سر خط خبرها:
هستی (19)

روایت قهرمانانی که مرگ را زندگی می کنند/ افشین احمدی

فکرشهر ـ الهام راسـخی: مـرگ همیشـه پیچیده بـوده و زندگی بـا تمام مشـکلات و تلخـی هایـش ارزشـمند و گرامی؛ حتـی اگـر هـزاران بـار از مـرگ تلـخ تـر و سـیاه تـر باشـد. زیـرا مـرگ بـا خـودش نیسـتی دارد، نبـودن و رفتـن بـه جایـی نامعلـوم؛ و بـه همیـن دلیـل، زندگی بـا همـه مشـکلاتش از مـرگ جلـو اسـت. امـا برخـی حتـی بـا مرگشـان هـم از زندگـی جلـو مـی زننـد و آن را تـداوم مـی بخشـند. از کالبدشـان، دیگـر جـان هـا را حیاتـی نـو مـی بخشـند و هسـتی را بـه جـای نیسـتی در پیـش مـی گیرنـد. آن هـا قهرمـان هایـی غیرقابــل توصیفنــد. انســان هایــی پــاک، بخشــنده و معصومنـد کـه عـلاوه بـر اینکـه چیـزی از دنیـا نمـی خواهنــد، از آنچــه کــه تنهــا دارایــی شــان، یعنــی «جــان» شــان اســت، بــرای زندگــی دیگــران مــی گذرنـد و در حقیقـت ایـن هـا، همـان «اولئـک هـم الفائـزون» انـد. رسـتگارانی کـه گرچـه در زندگـی دنیــا، خــود و خانــواده هایشــان متحمــل رنــج هــا امــا در وقــت و ســختی هــای بیشــماری شــده انــد مـرگ و در سـخت تریـن لحظـه حیاتشـان، ذهنشـان از کمــک و خیرخواهــی بــرای دیگــران خالــی نیســت. خانــواده هایــی کــه در لحظــات ســخت روحــی و عاطفــی بــرای عزیزانشــان کــه در ورطــه مــرگ هســتند، تصمیــم زندگــی مــی گیرنــد و بــا اهـدای اعضـای عزیزانشـان بـه دیگـران، جـان مـی بخشــند. بخشــش آن هــا شــمردنی و گفتنــی نیســت. آن هـم در روزگاری کـه قانـون جنـگل بـر زندگـی مـا حاکـم شـده و مـی گویـد «بکـش یـا کشـته شـو، بخـور یـا خـورده شـو...»؛ در ایـن روزگار اسـت کـه اینــان قانــون حاکــم را زیــر پــا گذاشــته و بــه یــاد مــا مــی آورنــد کــه هــدف از آفرینــش انســان چــه بـوده اسـت؟!

افشین احمدی
تولد: 1378 ـ روستای مال احمدی ـ گناوه
فرزند اول خانواده
اهدا: 7/ 8/1396 (18 سالگی)

وارد خانه اشان در روستای مال احمدی شدیم. مادر گوشه ای ساکت نشسته بود و پدر مادر ( پدربزرگ افشین) صحبت می کرد. گله داشتند از اینکه مسوولین به آن ها توجهی نداشته اند. پدربزرگ افشین توضیح داد: «بهترین راه برای دلجویی از چنین خانواده هایی سرکشی مسوولین است. چون برای خانواده ها خیلی سخت است که چنین تصمیمی بگیرند. باید این خانواده ها را جزو خانواده ایثارگران نامید تا دیگران به این کار تشویق شوند. ما حتی نمی دانیم اعضای بدن فرزندمان به چه کسانی اهدا شده است. از مسوولان می خواهیم که ترتیب ملاقات با عزیزان گیرنده را فراهم کنند» و بعد ماجرا را اینگونه تعریف شرح داد: «شب عروسی یکی از اقوام سوار موتور بوده. موتورش لامپ نداشته. جاده تاریک بوده و جلویش را نمی دیده. برای همین از جاده منحرف می شود و به پایین جاده سقوط می کند. به بیمارستان گناوه رساندیمش و همانجا به کُما رفت».

مادر افشین در پاسخ به اینکه چه شد که تصمیم به اهدای عضو گرفتید، می گوید: «قبل از این اتفاق، دوستی داشت که کلیه هایش درد می کرد. به من گفت می خواهم یکی از کلیه هایم را به او بدهم. من باهاش دعوا کردم. گفتم مگر غیر از تو کسی نیست؟! وقتی گفتند می توانی اهدای عضو کنی، به یاد حرفش افتادم و قبول کردم. روی حرف خودش حرفی نزدم؛ دو کلیه و کبد پسرم اهدا شده و خیلی دوست دارم کسانی را که عضو گرفته اند، ببینم».

وقتی از خاطرات افشین پرسیدم، مادر ساکت شد و گریه کرد.
 

* یکی از سه پرونده ای که در ویژه نامه بهاری سال 1398 «به فکرشهر» منتشر شده بود، به گفت و گو با خانواده های کسانی که در استان بوشهر اهدای عضو داشته اند، اختصاص داشت. در توضیحات انتهای این پرونده که در مجموع 23 گفت و گو را شامل می شود و به ترتیب اهدای عضو نیز منتشر شده، آمده: «در لیسـتی کـه دانشـگاه علـوم پزشـکی بوشـهر از افـراد اهـدا کننـده در اسـتان بوشـهر، در اختیـار «فکرشـهر» قـرار داد، 42 اسـم بـه چشـم مـی خـورد؛ امـا بـا وجـود پیگیـری هـا و تلاش هـای انجـام شـده، تلفـن و یـا آدرس برخـی از ایـن عزیــزان پیـدا نشـد و برخـی خانــواده هـا نیـز حاضـر بـه مصاحبـه نشـدند. عـلاوه بـر لیسـت دانشـگاه علـوم پزشـکی و در حیـن انجـام گفـت و گوهـا، دو اهـدای عضـو دیگـر هـم انجـام شـد کـه تنهـا موفـق بـه یافتـن و گفـت و گـو بـا یکـی از ایـن خانـوده هـا شـدیم». به گزارش «فکرشهر»، این نخستین بار است که در استان بوشهر، موضوع اهدای عضو به طور ویژه و با این حجم، در یک نشریه منتشر می شود. این گفت و گو ها به ترتیب انتشار در ویژه نامه بهاری «به فکرشهر»، در پایگاه خبری ـ تحلیلی «فکرشهر» هم بازنشر می شوند.

منبع: ویژه نامه بهاری «به فکرشهر» ـ 1398

دیدگاه خود را بنویسید