سر خط خبرها:

گفت و گوی اختصاصی «فکرشهر» با نوجوان 15 ساله خلاق دشتستانی/ پوریا وحیدی راد: انسان برای هر چه تلاش کند، به آن می رسد/ الگوی خودم، خودم هستم + تصاویر و فیلم

فکرشهر ـ نرگس محمدزاده فرد: از یک کاردستی در مدرسه و ساخت «شوکر» آغاز کرده و حالا برای خودش یک خودرو ساخته که هزینه اش را هم خودش تامین کرده؛ با کارگری، کشاورزی و شاگردی. در روزگاری که نه فقط بزرگسالان، که کودکان و نوجوانان هم در دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی غرق شده اند، «پوریا وحیدی راد»، ایده های فنی و عملی اش را پیاده می کند، فرقی نمی کند ساختن «جک» با چوب باشد یا «نیره» برقی برای مادر؛ تراکتور کنترل از راه دور یا دستگاه برش چوب و قایق و...؛ برای بهتر شدن کار پدر و برادرش هم ایده های جدید و خلاقانه می دهد و شاید اختراعاتی که هنوز ثبت نشده است...

فکرشهر ـ نرگس محمدزاده فرد: از یک کاردستی در مدرسه و ساخت «شوکر» آغاز کرده و حالا برای خودش یک خودرو ساخته که هزینه اش را هم خودش تامین کرده؛ با کارگری، کشاورزی و شاگردی. در روزگاری که نه فقط بزرگسالان، که کودکان و نوجوانان هم در دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی غرق شده اند، «پوریا وحیدی راد»، ایده های فنی و عملی اش را پیاده می کند، فرقی نمی کند ساختن «جک» با چوب باشد یا «نیره» برقی برای مادر؛ تراکتور کنترل از راه دور یا دستگاه برش چوب و قایق و...؛ برای بهتر شدن کار پدر و برادرش هم ایده های جدید و خلاقانه می دهد و شاید اختراعاتی که هنوز ثبت نشده است؛ از 11 ـ 10 سالگی شروع کرده و حالا که 15 ساله است، خودش برای خودش، از وسایل مختلف، یک ماشین ـ خودرو ـ ساخته و یک موتور سه چرخ هم در دست ساخت دارد که می گوید «خیلی از این ماشین بهتر است».
به دیدارش به شهر «تنگ ارم» رفتیم؛ در بخش ارم شهرستان دشتستان و با نوجوانی شاد و پرانرژی مواجه شدیم که خلاقیت و ایده های نو، از نگاه و کلامش پیدا بود، وقتی طرز کار وسایلی را که ساخته بود، با جزییات توضیح می داد؛ پدر و بزرگ ترین برادر، خانه نبودند و هر جا کم تر از خودش می گفت، مادر و دیگر برادرش، همراهیمان می کردند.

فکرشهر: چه شد که این ماشین را ساختید؟
از بچگی به کارهای فنی علاقه داشتم. در مدرسه راهنمایی که بودم، از کلاس هفتم، دور و بر طراحی و ساخت و ساز بودم. کاردستی درست می کردم. در مدرسه که بودم یک قایق ساختم که حرکت هم می کرد. سی سانتی متر طول داشت. موتورش گرمایی بود، با شمع روشن حرکت می کرد. با چوب بستنی هم یک جک درست کردم که دستی بود و توان خوبی داشت، حتی میز معلم را بلند کرد و...؛ به مدرسه جدید که آمدم، فکر ساخت ماشین به سرم افتاد. پول هم نداشتم. رفتم کارگری و شاگردی و پول جمع کردم و خرد خرد وسایل را خریدم و ماشین را ساختم.

فکرشهر: کجا می رفتید کارگری؟
در تعمیرگاه و سیم پیچی و....

فکرشهر: پس به جایی که علاقه داشتید می رفتید شاگردی؟
بله.

فکرشهر: از چند سالگی کار شاگردی و کارگری را شروع کردید و از چه شغلی؟
از 11 سالگی می رفتم شاگردی. اول رفتم سیم پیچی، 5 ماه سیم پیچی کار کردم و بعدش رفتم تعمیرگاه موتورسیکلت. استادکار آنجا شغلش را تغییر داد و بعد رفتم تعمیرگاه ماشین. مدرسه هم که باز بود، عصرها دو سه ساعتی می رفتم تعمیرگاه.
{برادر: وقتی در تعمیرگاه موتور بود، وسایل و قطعات و لوازم یدکی هم می فروخت و سودش را جمع کرد و 6 هکتار زمین اجاره کرد و گندم خرید و 6 هکتاررا گندم کاشت؛ پولش را داد گوشی خرید و بقیه اش را هم خرج ماشین کرد}.

فکرشهر: آفرین. خیلی هم خوب. امسال هم گندم کاشتید؟
خواستم بکارم ولی زمین برای اجاره گیر نیاوردم.

فکرشهر: برای ساخت این خودرو چقدر هزینه کردید؟
الان اگر بخواهیم بسازیم خیلی می شود ولی آن موقع حول و حوش 8 میلیون تومان شد. از پارسال وسایل را کم کم خریدم. از پارسال که فکرش به سرم افتاد رفتم پول جمع کردم و مقداری هم پدر و مادرم کمکم کردند.

فکرشهر: اصلا ایده ساختن خودرو چطور به ذهنتان رسید؟ کسی پیشنهاد کرد یا جایی دیدید؟
قایق و جک و... را که می ساختم با خودم گفتم خوب است یک چیز بزرگ تر بسازم، یک دفعه ای به ذهنم رسید که ماشین درست کنم.

فکرشهر: خودروی شما چند دنده است؟
4 دنده.

فکرشهر: موتورش چیست؟ چه قطعات دیگری غیر از تایر گاری برای آن استفاده کرده اید؟
موتورش 125 است؛ انجین موتورسیکلت را رویش سوار کرده ام. فرمانش را با لوله گاز درست کرده ام؛ برش دادم، جوش زدم و یک تسمه وسطش گذاشتم؛ جلویش سگ دست گذاشتم و آن را هم با لوله خودم درست کردم. شافت موتور چهارچرخ گیر آوردم؛ جعبه فرمان پراید را آوردم و برشش دادم و کوچک ترش کردم؛ برای بالایش هم چهارشاخه آوردم و زدم برگ ترش کردم تا فرمان در یک راستا قرار گیرد. برای صندلی اش هم چوب آوردم و ررویش ابر گذاشتم و روکش کردم که از صندلی ماشین هم نرم تر شده. برایش کمک هم گذاشته ام که نرم تر باشد.

فکرشهر: اطلاعات ساختش را از کجا آوردید؟ این که چطوری این خودرو را بسازید؟
فکر کردم موتور چهارچرخ چطوری کار می کند؟ تایر گاری خریدم و با دریل و سنگ فرز و...، توپی اش را روی تایرها سوار کردم و بعد هم کمک خریدم و شافت را بردم تراشکارری و دادم بزرگش کردند و یک تکه به آن اضافه کردند و شافت بلند تر شد که ماشین پایین تر بیاید و بعد یتقان و... خریدم و رویش سوار کردم و رفتم جوشکاری آهن آوردم؛ خودم ترانس جوش و سنگ فرز و... را بلدم و می توانم کار کنم و خودم آهن ها را جوش دادم و...

فکرشهر: کسی راهنمایی تان می کرد؟ مشورت هم گرفتید؟
خودم بودم و کمی هم برادر بزرگ ترم ـ مهرداد ـ که دانشجو است و دبیری می خواند برای مهندسی مکانیک در دانشگاه شهید رجایی تهران.

فکرشهر: پس ایشان هم فنی است؟
بله. به نوعی ایشان هم فنی هستند.

فکرشهر: چند خواهر و برادر هستید؟
ما فقط سه برادریم. من فرزند آخر هستم. 

فکرشهر: تاریخ تولدتان چیست؟
من 23 خرداد 1384. مهرداد هم 8 خرداد 1378 است و برادر بزرگ ترم میلاد هم 26 خرداد 1376 است.

فکرشهر: شخص دیگری هم در خانواده شما بوده یا هست که کار فنی انجام دهد؟
نه.

فکرشهر: پس شما از چه کسی یاد گرفته اید؟ کار با دستگاه سنگ پرس و جوش و...؟
من از 9 سالگی این ها را یاد گرفتم. برادرم مهرداد به من یاد داد. موتورسواری و کار با دستگاه ها و...؛ خودش هم از پدرم یاد گرفته بود.

فکرشهر: شغل پدرتان چیست؟
کشاورزی می کنیم. تراکتور داریم.

خودرویی که پوریا برای خودش ساخته

فکرشهر: پس کل فعالیت های فنی تان را از همان 9 سالگی شروع کردید؟
بله. قبلا دورش نبودم.

فکرشهر: چطوری متوجه شدید که به این موارد علاقه دارید؟
بابا کارش یک جورهایی فنی است. تراکتور دارد؛ تراکتور را که باز و بسته می کرد من کنارش بودم و می دیدم. می رفتم پیشش و گاهی کمکش هم می کرد.
{برادر: سنگ فرز را برمی داشت و هر جا آهن می دید، می برید. {همه می خندند}}.

فکرشهر: پس خرابکاری هم داشتند؟
مادر: نه. اصلا خرابکاری نداشت؛ فقط چیزها را درست می کرد. وقتی بابایش می خواست قطعه ای را بیندازد بیرون، می گفت بابا این را نینداز بیرون! این دوباره یک روزی لازمت می شود که می خواهی بروی بخری؛ اگر هم لازم خودت نشد، لازم من می شود. همه وسایل را جمع کرده در یک انباری. وسایل را که می اندازند بیرون، پوریا در وسیله دیگری از آن استفاده می کند.

فکرشهر: واکنش اطرافیانتان به ساخت این ماشین چه بود؟ قوم وخویش؟ دوستان؟ همسایه ها و...؟!
همه تشویق کردند. دوستانم هم می گویند برای ما هم درست کن {می خندد}.

فکرشهر: تا حالا دو نفر هم سوار شده اند یا فقط خودتان بوده اید؟ 
سه نفر هم سوار شده اند. با دو تای دیگر از همکلاسی هایم که می شدیم سه نفر.

فکرشهر: فکر می کنید تا چند کیلو را می تواند حمل کند؟
نمی دانم ولی حدود 300 کیلو را حمل کرده. با آن کوه هم رفته ام؛ توی سنگ و خاکی و...؛ حتی یک جا هم گیر نکرده. سربالایی هم می روم. می خواستم برایش تایرهای بزرگ بگذارم؛ تایر موتورهای چهارچرخ؛ ولی پولش را نداشتم. گفتم فعلا روی تایر گاری سوارش کنم تا بعدا.

فکرشهر: آقای پوریا، شما الان از این ماشین که ساخته اید، چه استفاده ای می کنید؟ مدرسه، خرید برای خانه و این جور کارها را هم انجام می دهید؟
بله. البته الان مدرسه تعطیل است ولی دو سه باری رفته ام و می توان کنارش جعبه ای نصب کرد برای گذاشتن وسایل خرید و...؛ کم کم دارم عیب و ایرادهایش را رفع می کنم و تکمیلش می کنم. بعدا برایش اتاقک هم می گذارم.

فکرشهر: خانواده نگران نمی شوند که شما با این سن و با این ماشین در خیابان و جاده رفت و آمد کنید؟
ماشین را تقویت کرده ام. چراغ هم جلویش گذاشته ام برای شب، ال ای دی متری گذاشته ام؛ شب ها مثل این به نظر می رسد که یک کامیون در جاده است. چراغ خطر هم برای عقب ماشین گذاشته ام.
{برادر: رانندگی اش خوب است و...
مادر: تابستان می خواستیم برویم عروسی، ماشینمان خراب شد؛ گفتیم خدایا چه کنیم؟ هوا هم گرم بود...؛ پوریا گفت استاد کنارتان ایستاده و می گویید چه کنیم؟ ماشین را درست کرد و رفتیم. خیلی ازش تشکر می کنم که این علاقه و هنر را دارد.}

فکرشهر: الان که با ماشینتان بیرون می روید و دوستان و همسایه ها می بینند و می گویند برای ما هم درست کن، چه حسی دارید؟
خوشحالم که می توانم برای آن ها هم درست کنم.

فکرشهر: رفتار دوستان و هم سالانتان هم قبل و بعد از ساخت این ماشن با شما فرقی کرده؟
بله. خیلی. {می خندد} به خاطر همین ماشین است.

فکرشهر: ماشین را به دوستانتان هم می دهید که برانند؟ چند نفر مورد اعتمادتان هستند برای این کار؟
دست همه که نمی دهم. بعضی ها حتی دوچرخه هم بلد نیستند برانند؛ نمی شود دست همه داد. کلا 6 نفری از دوستانم هستند که ماشین را دستشان می دهم.

فکرشهر: الان چیز دیگری هم در دست ساخت دارید؟ یا در ذهنتان؟
الان دارم یک موتور سه چرخ می سازم که از این ماشین هم خیلی بهتر است.

فکرشهر: شما در این زمینه کاری فنی که انجام می دهید، می خواهید به کجا برسید؟ چه هدفی را دنبال می کنید؟
می خواهم چیزی بسازم که به درد همه مردم بخورد. این تازه یک وسیله اولیه است. 

فکرشهر: فکر می کنید برای رسیدن به این هدفتان، باید چه کنید؟
باید تلاش بیشتری کنم. با تلاش بیشتر به نتیجه می رسی؛ به هر چه بخواهی می رسی.

فکرشهر: الان کلاس چندم هستید؟ در کدام مدرسه، چه رشته ای درس می خوانید؟
اول متوسطه دوم هستم در مدرسه رودکی تنگ ارم؛ در کاردانش کامپیوتر می خوانم.

فکرشهر: چرا مکانیک نمی خوانید؟
در تنگ ارم فقط رشته کامپیوتر داریم.

فکرشهر: بهتر نیست بروید شهر دیگری مثلا برازجان و مکانیک بخوانید که در راستای استعداد و توانمندی شماست؟ این طوری می توانید نقشه کشی هم یاد بگیرید و...؟!
برادر: سخت است که بخواهد هر روز برود برازجان و برگردد تنگ ارم؛ ضمن این که می خواهد در تعمیرگاه هم کار کند؛ البته دایی مان هم شیراز است ولی این که برود شیراز هم باز مشکل کار در تعمیرگاه را دارد. البته خودمان هم به فکرش هستیم؛ ببینیم چه پیش می آید.

قکرشهر: اولین وسیله فنی و خلاقانه ای که ساختید، چه بود و در چند سالگی آن را ساختید؟
کلاس هفتم بودم؛ فکر کنم 10 یا 11 سالم بود. یک شوکر ساختم. یک ترانس کوچک آوردم و برق به آن وصل کردم و خازن گذاشتم. از ترانس به خازن که برق می دادی، سیمی بالایش داشت که جرقه می زد. آن را هم مدرسه برداشت. مدرسه 17 شهریور تنگ ارم می رفتم. 

یکی از وسایلی که پوریا ساخته و هنوز در آرشیو وسایل مدرسه وجود دارد

فکرشهر: اولین وسیله ای که ساختید، چه حسی داشتید؟

می خواستم بهترش کنم؛ چیز بهتری درست کنم. موقعی که وسیله ای که خودت ساخته ای به کار می افتد، ذوق می کنی.

فکرشهر: الان مدرسه وسایل را دارد؟
نمی دانم؛ در کارگاه که وسیله ای می گذاشتیم، چند ساعت بعدش نبود؛ یا بچه های سال بالایی برمی داشتند؛ یا خود مدرسه و....
یک «نیره» برقی هم درست کرده بودم. «نیره» وسیله ای است که در آن ماست را می زنند و دوغ و... می سازند.
{مادر: ما نیره برقی نداشتیم. پوریا آمد و گفت مامان من برایت درست می کنم و واقعا هم درست کرد. تا چند ماه پیش هم داشتمش ولی بعد انداختمش دور.}

فکرشهر: نیره برقی را چطور درست کردید؟
یک قوطی عسلی سه کیلویی آوردم، یک آرماتور سشوار هم پیدا کردم، پروانه به آن وصل کردم و بعدش وصلش کردم به آرمیچر و دکمه را که می زدم، می چرخید. شارژرش هم، سیم شارژر گوشی موبایل بود. بسته به دور آرمیچر، زمان تولید کره طول می کشید.
یک دستگاه برش تخته هم درست کرده بودم؛ یک سیم داشت که به باتری وصل می شد و سیم که داغ می شد، با آن تخته برش می زدیم. 
همه وسایلی که ساختم را مدرسه ازم گرفت و گفت بازرس برای بازدید می آید این وسایل را بدهید مدرسه؛ همه وسایلم را گرفته اند.
{برادر: یک دودزا هم درست کرد. پمپ خودروی سمند که خراب شده بود را آورد و گذاشت رویش و دودزا هم گذاشته بود روی موتورسیکلتش و مثل شوتی ها دود ایجاد می کرد. 
مادر: از اول به این مسایل علاقه داشت و چیزهایی می ساخت؛ وسایل را می آورد من می گفتم این ها به چه درد می خورد؟ می گفت مادر من به این چیزها علاقه دارم. یک تراکتور درست کرده بود بدون سرنشین می رفت دور می زد و برمی گشت. کنترلی بود. خیلی چیزها درست کرده... ذوق پوریا را بیشتر از این پسرم که کارمند می شود دارم. ذوقش را دارم که این هنر و علاقه را دارد و می رود چیزهای جدید درست می کند و... . دیگر وجدانش قبول نمی کند که از ما پول بگیرد و برود وسایلش را بخرد. می خواهد از خودش داشته باشد}.

فکرشهر: خیلی هم خوب. آقای پوریا، به جز کار فنی سرگرمی دیگری هم دارید؟
سرگرمی ام همین کار فنی و مکانیکی است.

فکرشهر: تلویزیون، موبایل، فضای مجازی، بازی، ورزش و...؟
اصلا سراغ گوشی و تلویزیون نمی روم. گوشی ام را هم چند وقت پیش بردند. روی همین ماشین بودم، گوشی ام افتاد، برگشتم دنبالش گشتم ولی نبود، برده بودند.

فکرشهر: اهل فوتبال هم نیستید؟
نه. اصلا.

فکرشهر: در زمینه کار فنی که انجام می دهید، کتاب هم می خوانید یا در اینترنت جستجو کنید؟
کتاب نه ولی در اینترنت بله.

فکرشهر: پدرتان هم تشویقتان می کند؟
بله. تشویقم می کند.
{مادر: پدرشان چون خودش خیلی بدبختی و سختی کشیده، بچه ها را خیلی تشویق می کند و ذوقشان را دارد. کم و کسری برایشان نمی گذارد. برای همین پسرم مهرداد، کلاس پنجم که بود مدرسه نمونه باقرالعلوم برازجان قبول شد؛ بعدش دکتر حسابی و همین طور قبول شد تا رفت تهران دانشگاه}.

فکرشهر: آقای پوریا، فرمودید که می خواهید کاری کنید که سودش به همه مردم برسد. قصد دارید این کار را صرفا از طریق کار عملی و این طور که دارید انجام می دهید پیش ببرید یا کار آکادمیک و دانشگاهی هم داشته باشید؟
عملی.

فکرشهر: آیا بوده چیزی را اختراع کنید که قبلا نبوده یا به آن فکر کنید که چیزی را اختراع کنید که تا حالا اختراع نشده و به نام خودتان ثبت کنید؟
راستش تا حالا به این موضوع فکر نکرده ام. فعلا روی ماشین تمرکز کرده ام. 
{برادر: ایده جدید می دهد؛ ما تراکتور داریم؛ بعض وقت ها طرح می دهد که این طوری بشود خیلی بهتر است؛ یا این دستگاه را بتوان درست کرد خیلی بهتر است و پدرمان هم طرحش را اجرا می کند و خیلی بهتر می شود}.

یکی دیگر از وسایلی که پوریا ساخته و هنوز در آرشیو وسایل مدرسه وجود دارد

فکرشهر: آقای پوریا شما همه دنیا را مکانیکی  و ماشینی می بینید؟ منظورم این است که وقتی به چیزی نگاه می کنید در ذهنتان ساختار و نحوه کارش را مرور و بررسی می کنید؟
بله. می خواهم بدانم چطوری کار می کند و در یک نگاه هم می فهمم چطوری کار می کند.
{برادر: وسایلی که خراب می شود را هم دور نمی اندازد، برمی دارد بازشان می کند که بفهمد چطوری کار می کند. خیلی چیزها را هم که خراب می شود خودش درست می کند؛ مثل سشوار و...}.

فکرشهر: به جز موتور سه چرخی که در دست ساخت دارید، طرح دیگری هم دارید؟
می خواهم یک موتور برق بسازم که با دست حرکت می کند و برق خانه را تامین کند.

فکرشهر: کارهایتان را که انجام می دهید، همه اش ذهنی است یا طرحش را روی کاغذ هم پیاده می کنید؟
اول طرح اولیه اش را روی کاغذ می کشم و بعد می روم سراغ ساختش.

فکرشهر: کسی هم بوده یا هست که الگویت باشد؟
نه. الگوی خودم، خودم هستم.

فکرشهر: الان تعمیرات انجام می دهید، چه خورویی بهتر از بقیه است؟
پراید بهتر از همه است. پرایدی آن روز آمد مکانیکی، دنده عقب نمی رفت. گیربکسش را باز کردیم و دیدیم چرخ دنده اش رویش نیست!! {می خندد}.

فکرشهر: درباره ماشین های خارجی هم تا به حال تحقیق و بررسی کرده اید؟
نه.

فکرشهر: یک خاطره خوب و یک خاطره بد هم از این اختراعات و خلاقیت هایتان برایمان بگویید.
در سیم پیچی که کار می کردم، یک موتور برق آورده بودند، روشنش کرده بودیم و می خواستیم بدانیم برق دارد یا نه؛ حواسم نبود و  دو شاخه را گرفتم، برق گرفتم و پرتم کرد {می خندد}

فکرشهر: این خاطره خوب است یا بد؟
همین اولش بد بود و حالا خوب شده.

موتور سه چرخی که پوریا برای خودش ساخته و به تازگی به اتمام رسیده

فکرشهر: در مسیری که آمده اید، چه کسی بیشتر کمکتان کرده؟
خانواده. همه اعضای خانوده ام.
فکرشهر: مدرسه هیچ وقت تشویقت کرده؟
نه. هیچ وقت.

فکرشهر: چه آرزویی دارید؟
همین کاری که می کنم به جایی برسد.

فکرشهر: توصیه یا نکته ای هست که بخواهید به هم سن و سالان خودتان بگویید؟
یکی که بخواهد مثل خودم چیزی درست کند، حتما راهنمایی اش می کنم و اگر کسی هم به چیزی علاقه داشته باشد، هر چه تلاش کند به آن می رسد. آدم اگر به چیزی علاقه داشته باشد و تلاش کند به آن می رسد و فرقی نمی کند چه باشد.

فکرشهر: اگر نکته یا حرفی مانده، بفرمایید.
تشکر می کنم از شما که این همه راه تا اینجا آمده اید. اگر از من حمایت شود می توانم چیزهای بزرگ تری درست کنم.

فکرشهر: برای شما موفقیت بی نهایت را آرزو می کنیم. 

مشاهده فیلم اینجا

پوریا در کنار مادر و برادرش مهرداد

 

 

دیدگاه‌ها

ناشناس

آفرین.

اسفندیار

 این پوریای عزیز ساکن کجاست؟ کجائیه؟ تمام گفتگو را خوندم و متوجه نشدم

فکرشهر

باسلام و سپاس از توجه اتان؛ البته در متن گفت و گو چندین بار نام محل سکونت ایشان که همان «تنگ ارم» باشد، آورده شده؛ در بحث مدرسه و وسایل ساخته شده و...؛ با این حال و پیرو پیام شما، این مورد در مقدمه گفت و گو نیز اضافه شد. باتشکر

ناشناس

آفرین به این پسر با دانش واقعا آدم از دیدن این استعداد ها شاد مشود. ای کاش قدر این مزها رو بدونند این مسوولین بی لیاقت ایران

محسن زمانی

افرین بر پوریای گل

دیدگاه خود را بنویسید