سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»

 داستان کوتاه/ مرغ سلیمان

نیره محمودی راد

آقای طهماسبی کتاب ها را در دستش کمی جابجا کرد. دستگیره در را چرخاند. در چوبی با صدای غیژ ملایمی باز شد. گرمای مطبوع سالن به سوی در هجوم آورد و گونه های سرمازده اش را نوازش داد. در را پشت سر بست. سالن در سکوتی دلنشین فرو رفته بود. 

کتاب ها در دستش سنگینی می کرد. آن ها را روی میز گوشه سالن گذاشت. کمی به اطراف سرک کشید. خانم کتابدار را پشت میز کار ندید.گمان داشت طبق روال سرگرم سروسامان دادن به کتاب های درون انبار است. به سالن مطالعه که با دری شیشه ای از فضای کتابخانه جدا شده بود نیم نگاهی انداخت. چند جوان در سالن سرگرم مطالعه بودند. انبوهی از کتاب های درسی ، کوله های مدرسه وچند بطری آب و آبمیوه روی میزها پراکنده بود. 

گهگاه صدای ورق زدن کتاب و جیرجیر کفش بازدید کننده ای که لابلای قفسه ها در جستجوی کتابی بود سکوت را می شکست. جوانی سر از روی کتابش برداشت و پس از نگاهی کوتاه به صاحب کفش به کارش ادامه داد. دو جوان در انتهای سالن روبروی هم نشسته بودند. یکی از آن ها به سالن پذیرش و  آقای طهماسبی اشاره کرد. هر دو سر در هم فرو بردند و گفتگویی کوتاه میانشان رد و بدل شد. 

آقای طهماسبی مانند هر هفته به قفسه ی مجلات و روزنامه ها سر زد. گاهنامه ی فراروز را از لای همه بیرون کشید. تصویر هنرمندانه کوههای زاگرس، نشسته در غبار غلیظ مه، از دریچه ی دوربین جلال مقدم جلد مجله را آراسته بود. تاریخ انتشار یک هفته پیش و شمارگان  ۳۱۵ نوشته شده بود . یکی از صندلی های پشت میز را پیش کشید و نشست. صفحه گفتگوهای هنری، خبرهای روز و رویدادها را ورق زد. گاهنامه ی فراروز در بخش داستان های کوتاه داستان تازه ای از ( م. اتابک ) با نام "پردیس" را چاپ کرده بود.  

*************                

کتابفروشی در آنسوی رودخانه با یک پل سنگی به این سو پیوند می خورد. در چوبی دو لنگه اش با طرح و نقش های برجسته و کنده کاریهای زیبا با رنگ قهوه ای تیره جلا داده شده بود و رو به حیاطی سبز و پهناور گشوده می شد. درختان نارنج و لیمو در باغچه های بالاتر از کف حیاط کاشته شده و دیوارهای سنگی چهارسو با شمشادهای درهم تنیده زینت شده بود.

چند درخت اکالیپتوس خاکستری در گوشه ای قد برافراشته و پیچک های رونده ی سبز تک لبه های آجری باغچه ها را سبزپوش کرده بود. کتابفروشی پردیس بهشت کوچکی در گوشه ای از شهر را برای تماشا و تفرج مهمانانش فراهم آورده بود. این فضای سحرآمیز با چندین پله سنگی به ساختمان شیشه ای کتابفروشی می پیوست.

آن روز پس از سال ها دوباره پایم به پردیس باز شد. عطر بهار نارنج و بوی خوش برگ های اکالیپتوس در نم باران شب پیش پیچیده بود. در آستانه در به تماشای باغ ایستادم. نسیم گونه هایم را نوازش می داد و شاخه های پربرگ را به رقص وامی داشت. سنگ های کف حیاط خیس و چاله های کوچک در گوشه و کنار از آب پر بود.

کمی در حیاط چرخیدم. از آخرین دیدارم با این پردیس زیبا هشت سال می گذشت و من این بار دیوانه تر از پیش بوی خوش هوا را در این جای دنج و باشکوه به درون ریه هایم فرو می بردم. ساختمان شیشه ای از بالا مرا تماشا می کرد که چگونه با ولع به زوایای باغ خیره مانده ام. پله ها را پشت سر گذاشتم و از در شیشه ای ساختمان گذشتم. 

بوی دلپذیر کتاب و جوهر وجودم را تسخیر کرد. حسی که هر بار با دیدن کتاب و این فضای دلنشین به سراغم می آمد. نمی دانم کدام نیروی نامرئی قلب و ذهنم را چنین دگرگون می کرد، نیروی جاذبه کتاب و کاغذ بود یا جادوی آن باغچه ی کوچک!

ساختمان شیشه ای در دو اشکوب بنا شده بود.  بخشی از سالن همکف، کتابخانه کوچکی بود انباشته از نمونه کتابهای تازه نشر و حتی کتابهای پیشین.  

اشکوب بالا ویژه فروش بود .انبوه کتاب ها در قفسه های کوچک و بزرگ هنرمندانه چیده شده و دالان های مارپیچی را در فضایی گسترده و دلباز پیش چشم همگان می گذاشت.

خانم منیرا، منشی کتابفروشی، با دیدنم به سوی میز پذیرش آمد. با خوشرویی نگاهم کرد. خود را معرفی کردم. با درنگی کوتاه و لبخندی شاد ابراز خوشحالی کرد و با اشاره به یکی از صندلی های کنار میز مرا دعوت به نشستن کرد.
دقایقی در مورد سالهای رفته گرم گفتگو شدیم. چای و شیرینی و لبخند، چاشنی گفتگویمان شد. از کتاب های تازه نشر گفت و من که بیش از این طاقت نداشتم درنگ نکردم و خود را به سالن کتابخانه رساندم. قفسه های ادبیات را جستجو کردم. در اولین قفسه، آبنبات هل دار خود را نمایاند. نوشته ی مهرداد صدقی! آن را قاپیدم. زوربای یونانی از تیررس نگاهم در امان مانده بود. هر چه گشتم پیدایش نکردم.

رو به خانم منیرا گفتم:

- حیف! زوربای یونای رو پیدا نمی کنم.  البته نسخه الکترونیکی ش رو دارم ولی...

- هیچ چیز جای کتاب و نسخه های کاغذی رو نمی گیره. براتون پیداش میکنم. شاید تو انبار داشته باشیم! چند کتاب جدید هم برای فروش رسیده. دوست دارید ببینید؟

و همچنان که چشم به صفحه رایانه دوخته بود ادامه داد؛

راستی! جلد دوم و سوم کتاب مهرداد صدقی هم برای فروش داریم. میتونید تو قفسه های بالا پیدا شون کنید. 

از پله های چوبی خود را به اشکوب بالا رساندم...

************

سروصدای دارکوبی که بر تنه چناری تنومند نوک می کوبید آقای طهماسبی را از دنیای مجله بیرون آورد. کمر راست کرد و به پشتی صندلی تکیه داد.  پنجره بزرگ سالن ، منظره ی پاییزی دل‌انگیز را به نمایش گذاشته بود.
از پشت پنجره به تماشای دوردست ها ایستاد. ابرهای تیره، کوهها را در بر گرفته و آسمان را خاکستری کرده بود. دارکوب بی درنگ بر تنه ی چنار می کوبید. با هیاهوی دارکوب ، کلاغ های وحشت زده ، لکه های سیاهی بر دامن آسمان نشاندند‌.

برقی از پیش چشمان کبود آسمان گذشت و از آن سوی کوه غرش آرام ابرهای پاییزی بند دلش را پاره کرد . چند قطره ی نازک باران بر گونه های سرد شیشه نشست. 

آقای طهماسبی با صدای آرام خانم منیرا به سوی در سالن سر برگرداند. خانم منشی با چند کتاب در آستانه در ورودی ایستاده بود.

صبح بخیر استاد اتابک ! این هم کتابی که می خواستید.

چشمان آقای طهماسبی با دیدن کتاب زوربای یونانی درخشید. 

دو جوان از پشت میز انتهای سالن به احترام استاد اتابک نیم خیز شدند و به نشانه سلام دست تکان دادند.

استاد در پاسخشان لبخند زد.

دیدگاه خود را بنویسید