پدرم پست و تلگرافی بود. عمو، پسرعمو و دایی ام نیز پست و تلگرافی بودند. سال 1310 یا 12 بود؛ ایشان رئیس پست برازجان بودند. بعد از فوت ایشان، مرحوم عمویم رئیس پست و تلگراف برازجان شد و بعد از اینکه عمویم بازنشسته شد، پسرعمویم، «مهدی فروتن»، رئیس پست و تلگراف شد.
برایم تعریف کرده اند که یک سالی «رضاشاه» به برازجان می آید که از طریق برازجان به خوزستان برود. از ماشین که پیاده می شود می گوید تلگراف خانه را به من نشان بدهید. می آورنش تلگراف خانه. زمانی که رضاشاه وارد می شود، مرحوم پدرم داشته با مورس (روشی برای انتقال پیام و اطلاعات است که در آن از یک رشته نشانه‌های بلند و کوتاهِ استاندارد به نام خط و نقطه استفاده می‌شود) کار می کرده است. وقتی پدرم رضاشاه را می بیند به احترام از جایش بلند می شود و تعظیم می کند. رضاشاه وقتی حرکت پدرم را می بیند، دست می گذارد روی شانه پدرم و او را می نشاند؛ ولی پدرم همین طور که با مورس کار می کرده، خیرمقدم هم می گوید. رضاشاه وقتی این کار پدرم را می بیند خیلی خوشش می آید. عاشق این کار پدرم می شود، چون می دانسته که کار با مورس کار بسیار سختی است که بخواهی همزمان با کار با مورس، حرف بزنی یا بنویسی یا کار دیگری انجام بدهی. پدرم مهارت داشته است. خیلی در این کار مهارت داشته است. بعدها رضاشاه در کتاب خاطراتش می نویسد که موقعی که رئیس پست و تلگراف را دیدم، فهمیدم که واقعا آدم های اینطوری (با استعداد) هم هست و باید کشفشان کرد.
 وقتی مرحوم عمویم بازنشسته شد، هنوز پست و تلگراف از همدیگر جدا نشده بود. 15-10 سالی بعد از بازنشستگی ایشان بود که پست و تلگراف از هم جدا شد. عمویم فوت نشده بود که در سال 1327، کلاس اختصاصی شیراز را طی کردم. یک سال شیراز بودم، بعد منتقل شدم بوشهر. سال 39 یا 40 بوشهر بودم. حدود یک سال بوشهر بودم بعد به برازجان منتقل شدم. دو سال و نیم برازجان بودم. بعد منتقل شدم بندرریگ و مدیر پست و تلگراف بندر ریگ شدم. هوای بندرریگ با خانواده ام ناسازگار بود. بچه ام مریض می شد. برگشتم آمدم آبپخش. کمتر از یک سال بندر ریگ بودم. بعد از آبپخش به خورموج منتقل شدم. سال 55 خورموج بودم.

فکرشهر: چه سالی وارد پست و تلگراف شدید؟
 سال 1338 وارد پست و تلگراف شدم. 18 یا 19 ساله بودم که رفتم سر کلاس و دوره دیدم. 

فکرشهر: چه سالی ازدواج کردید؟
 سال 39 یا 40 بود که ازدواج کردم. یادم است بندر ریگ که بودم بچه 3-2 ساله ای داشتم که به خاطر هوای آنجا جوش هایی می زد. ناچار شدیم از بندر ریگ برویم و بعد آبپخش و بعد خورموج و بعد برازجان.

فکرشهر: تحصیلاتتان چه بود؟ 
دیپلم بود. 

فکرشهر: خودتان به پست علاقه داشتید یا به اصرار خانواده به سمت پست رفتید؟ 
عرض شود چون اکثر فامیل و خانواده مثل پدرم، عمویم، پسرعمویم و دایی ام همگی پست و تلگرافی ، من هم قبول کردم. 

فکرشهر: چندتا بچه دارید؟ 
6 تا بچه دارم.

فکرشهر: همگی ازدواج کرده اند؟
به جز یکی، همه ازدواج کرده اند.

فکرشهر: از بچه هایتان هم کسی وارد پست شده؟ 
اصلا.

فکرشهر: چرا؟
 نمی دانم والا. تقاضا برای استخدام هم کرده اند اما متاسفانه وضع استخدام خوب نشده است.

فکرشهر: چه سالی بازنشسته شدید؟
 اوایل انقلاب.

فکرشهر: آن زمان (بازنشستگی) هنوز بچه هایتان به سنی نرسیده بودند که بتوانید خودتان به عنوان نیرو در اداره پست استخدامشان کنید؟
 یکی از آنها رسیده بود ولی به کار دولتی علاقه ای نداشت.

فکرشهر: کارهای پستی آن زمان به چه صورت انجام می شد؟
 اوایل که پست و تلگراف از هم جدا شده بود، یک مقدار سخت بود. یواش یواش هماهنگ شدیم با کار پست. محموله پستی از بوشهر می آمد که در اینجا (برازجان) مبادله می شد. 7 دفتر پستی داشتیم که به آنها سرکشی داشتم.

فکرشهر: دفاتر پستی کجا بودند؟
سعدآباد، آبپخش، دهکانه (شبانکاره کنونی)، تنگ ارم، دالکی و برازجان. دفاتر زیر نظر پست برازجان بودند. 

فکرشهر: به جز برازجان و بوشهر، نقاط دیگر استان هم اداره پست داشتند؟ 
هم دفاتر پستی داشتند و هم اداره پست. مثل کنگان، دیر، دیلم، بندر ریگ، گناوه.

فکرشهر: از شروع تا پایان خدمتتان برازجان چند بخش داشت؟ 
اول فقط سعدآباد بود. آبپخش بود. بعد دهکانه و مابقی اضافه شدند.

فکرشهر: فرمودید چندین بخش زیر نظر شما بود. بخش ارم هم شامل می شد؟ 
از ارم شروع می شد می آمد دالکی، سعدآباد، دهکانه و جایی داشتیم که یادم نمی آید.

فکرشهر: مزارعی؟ 
بله؛ مزارعی بود.

فکرشهر: بخش ارم همین الان هم جاده مناسبی ندارد و خیلی سخت می شود آنجا رفت. چطور آن زمان نامه ها را می بردید؟ 
بخش ارم تقریبا هفته ای دو یا سه بار نامه هایشان را می آورند اینجا و همان روز هم نامه های رسیده را برمی داشتند و با خودشان می بردند. اما بقیه بخش های پستیمان خیلی سریع کارهایشان انجام می شد. 

فکرشهر: با قاطر و اسب می رفتند یا با ماشین؟
 با هیچکدام. خود بچه های تنگ ارم جمع می کردند می آوردند. اما دفاتر دیگر با ماشین مبادله می شد.

فکرشهر: آن زمان که هنوز خیلی وسایل نقیله امروزی مثل ماشین و هواپیما معمول نبود، چطور کارهای پستی را انجام می دادید؟
چرا... آن زمان هم پست، هواپیما برای انجام مبادلات پستی داشت. مبادلات پستی از طریق ماشین انجام می شد. ماشین از بوشهر می آمد سمت برازجان و نامه های آماده را برمی داشتند و با خودشان می بردند. آن زمان کشیک شب داشتیم.

فکرشهر: نامه هایی که از برازجان به تهران ارسال می شد یا از تهران برای برازجان فرستاده می شد، چند روز طول می کشید که به دست گیرنده برسد؟
 والا بین تهران و برازجان طولی نداشت؛ 24 ساعت. 

فکرشهر: واقعا اینقدر سریع بود؟ این 24ساعتی که می فرمایید مربوط به چه سالیست؟ قبل از انقلاب؟ 
از سال 28 که کارهای پست و تلگرافی بود، کارهای پست و تلگرافی سریع انجام می گرفت. خیلی سریع. ماشین پستی مرتب از بوشهر ـ به جز روزهای جمعه ـ ساعت 3-2 شب می آمد، کیسه های پستی را برمی داشت و می رفت شیراز. از آنجا هم به همین طریق بود. این بود که نامه ها خیلی طول نمی داد. اگر امروز نامه ای از شیراز پست می کردی، فردا دست گیرنده رسیده بود. 

فکرشهر: واقعا اینقدر سریع بود؟ الان اگر نامه را با پست سفارشی به تهران بفرستیم سه روز طول می کشد تا به دست گیرنده برسد؛ چطور شما آن زمان اینقدر در ارسال بسته های پستی سرعت داشتید؟ 
 ما نداشتیم. ما از تهران حتی بیشتر از 24 ساعت نداشتیم. حالا دیگه چرا...

فکرشهر: سیستم کاریتان آن زمان چطور بود؟ 
 در روز، نامه هایی را که از اطراف می آمد جمع می شد. ظهر حدودا بین سه تا چهار تا از کارمندان تفکیک می شد. بسته ها و نامه های هرجا مشخص بود. تا اینکه بعدازظهر پستچی بیاید و بسته ها را بردارد و ببرد.

فکرشهر: هزینه پست آن زمان چقدر بود؟ 
تقریبا مثل الان بود.

فکرشهر: مردم از عهده اش برمی آمدند؟ تمبر آن زمان چقدر بود؟ 
دو قران بود. بعد کم کم زیادتر شد. نامه های سفارشی 5 قران بود. 

فکرشهر: وضع زندگی مردم آن زمان چطور بود؟
 والا تا آنجا که ما در جریان بودیم، خوب بود. خیلی خوب بود.

فکرشهر: یعنی یک پستچی با حقوقی که داشت راحت می توانست خرج زندگی خود و خانواده اش را بدهد؟ 
آن موقع می رسید... بله... وضع خواروبار مردم به این وضع  نرسیده بود که هر کسی بخواهد برای خودش هر کاری می خواهد بکند. حقوقشان با خرجشان می خواند. راضی بودند. الان بد شده. نادرست شده. آن زمان حقوق هم خیلی خوب نبود، اما با زندگیشان می خواند. 

فکرشهر: حقوق پستچی ها چقدر بود؟
 درآمدی غیر از حقوق نداشتند. به جز کسانی که محلی بودند و باغ یا زمین کشاورزی داشتند و کمک خرجشان بود.

فکرشهر: اولین حقوقی که شما گرفتید چقدر بود؟
 300 تومان بود اما من 700 تومان می گرفتم. 300 تومان حقوق بود و 300 تومان مزایا چون از شیراز منتقل شده بودم و 100 تومان هم فوق العاده. ولی بقیه کارمندانی که با من استخدام شده بودند، 400 تومان می گرفتند. 300 تومان حقوقشان بود با 100 تومان هم فوق العاده شان.

فکرشهر: این 700 تومان مربوط به چه سالی است؟ 
از همان سالی که استخدام شدم 700 تومان بود.

فکرشهر: وقتی بازنشسته شدید حقوقتان چقدر بود؟ به آن اضافه نشده بود؟
 نه ما که چیزی نداشتیم.

 فکرشهر: چند تا پستچی داشتید؟ 
هر دفتری دو نفر بودند. مدیر دفتر و نامه رسان.

فکرشهر: برازجان چند تا داشت؟
 با همه کارمندان، حدود 20 تایی بودند.

فکرشهر: کارمندانتان را خاطرتان هست؟
 بله... بچه های پست خیلی صمیمی بودند. خیلی همکاری خوبی داشتند. 

فکرشهر: چطور استخدام می شدند؟ 
شرایطش داشتن مدرک تحصیلی دیپلم بود. سیکل هم بود. برای نامه رسان از سیکل استفاده می کردند و برای مدیر دفتر از دیپلم استفاده می کردند. 

فکرشهر: از همکارانتان چه کسانی را به خاطر دارید؟
 آقای روشن ضمیر مدیر دفتر پست سعدآباد بود؛ بعد آمد معاون پست برازجان شد. یک مدتی مسوول پست برازجان شد. روشن ضمیر، بهادر، جعفری، سلطانی.

فکرشهر: در قید حیات هستند؟
بهادر، روشن ضمیر و سلطانی هستند.

فکرشهر: با همدیگر ارتباط هم دارید؟
 بله.

فکرشهر: حجم محموله های پستی آن زمان چقدر بود؟ از زمانی که وارد پست شدید تا زمان بازنشستگیتان؟
البته اولش خیلی خوب نبود اما بعد زیاد شد. مخصوصا زمانی که صحبت جدایی پست از تلگراف شد، خیلی امانات پستی زیاد شد. شخصی، معمولی و سفارشی زیاد شد. الان هم خیلی زیاد است.

فکرشهر: شما نامه هایی را که به پستچی ها می دادید از کجا مطمئن می شدید که پستچی ها کار می کنند و نامه ها را می رسانند؟ 
آن نامه هایی که سفارشی بود که ثبت دفتر می شد و نمی شد کاریش کنی. بقیه را هم ما هر از چند گاهی سری می زدیم  و سوال می کردیم. برگه های مخصوصی هم داشتیم که آن ها را در صندوق پست می انداختیم تا  ببینیم می رسد یا نمی رسد. این کنترلی بود که همیشه داشتیم.

فکرشهر: مردم به پست اطمینان داشتند؟ 
صددرصد.

فکرشهر: آن زمان فرماندار و شهردار چه کسانی بودند؟ 
تا آنجا که یادم می آید فرماندار کسی بود به اسم بهروز...

فکرشهر: برازجانی بودند؟
 نه. فرماندار برازجانی یادم نمی آید داشته باشیم. ولی... آقای... اسمش یادم رفته است. کم هوش شده ام. پیری همه حواسمان را پاک خراب کرده است.

فکرشهر: شهردار برازجان خاطرتان نیست؟ 
یک آقای صدیقی بود و آقای اکسیر بود. بقیه را یادم نمی آید.

فکرشهر: وزیر ارتباطات هم داشتید؟
سال 1308 یا 1309 آقای اشراقی وزیر پست و تلگراف بودند. بعد از آن به خاطر جدا شدن پست از تلگراف دیگر وزیر نداشتیم. مدیرکل داشتیم.

نمونه ای از تمبرهای قدیمی

فکرشهر: برخورد مردم با شما چطور بود؟ با پست؟
 بسیار خوب. خیلی خوب بود. 

فکرشهر: هنوز هم هستند کسانی که از قدیم شما را بشناسند و بدانند چکاره بودید؟ 
هستند. تک و توکی!

فکرشهر: آقای ایمنی شما فرمودید در بحبوحه انقلاب بازنشسته شدید. آیا جریان انقلاب و تحصن ها و اعتراضات آن زمان در کارتان تداخل به وجود آورد؟ در ارسال نامه ها یا تلگراف؟ یا مثل حالا که گاهی پارازیت می اندازند اتفاق افتاد که بخواهند جلوی ارسال محموله های پستی را بگیرند؟
نه آن زمان نداشتیم. 

فکرشهر: زمان انقلاب اداره های زیادی اعتصاب می کردند، آیا پست و کارمندانش هم اعتصاب می کردند؟
برای به وجود آوردن انقلاب همراهی داشتند، در تظاهرات شرکت می کردند اما اعتصاب و تعطیلی نداشتیم. اصلا این چیزها را نداشتیم.

فکرشهر: شما اعلامیه ای، چیزی در بسته های پستی ندیدید؟ 
نه... اصلا نداشتیم.

فکرشهر: در زمان خدمتتان نامه یا بسته ای بوده که کسی حاضر نشده باشد ببرد به دست گیرنده برساند؟ 
اصلا نداشتیم. پیش نیامد تا زمانی که من بودم نامه ای را نبرند یا اعتراضی داشته باشند یا اینکه کسی بیاید بگوید نامه برای من ارسال شده و هنوز به دستم نرسیده است.

فکرشهر: پستچی های برازجان را خاطرتان هست؟
 4-3 تا بودند. تقسیم بودند در شهر. شریعتی و بازار آقای سید عیسی جعفری بود. مرحوم محمدرضا علی پور. یکی دوتای دیگر هم بودند اگر اسمشان یادم بیاید... این ها تقسیم بودند در شهر. مثلا قسمت شریعتی و بازار یک نامه رسان داشتیم که مخصوص آنجا بود. قسمت سازمانی هم یک نامه رسان داشت. ادارات یک نامه رسان داشتیم. 

فکرشهر: نامه ها چطور به دستشان می رسید؟ 
ماشین پستِ برازجان از اینجا که به سمت دیلم حرکت می کرد می رفت سعدآباد، آبپخش، بندرریگ و گناوه و در مسیرش نامه ها را می رساند.

فکرشهر: در طول دوره خدمتتان از طرف ارگانی یا جایی از شما تقدیر نشد؟
آقای فرماندار که شمالی بودند. متاسفانه اسمش را فراموش کرده ام.

فکرشهر: همین آقایی که در این عکس دارد از شما تقدیر می کند؟ 
بله. جایزه ای دادند که ورزشی است.

فکرشهر: پُست، تیم ورزشی داشت؟
 نه. ما کلا  گذشته از پست، تیم ورزشی هم داشتیم. تیم فوتبالمان قهرمان شده بود.

فکرشهر: اسم تیمتان چه بود؟ 
پرسپولیس برازجان یا همان شاهین قدیم. عضو هیات مدیره باشگاه بودم. تعریف از خود خوب نیست اما خودم بهترین بازیکن شهر برازجان بودم. از روزی که خودم را شناختم تا الان در جریان ورزش بودم.

فکرشهر: خاطره خوب یا بدی از خدمتتان دارید؟ خودتان با کارمندانتان دعوایتان نشد؟ یا با مردم؟
 اصلا. حالا یا آنها خوب بودند یا... همه شان مرتب و منظم می آمدند سرکار.

فکرشهر: سفر باهم می رفتید؟
 هر هفته نه ولی شاید دوهفته یکبار با بچه های پست می رفتیم بیرون. تنگ ارم می رفتیم. جاهای دیگر می رفتیم. البته این چیزها فقط زمان من بود.

فکرشهر: چرا الان رابطه کارمندان باهمدیگر بد شده است؟ بعضا زیرآب همدیگر را می زنند! زمان شما بود که کسی بد کسی دیگر را بگوید؟ 
نه یکبار هم نداشتیم. کارمندها منظم و مرتب بودند.

فکرشهر: فکر می کنید دلیلش چه بوده است؟
 یک قسمت دلیلش این بود که من با آنها خوب بودم. اگر یک وقتی هم در ماه یا در سال پیش می آمد که تاخیر داشتند یک ساعت- نیم ساعت من چیزی نمی گفتم. کارشان انجام می شد. اینکه بخواهند توبیخی بخورند و این چیزها را نداشتیم.

فکرشهر: کارمندی که زیر کار در برود داشتید؟
 بله... البته الآن مرحوم شده. همیشه سعی می کرد به یه عنوانی، دکتری، چیزی، از زیر کار در برود. اما کارش را تقسیم می کرد. او که می رفت کارش روی بقیه تقسیم می شد و انجام می شد. همیشه زیر کار دررو بود (بازهم می خندد).

فکرشهر: این موضوع روی رابطه تان تاثیر نگذاشت؟ 
والا سعی می کردیم که ناراحتشان نکنیم. یک مدتی منتقل شدند تنگ ارم ما هم راحت شدیم از دستش.(می خندد)

فکرشهر: توبیخی منتقل شدند؟ 
نه خودش میل داشت؛ ولی ما هم راحت شدیم از دستش.

فکرشهر: کارمند خیلی خوب هم داشتید؟
 بله داشتیم. سردار کمالیان از کارمندان خوب و منضبط و کار انجام بده بود. اصلا غیبت هم نداشت. تاخیر نداشت. 

فکرشهر: الان در قید حیات هستند؟
 بله. شادکام هم کارمند نمونه بود. پرهیزگار خیلی منضبط بود، خیلی.

فکرشهر: الان فکر می کنید چرا کارمندان زیر کار درو شده اند؟ یا مثلا خیلی از کارمندهای پست دیگر نامه های عادی را نمی برند؟ چه اتفاقی این وسط افتاده است؟
 از وضعیت زندگی شان است. به آنها نمی رسند. به روزگارشان درست نمی رسند. این ها رویشان اثر گذاشته است. مشکلات زندگی شان هم هست. همه اینها دست به دست هم داده و روی کارشان اثر گذاشته است. بچه های پست آن زمان هیچوقت در کار نامه رسانیشان کوتاهی نکردند. هیچوقت شکایت یا حرفی نداشتند. هیچوقت نداشتیم. واقعا با صداقت کار می کردند.

فکرشهر: دوست دارید به زمانی برگردید که در پست بودید؟
 دیگر از بس در خانه خوابیدیم. دیگر بی حال شده ایم.

فکرشهر: آقای ایمنی، خودتان بهترین نامه ای که در تمام طول عمرتان دریافت کردید، چه نامه ای بود؟ 
والا بهترین نامه، قبولی پست و تلگراف آموزشگاه شیراز بود. نامه قبولی برای آموزش آمد. کلاس های پست و تلگراف شیراز (تبسمی روی صورتش می نشیند).

فکرشهر: در حال حاضر اگر قرار باشد نامه ای به دست شما برسد، دوست دارید آن نامه از طرف چه کسی باشد؟ 
نامه از طرف هر کسی بیاید برایم عزیز و خوب است؛ اما بیشتر، نامه از همکارانم را دوست دارم؛ اگر بیاید. بعضی هایشان هنوز سر می زنند. بعضی هایشان هم تا به حال نیامده اند. دوست دارم نامه ای از آنها بیاید تا از وضع و سلامتیشان خبردار شوم.

فکرشهر: از مسیری که در زندگیتان آمدید راضی هستید؟ مخصوصا شغلی؟
والا راضی بودیم. الان یک کم ازش گرفته شده.

فکرشهر: اتفاقی افتاده که بگویید چرا اینکار را کردید یا کاش این کار را نمی کردم؟ 
نه، اصلا. اینقدر کار مرتب و قشنگ انجام می گرفت و بچه ها خوب کار می کردند؛ قشنگ کار می کردند. به موقع می آمدند به موقع می رفتند. هرکس وظیفه خودش را می دانست. نامه رسان به موقع می آمد نامه هایش را خودش جدا می کرد و برمی داشت و می برد که توزیع کند. حتی هیچ شکایتی نداشتیم که این نامه تاخیری داشته. خیلی نسبت به کارهایشان خوب بودند. زمان ما که من واقعا ازشان راضی بودم. از زمانی که ما شدیم مسوول پست برازجان، قبل از اینکه حکم ریاست را به من بدهند، سال 45 بود فکر کنم. از خورموج آمدم. کاری که ایرادی داشته باشد از بچه های پست ندیدم. 

فکرشهر: به نظر شما، پست و پستچی یعنی چه؟
 پستچی یعنی وظیفه خودش را قشنگ انجام بدهد. فرضا اگر اختلافی با کسی داشت در رساندن نامه ها نخواهد جبران (تلافی) کند. کاری به اختلافاتی که بین مردم است نداشته باشد. کار خودش را انجام بدهد؛ این پستچی خوب است.

فکرشهر: پست یعنی چه؟
 در خدمت مردم بودن.

فکرشهر: از اینکه به ما وقت دادید، سپاسگزاریم.
خواهش می کنم.

پی نوشت 1: آقای ایمنی فردای روز مصاحبه با دفتر نشریه «فکرشهر» تماس گرفت و گفت اسم آن فرماندار برازجان که زمان گفت و گو به خاطر نمی آورند، آقای «محسنی» بوده است.
پی نوشت 2: روز 9 اکتبر برابر با 17 مهرماه، روز جهانی پست نامگذاری شده است.

نمونه هایی از تمبرهای قدیمی

 گواهی آموزشی آقای ایمنی

دو تصویر از تیم پرسپولیس برازجان با حضور آقای ایمنی

دیدگاه‌ها

مسعود آتشی

آفرین به فکر شهر مصاحبه جالبی بود

عصبی

مصاحبه جالبی بود. یه کم آرومم کرد. همش خبرا اعصاب آدم رو به هم میریزه و یه نکته واقعا چه تمبر های جالبی .احسنت   روز پست و پستچی هم تبریک میگم به این قشر زحمتکش

صفحه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید