سر خط خبرها:
اختصاصی «فکرشهر»/ به مناسبت روز معلم

داستان کوتاه/ بیست

نیره محمودی راد*

در عمیق ترین لایه های ذهن همه ی ما، در میان هزاران خاطره ی دوران مدرسه، فقط یک واژه، همچنان شیرین و به یاد ماندنی می درخشد ؛ "بیست !"

این تک واژه، در دنیای رنگارنگ دانش آموختگی مان، چنان جذاب و دلرباست که هیچ همتا و مانندی برایش پیدا نمی شود. شاید در نکوهش اعتیاد به این داروی آرام بخش و التیام آور، هزاران پند یا نکته ی روانشناسی و تربیتی را بتوان عرضه کرد، ولی حس واقعی و شیرین دست یافتن به این آرزوی نیمه محال قابل کتمان نخواهد بود. از اولین روزهای نیمکت نشینی مان، همین واژه چهارحرفی در وجودمان کاشته شد، جان گرفت، ریشه دوانید و رشد کرد.

از دوران درس و مدرسه خودم سخن می گویم، "دهه شصت". از همان دورانی که این عنصر کمیاب، قابل دسترسی و ارزان نبود. طعمه هر صیادی نمی شد. در هر قلابی گیر نمی کرد، اصلا همه گیر نبود. لِم داشت. سختکوشی و انتظاری صبورانه می طلبید تا این ماهی بدقلق، در قلاب آرزویت گیر کند. صیدش که می کردی، حاضر نمی شدی با دنیایی عوض کنی. شیرینی و لذتش در عمق جانت می نشست و طعمش هیچ گاه فراموشت نمی شد.
از میان همه بیست های دوران تحصیلم که هر کدام رنگ و بوی خودش را داشت یک بیست با همه آن ها فرق داشت و آن، برایم خاطره ای شد که همیشه درون گنجه ی خاطراتم می درخشد.

********
اول دبیرستان بودم. سه یا چهار ماه از سال تحصیلی می گذشت.امتحانات نوبت اول تمام شده بود. پسین یکی از روزهای هفته بود. زبان داشتیم. خانم قربانی دبیر زبان غیر بومی دبیرستان پیام زینب، سال های ابتدایی خدمتش را می گذراند و آن سال، اولین سالی بود که وارد دبیرستان ما شده بود. علاقه ام به درس زبان زیاد بود و به دبیر زبان زیادتر.

خانم قربانی میانه اندام بود با پوستی نیمه روشن. چابک و پرانرژی بود. عینکی با قاب مشکی بر چشم داشت و طبق عادت با پشت انگشت سبابه مدام عینکش را روی چهره جابجا می کرد.خوب درس می داد و هنگام درس به چهره تک تک مان خیره می شد. برای تدریس واژگان انگلیسی از زبان ایما و اشاره استفاده می کرد. هیچ وقت حالت چهره اش را هنگام فهماندن واژه tiny فراموش نمی کنم. با انگشت شست نوک انگشت سبابه اش را نشان می داد و با فیگور خاصی tiny را ادا می کرد...

"Tiny" means; vee....rrry small !

هر بار یکی از جملات کتاب را برای تفهیم یک موضوع ویژه به چالش می کشید و آن قدر این چالش را ادامه می داد تا به نتیجه می رسیدیم.

آن روز داشتیم با تعدادی ازتمرین های کتاب کلنجار می رفتیم، تمرین هایی از دستور زبان گذشته استمراری. نوک سوزن چالش، روی این جمله گیر کرده بود؛

People were working hard.

- سوال !..... 

خانم قربانی رو به بچه ها کرد و با شیطنتی که پشت لبخند همیشگی اش پنهان بود ادامه داد؛

- فاعل این جمله، علامت جمع بودن نداره، پس چرا فعل جمله جمع به کار رفته ؟

ذهن ها به کنکاش وا داشته شده بودند. هر کس چیزی می گفت. کارش را بلد بود. خوب می دانست از چه راهی وارد شود و چگونه شاگردانش را به فکر کردن وادار کند.

با یک ترجمه ی سریع، گفتم؛

- خب اجازه !! فاعل این جمله، people ( مردم) ، از نظر معنایی یک کلمه جمع هست. پس باید فعلش هم جمع باشه؛

نیمکت اول می نشستم. خیره نگاهم کرد. به نیمکتم نزدیک شد. بالای سرم ایستاد. طبق عادت همیشگی، عینکش را روی بینی جابجا کرد. چشمانش را ریز کرد و چند ثانیه سکوت.. ترسیدم مبادا پاسخ نامربوطی داده باشم! هنگامی که لبخند پهنای چهره اش را پوشاند، خیالم راحت شد. 

انگشت سبابه اش را در هوا تکان داد و گفت؛
- بیست! آفرین!

بیست را چنان با هیجان ادا کرد که قند در دلم آب شد. بی درنگ به سمت میزش رفت و در دفتر کلاسی جلوی نامم با خودکار بیک آبی، درشت نوشت؛ ۲۰.

دوباره رو به من و همه دانش آموزان کلاس با خوشحالی گفت؛

- بیست ! خوش و حلالِت !

غافلگیر شده بودم. چند ثانیه کلاس در سکوت فرو رفت. مات و حیرت زده نگاهش می کردم‌. حسی گنگ وجودم را در بر گرفته بود.حسی بین خوشحالی و بهت. با یک حرکت کوتاه قلم، انگار قباله ی دنیایی را به نامم امضا کرده بود. بیست شیرینی بود. شیرین تر از همه بیست های زندگی ام!

*نویسنده

دیدگاه‌ها

بدری

بسیار عالی ودلنشین 

شبنم آقائی

نیره جان ،بسیار شیرین و جذاب و ملموس بود .دایره واژگانتان عالیست و خوب می دانید از کدام کلمه ها استفاده کنید که دل خواننده را ببرید .منتظر داستان های بعدی هستم

مریم بلاغی

سلام خانم محمودی راد دوست و همکار عزیز داستان بسیار زیبا ،دلنشین و شیوا بود از خواندن آن لذت بردم قلمتان  توانا   موفق، شاد و تندرست باشید

ليلا انصاري

آفرين به قلم شيوا وزيبايتان نيره جان دوست وهمكار عزيز خانم قرباني دقيقا همان سال دبير زبان ماهم بودند چه جالب وخوب قيافه وخصوصيات ظاهري وشخصيتي ايشان رابا واژه هاي ناب و زبايتان به تصوير كشيديد قلمتان مانا  

دیدگاه خود را بنویسید