سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»

خاطره بازی: شکار

فکرشهر ـ عبدالرضا عبدالهی: تابستان که از راه می‌رسید، فارغ از فکر و خیال درس و مشق، می‌شدیم آفت جان پرنده ها و خزنده ها و هر جنبنده ای که فکرش را بکنید؛ از کبوتر و گزه و چغول گرفته تا فنچ و بادقپن و دندون شمار.

یک روز حدودهای چهار عصر، «سلطان محمود» زیر درخت کویر وسط حیاط، بلتکش را انداخته بود و همانطور که فلاکس چای و استکان زیر کنارش بود، با لذت تمام قلیان می کشید و دودش را از دهان و دماغش بیرون می داد. من تیرکمانم را که تازه درست کرده بودم زیر کش کُلِکیم قایم کردم. پارچه کلکی قهوه ای رنگم را ننه ام از پارچه فروش دوره گردی خریده بود که معمولا هفته ای یک بار به ده می آمد. دوره گرد عقب وانتش را پر از پارچه های رنگارنگ می کرد و آن ها را به چند برابر قیمت ولی نسیه می فروخت. به همین دلیل کار و کاسبی اش سکه بود و همه زن های ده مشتری پر و پا قرصش بودند. ننه ام یک چرخ خیاطی مارک پروانه داشت که باهاش لباس های ما را می دوخت و بعضی وقت ها پارچه های همسایه ها را هم قبول می کرد. البته به قول خودش شده بود آخوند مفتکی. آن ها هم عوض پول، شیر، ماست، دوغ، کاکل، جیکه و پرپین می دادند.

اتاق چاله ای و در زردو را طوری که «سلطان» متوجه نشود رد کردم و وارد اتاق وسطی شدم. این اتاق به وسیله پنجره تخته ای کوچکی به اتاق سلطان وصل می شد. از پنجره چوبی وارد اتاق سلطان محمود که نزدیک درب حیاط بود، شدم و در یک فرصت مناسب خودم را به درب حیاط رساندم. همان لحظه تیرکمانم آرام از توی پاچه ام سر خورد و افتاد رو زمین. خیلی شانس آوردم که زودتر نیفتاده بود. آن را برداشتم و زدم به دل صحرا. 

چند روز پیش از آن، دایی ام توپ چهل تیکه نویی برایم خریده بود. من که لذت شکار را با هیچی عوض نمی‌کردم، دور از چشم بقیه، توپ را به چهل تکه مساوی تقسیم کردم و از تیوبش برای ساخت تیرکمان استفاده کردم. پایم را که به صحرا گذاشتم، گویی «آریون» از صورت فلکی جبار آمده باشد، همه جنبنده ها پا به فرار گذاشتند. حتی مارمولک ها و بزلیسک ها هم به سرعت پراید وانتی که بار قاچاق داشته باشد، از محل دور شدند. صحرا با همه هیاهو و سر و صدا به یک باره سکوت مطلق شد.

بعد مدتی پرسه زدن بی نتیجه، روی شاخه شکسته گز پیری نشستم. گرمم شده بود. با گوشه پیراهن آستین کوتاهم، عرق صورتم را خشک کردم. خار کُناری تو شصت پایم رفته بود و اذیتم می کرد. در همین حین، یک مورچه صندلی داری که شبیه سه چرخه های هندی بود، پاچه شلوارم را گرفته بود و می آمد بالا. انگشت وسطی را زیر شصتم قلاب کردم و محکم زدم پس کله اش. گفتم «برو گُمِتاوو مردم برق میگیره مانِ چراغ موشی». افتاد روی زمین و در حالی که گیج می زد، چند تا فحش آبدار بهم گفت و از آنجا دور شد.

یک دفعه نگاهم به زیر یک درخت کنار افتاد که دو تا چغول عاشق نشسته بودند. گل می گفتند و گل می‌شنیدند. راستش چقدر به هم می آمدند. جنس نر با گلال شانه زده و پر و بال تمیز و اتو کشیده، عاشقانه ترین آواز دنیا را با صدای دلنشینش می خواند و جنس ماده هم گاهی پلک های نازکش را روی هم می‌گذاشت تا طنین صدای دلبرش را با تمام وجود احساس کند، ولی دوباره چشم هایش را باز می کرد تا لذت دیدن یار را هم از دست ندهد. آن قدر غرق در عشق بازی بودند که اصلا متوجه حضور من نشدند. اندکی بعد چغول ماده، بال های زیبایش را گشود و با تمام وجود عشق خود را در آغوش کشید. من که دیدم کار دارد بیخ پیدا می‌کند، با تمام سنگدلی قلوه سنگی توی کفه تیرکمان گذاشتم و آن را تا جایی که می‌توانستم کشیدم. خانم چغول که همه آتش ها از گور او بلند شده بود را نشانه گرفتم. سنگ رها شد و درست به سینه چغول اصابت کرد. بیچاره از درد به خودش می پیچید. در حالی که نفس های آخرش را می کشید، با اشاره از عشقش می خواست که آنجا را ترک کند. چغول نر چند متر به سمت بالا می‌رفت و دوباره کنار جفتش می‌نشست. چندین بار این کار را تکرار کرد، مانند کسی که از داغ فراق عزیزی خاک بر سر کند.

من که حسرت و ندامت تمام وجودم را فرا گرفته بود، نمی‌توانستم شاهد یک عمر زجر کشیدن پرنده نر باشم. به ناچار سنگ دوم را هم توی کفه تیرکمان گذاشته و با دقت آن را نشانه گرفتم.

لحظاتی بعد سکوت مرگباری تمام صحرا را فرا گرفته بود. دو پرنده عاشق در حالی کنار هم آرمیده بودند که چشم های بازشان هنوز خیره به هم بود.

دیدگاه خود را بنویسید