سر خط خبرها:
گفت و گوی اختصاصی «فکرشهر» با نخستین استاندار هم زمان سه استان پس از انقلاب (بخش چهارم/ آخر)

احمد مدرس زاده: می خواستم بوشهر را به یک ونیز کوچک تبدیل کنم/ رییس انرژی اتمی،«فریدون سحابی»، به من اعتراض کرد که این یک کار طاغوتی است/ در شورای عالی انقلاب تصویب کردند و آن جا را بستند/آنجا را تکه و پاره کردند/عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد + تصاویر

فکرشهر ـ نرگس محمدزاده فرد: «احمد مدرس زاده»، نخستین استاندار هم زمان سه استان بوشهر، فارس و هرمزگان، پس از انقلاب، اول خردادماه، درگذشت. به گزارش «فکرشهر»، «احمد مدرس زاده» که متولد 7 اسفندماه 1313 برازجان بود، به علت سکته، در بیمارستانی در شیراز درگذشت و پیکر وی، چهارشنبه، 4 خردادماه در دارالرحمه شیراز تشییع شد. «فکرشهر» در ویژه نامه بهاری سال 1398 خود و در ایام عید نوروز ـ اسفندماه 1397 و فروردین ماه 1398 ـ گفت و گویی مفصل با ایشان انجام داده بود با عنوان «سند زنده انقلاب». وی که در سال های زندگی خود، روزهایی را پشت سر گذاشته بود که کم تر کسی تجربه کرده، معتقد بود «آن فیلسوفی که می گوید انقلاب فرزندان خودش را می خورد، اشتباه می کند؛ از نظر من، انقلاب فرزند ناخلفی است که علیه پدرش شمشیر می کشد» و می گفت: «عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد». این گفت و گو بدون تغییر و ویرایش، در ادامه می آید، هر چند به دلیل طولانی بودن، در چند بخش در زوهای متوالی منتشر خواهد شد.

بخش نخست این گفت و گو را اینجا بخوانید

بخش دوم این گفت و گو را اینجا بخوانید

بخش سوم این گفت و گو را اینجا بخوانید

 

بخش چهارم (آخر):

فکرشهر: فرماندارش {فرماندار برازجان} چه کسی بود؟
مدت کمی ابراهیم کازرونی بود؛ بعدش یک تهرانی که فرستادمش رفت و بعد هم یک تهرانی دیگر که عضو انجمن حجتیه بود. شهردار هم احمد محمدکرمی بود.

فکرشهر: آن فرمانداری که فرمودید، چرا فرستادیدش برود؟
یک بار آمدم برازجان و رفتم فرمانداری دیدم یکی پشت میز نشسته. گفتم جنابعالی؟ گفت من فرماندارم. این آقا از تهران حکم گرفته بود و مستقیم آمده بود فرمانداری برازجان نشسته بود و نکرده بود اول بیاید استانداری خودش را معرفی کند. مشخصاتش را خواستم و در عرض نیم ساعت همه چیز را فهمیدم. رفتم بوشهر، تلفن کردم بهش و گفتم بیا. گفتم برایش بلیط بگیرید برود تهران. فرستادمش رفت. اسمش یادم نیست ولی افسر بوده؛ دزدی کرده بود و زندان رفته بود و چون زندان بوده معرفی اش کرده بودند به مهدوی کنی؛ مهدوی کنی هم آن زمان وزیر کشور بود و برای این آدم حکم فرمانداری زده بود که آدم فداکاری است و زندان بوده و...؛ و فرستاده بودنش برازجان. من هم در حکمش نوشتم که برود کارگزینی؛ او هم رفته بود و حکم را داده بود به وزیر که تا رفتم استاندار مرا بیرون کرد. مهدوی کنی به من تلفن کرد و شاکی شد که من حکم می دهم! مگر من وزیر نیستم؟ گفتم تو وزیر بدون مطالعه هستی. می دانی این چکاره است؟ گفت آدم فداکاری است و قبل از انقلاب زندان بوده و چنین و چنان بوده...گفتم می دانی به چه جرمی زندان بوده؟ این دزد بوده؛ الان باید بگذاریمش مسوول یک شهری؟ البته حق هم داشت، بلد نبود. گفتم اگر می خواهی کاری کنی و فرمانداری چیزی بگذاری، اول مشورت کن با مشاورین؛ بعدش از استاندار منطقه بپرس و نظر بده و نظر بگیر؛ اگر موافقت کرد برایش حکم بزن و اگر موافقت نکرد، حکم نزن و...؛ خلاصه چنین افرادی می آمدند. آقای رفسنجانی و آقای مهدوی کنی را فرستادند وزارت کشور پیش مهندس صباغیان که کار یاد بگیرند؛ بعد یک دفعه دو معاون آقای صباغیان شدند و بعد در انتخابات مجلس، آقای رفسنجانی رفت مجلس و آقای مهدوی کنی هم شد وزیر. آقای خامنه ای را گذاشتند معاون آقای چمران و پست ها را تقسیم کردند و... .

ورزشگاه برازجان ـ مدرس زاده استاندار به همراه رییس شهربانی ـ تیمسار رحیم خانی

فکرشهر: چه خاطره ای از حضور در برازجان به عنوان استاندار دارید؟
در دالکی سیل آمده بود و چند خانه را هم خراب کرده بود. سال 58 بود. من از بوشهر با ماشین خودم که یک پیکان بود ـ پیکان شخصی ـ آمدم برازجان و 4 نفر از اهالی دالکی را به عنوان مسافر سوار کردم و رفتم دالکی. آنجا که پیاده شدند و خواستند پول بدهند ـ چون من مثلا مسافرکش بودم ـ گفتم به من پول ندهید؛ شنیده ام اینجا سیل آمده، یک نفر همراه من بیاید و به من نشان دهد که کجاها خراب شده و...؛ رفتم و همه جا را دیدم؛ خانه هایی که دیوارشان خراب شده بود، خانه هایی که سقفشان ریخته بود و...، همه را دیدم و اسم صاحب و میزان و نوع خرابی ها را نوشتم. همین طور که می رفتیم رسیدم در مسجدشان دیدم شلوغ است؛ گفتند حاج غلامرضا رحمت خدا رفته؛ من هم رفتم نشستم و قهوه ای هم خوردم و قرآنی هم خواندم و بلند شدم و برگشتم بوشهر. آن زمان معاون عمرانی ام آقای مهندس جهانبخش بود؛ ایشان را خواستم و مواردی را که نوشته بودم دادم ایشان و گفتم درباره این موارد با همکاری جهاد اقدام کنید و آن ها هم رفتند و مشغول شدند. 8 ـ 7 روز گذشته بود که رییس دفترم آمد و گفت آقا حدود 15 نفر از اهالی دالکی آمده اند اینجا و می خواهند شما را ببینند. گفتم بفرمایند. آمدند و نشستند و یکی از آن ها گفت «مالک اشتر زمان! استاندار جمهوری اسلامی! خانه ما را سیل برد، چه می شد شما قدم رنجه می کردید و ا ز اتاقتان می آمدید بیرون و حداقل درد ما را می فهمیدید؟» گفتم چیزی هم خراب شده؟ گفتند خبر نداری؟ گفتم هر چه خراب شده را بنویسید. خیلی نوشتند... من از کشوی میزم لیستی که رویش دستور داده بودم را درآوردم و گذاشتم کنار لیست آن ها و گفتم آن روز که سیل آمد، من آنجا بودم و...؛ یکی از آن ها بلند شد و گفت آقا شما وقتی می خواهید تشریف بیاوردید باید خبر بدهید ما گاو بکشیم؛ گفتم دروغ نگویید؛ نمی خواهم شما گاو بکشید.  

فکرشهر: جناب مدرس زاده، شما برای استان بوشهر طرحی هم داشتید؟
بله. چند طرح خوب داشتم. می خواستم بوشهر را به یک ونیز کوچک تبدیل کنم؛ طرح جاده برازجان به کنارتخته را آماده کردم و پیشنهاد دادم که مرکز استان از بوشهر به برازجان منتقل شود.

فکرشهر: اولین کسی که پیشنهاد داد مرکز استان از بوشهر به برازجان منتقل شود، شما بودید؟
بله و بوشهری ها هم خیلی ناراحت بودند؛ ولی من برای این پیشنهادم دلیل داشتم. برازجان هم وسعت بیشتری داشت و هم امکانات بیشتر و هم جای توسعه و هم دوری از محدودیت مرز. من حتی معتقدم پالایشگاه آبادان را نباید در آبادان می ساختند و باید فاصله می دادند؛ جنگ که شد اولین جایی را که زدند پالایشگاه آبادان بود؛ حالا هم که نیروگاه اتمی بوشهر است. علاوه بر آن، من قصد داشتم بوشهر را بندر آزاد بکنم و اصل اسکلت بوشهر را نگهداری کنیم و شهر جدیدی بیرون از دریا بسازیم که بتوانیم بزرگش کنیم و وسعتش بدهیم و آن بوشهر قدیم هم باشد برای بافت تاریخی و فرهنگی و توریستی که متاسفانه مخالفت شد.

مدرس زاده در کنار آیت اله غروی در تشییع پیکر یک خلبان شهید

فکرشهر: چه کسی مخالفت کرد؟
همان هایی که دلشان می خواست بوشهر همان طور که هست، باشد. مثلا من طرحی درست کرده بودم برای نجات فاضلاب ها به دریا. خیابان «ششم بهمن» را که الان نمی دانم نامش چیست، می خواستم بشکافم که دو طرف به دریا وصل شود و بوشهر می شد مثل یک جزیره و دیگر آب سطحی در شهر نمی ماند. دریچه هایی در آن طرح تعبیه شده بود که موقع جزر و مد، دریچه ها باز و بسته می شد و با این طرح، بوشهر همیشه شهر زیبایی می ماند که به نظر خودم یک «ونیز» می بود. اما آن هایی که نقشه داشتند برای خراب کردن، می دانستند چکار کنند. هنوز آب های سطحی در بوشهر سر جایش است.

فکرشهر: صحبت از نیروگاه اتمی شد؛ زمانی که انقلاب شد و زمانی که شما استاندار بوشهر شدید، وضعیت نیروگای اتمی چگونه بود؟
وقتی به عنوان استاندار آمدم بوشهر، مدیرعامل انرژی اتمی که آلمانی بود آمد پیش من و گفت که اینجا مثل بچه من می ماند و دلم می خواهد تمام شود. یکی از رآکتورها 85 درصد و یکی دیگر از رآکتورها 50 درصد تمام شده است و اگر 400 میلیون دلار به من بدهید، من تمامش می کنم و تمام هم که بشود، 1200 مگاوات برق می دهد و آب را بسیار ارزان تا حدود مترمکعبی 30 شاهی تولید می کند و شما اگر برازجان تا بوشهر را گوجه فرنگی بکارید، با این آب، کل گوجه فرنگی اروپا را می توانید تامین کنید. من بلافاصله با «بی بی سی» مصاحبه کردم و گفتم که ما این 400 میلیون دلار را می دهیم. آن موقع رییس انرژی اتمی، «فریدون سحابی» بود؛ ایشان به من اعتراض کرد که چه حقی دارید در این کارها دخالت می کنید؟ این یک کار طاغوتی است و سر این قضیه ما پشت تلفن با هم دعوایمان شد. اما در شورای عالی انقلاب تصویب کردند که این جا را ببندند و بستند؛ بعد از آن آقای «حسین مرعشی» نامه ای از طرف رییس مجلس که آقای رفسنجانی بود برای من آورد که تعدادی از ماشین آلات نیروگاه اتمی را بدهید به جهاد سازندگی رفسنجان. من نامه را که خواندم، دو تکه اش کردم و زیر یک تکه اش نوشتم «آقای رفسنجانی، در کاری که وارد نیستید، دخالت نکنید. این یک عظمت است و از بین می بردیش؛ من نمی گذارم کسی دست به ترکیبش بزند» و دادم به او که ببرد. و تا وقتی هم که بودم نگذاشتم کسی دست به آن بزند ولی با کمال تاسف بعد از من، آن ها آمدند از سیمان آن جا ـ نیروگاه اتمی بوشهر ـ تیر بلوکی ساختند در حالی که هر کیسه از سیمان آن جا به اندازه یک تریلی سیمان ارزش داشت؛ سیمان معمولی نبود؛ ولی آن ها آمدند و آنجا را تکه و پاره کردند و هر چیزی را به هر جایی فرستادند. آخر سر، زمان ریاست جمهوری آقای رفسنجانی، 400 میلیون دلار داد به روسیه شوروی که بیایند ببینند چقدر کمبود است؛ الان بیش از 40 میلیارد دلار خرج کرده اند و هنوز به جایی نرسیده اند. این ها خیانت است.  

فکرشهر: آن زمان، مردم استان چگونه بودند؟
مردم اطاعت می کردند و همه با هم خوب بودند و هیچ امام جمعه ای در ابتدا حق دخالت در کارها را نداشت.

فکرشهر: کی و چرا از استانداری بوشهر استعفا دادید؟
در تیرماه 59، استغفا دادم و نامه استعفایم را هم دادم به امام. مهدوی کنی که وزیر بود گفت باید استعفایت را به ما می دادی چون عضو وزارت کشوری، گفتم رونوشت به شما دادم؛ ولی از طرف شما نرفته بودم و حقوق بگیر شما هم نبودم که استعفایم را به شما بدهم؛ پس استعفا را به امام دادم. نوشتم نمی توانم ادامه بدهم؛ دلیلی نیاوردم.

فکرشهر: برای استان فارس چه طرح هایی داشتید و چه کردید؟
در فارس هم همینطور بود؛ بازار انقلاب شیراز را من درست کردم. هرج و مرج بود و حتی نمی شد رد شوی؛ نه کاسب می توانست کاسبی کند و نه دست فروش ها و خودم رفتم و آن جا را دیدم. شهردار شیراز را خواستم و گفتم فلان جا زمین دیده ام؛ برو و موقتا بازاری آن جا درست کن. بعد آمدیم و به دست فروش ها گفتیم اگر می خواهید کار کنید، تا فلان تاریخ وقت دارید بروید فلان جا و مجانی دکان بگیرید و بعد از آن هر کس نرفت، کیوسک و مکانش را در اینجا خراب می کنیم و این کار انجام شد. هیچ کس هم من را نمی شناخت که این کی است که بین مردم است.
یک روز رفتم بازدید آموزش و پرورش و آن زمان، آقای ابوالاعلا مدیرکل آموزش و پرورش فارس بود. رفتم در اتاقش و دیدم با زیر شلواری ایستاده به نماز و سه چهار نفر هم پشت سرش دارند نماز می خوانند. عمدا رفتم سر جایش نشستم. تا سلام نماز را داد گفتم چه وقت نماز خواندن است؟ گفت قربان ظهر شده؛ گفتم می دانم ظهر شده ولی این ها ارباب رجوع هستند یا کارمند؟ گفت کارمند هستند. گفتم خب این ها می آیند این جا پشت سر تو نماز می خوانند و بعد هم می روند در اتاقشان و به ارباب رجوع می گویند برو فردا بیا... نمی دانند این ارباب رجوع از کجا آمده و چقدر گرفتاری دارد و...؛ بروند جواب مردم را بدهند و از ساعت دو و نیم بیایید اینجا بایستید به نماز تا غروب و هیچ اشکالی ندارد؛ ولی ساعت اداری اول کار. ولی بعد از ما متاسفانه، 180 درجه فرق کرد و تظاهر زیاد شد. یارو وضو ندارد ولی می ایستد در صف نماز جماعت که یعنی من مسلمانم و... منافق این ها هستند که این جور کارها را می کنند. این چند سال که از انقلاب گذشته، شما مذهبی های قبل از انقلاب را در نظر بگیرید و مذهبی های حالا را؛ ببینید کی هستند؟ الان دین ستیزی شده و نه دین زدایی؛ به این جا رسیده ایم. 
 یک روز هم رفتم شهربانی و در اتاق رییس شهربانی، استواری با ریش و پشم نشسته بود؛ گفتم جناب سرهنگ تشریف دارند؟ گفت بله. نکرد به احترام رییس شهربانی در بزند و بگوید جناب سرهنگ ارباب رجوع دارید. همانطور که نشسته بود گفت بله. من در اتاق را باز کردم، رییس شهربانی دید و بلند شد و...، گفتم جناب سرهنگ به این بگو بیاید تو؛ آمد تو و من گفتم دستور دهید سریع ریشش را بزند. تعجب کرده بود؛ ولی سرهنگ به او گفت برو سریع اصلاح کن و بیا. وقتی رفت تا با ریش تراشیده برگردد، من نشستم پشت میز رییس شهربانی و افسران هم نشسته بودند. به رییس شهربانی گفتم همین الان بخشنامه می کنی به تمام شهرستان های استان فارس و به کلانتری های شیراز؛ من می خواهم بروم بازدید و اگر دیدم کسی ریش دارد، پدرش را در می آورم؛ تا دیروز این ها عرق می خوردند و هر کاری می کردند و امروز که انقلاب شده باید شهر را نگهدارند و درست عمل کنند نه این که ریش بگذارند و کار نکنند... این بی ادب را هم 48 ساعت بازداشت کنید تا بفهمد که باید از شما اجازه بگیرد و من را به اتاق راهنمایی کند نه این که چون ریش دارد، شما فکر کنید خیلی بچه مسلمان است و کاری به او نداشته باشید. دو روز بعد، ساعت 5 صبح، سرهنگ «نیک سرشت» که خدا رحمتش کند، رییس شهربانی بود، آمد و رفتیم بازدید. دیدم همه با لباس های مرتب و ریش تراشیده هستند و...
من همیشه کراوات داشته ام و دارم. تا الان نه کراوات را باز کرده ام و نه ریش گذاشته ام. اوایل انقلاب با آقای رجایی جایی می رفتیم و یکی دیگر هم همراهمان بود. آقای رجایی به من گفت فهمیدی چه شد؟ گفتم چه؟ گفت این آقا هی به من می زد و می گفت کسی که آن طرفت نشسته، منافق است... حتی چند ماه پیش که رفتم «بیت» هم با کراوات رفتم. 

فکرشهر: «بیت» چه کار داشتید؟
رفتم تقاضا بدهم که مسجدی برای سنی ها در تهران بسازند. اطراف ایران 14 میلیون سنی زندگی می کنند و در خود ایران هم. در دیگر کشورها که سنی هستند، مسجد برای شیعه ها هست؛ در خود دبی، 19 مسجد و حسینیه برای شیعه ها وجود دارد و هزینه اش را هو خود دولت آن ها می دهد. به من می گویند شما که ادعای اسلام می کنید، چرا در تهران سنی ها مسجد ندارد؟ مگر ما مسلمان نیستیم؟ در همه کشورها هست ولی در تهران مسجد برای سنی ها نیست. امام خمینی بعد از انقلاب دستور داد که پشت سر سنی ها نماز بخوانید و تازه آن موقع آن ها فهمیدند که شیعه ها هم نماز می خوانند. خود آقای خامنه ای فرمودند که به خلفای راشدی توهین نکنید که پس از این پیام از طرف «الازهر» تبریک گفتند. رفتم بیت و درخواست ملاقات دادم. 4 روحانی گذاشتند پیش من و من با ایشان صحبت کردم ولی آخرین نتیجه این بود که به من گفتند «مراجع در قم مخالفند».

فکرشهر: جناب مدرس زاده، شنیده ام شما هیچ وقت حقوق نگرفته اید؛ چرا؟
من کاری نکرده ام و ما مدیون ملت ایرانیم و باید به مردم خدمت کنیم. یک روزی امام خمینی به من گفت مگر تو از دولت قوی تری؟ شنیده ام حقوق نمی گیری؛ خندیدم و گفتم بله. گفت یعنی چه؟ گفتم یعنی سال 1333 من در زندان کریم خانی بودم در حالی که آقایان برای شاه دعا می کردند. الان انقلاب پیروز شده و این انقلاب که پیروز شده را مال خودم می دانم و خداوند هم به اندازه ای که بتوانم زن و بچه ام را اداره کنم به من داده؛ نیازی ندارم بخواهم حقوق بگیرم؛ می خواهم خدمت کنم. واقعا از 100 کیلومتر این طرف اصفهان تا خلیج فارس دست من بود؛ یک لیست بیاورند که من حتی هزار تومان از دولت حقوق گرفته باشم. خدا را شکر می کنم. فقط خدا حلال کند، چون من مسوولیت داشتم و زیاد سفر می رفتم، یک هواپیمای ارتش در اختیارم بود که 6 نفره بود و از بوشهر می رفتم هرمزگان به کار هرمزگان می رسیدم و بعدش می رفتم شیراز و کارها را انجام می دادم و بعد می رفتم بوشهر.

فکرشهر: اسکورت چطور؟ داشتید؟
حسین فریدون آن زمان سرباز بود و برای من چایی می آورد. پول جمع می کرد و می آورد دفتر می داد به من که به زندانیان و خانواده هایشان کمک کنیم. همین حسین فریدون، برادر رییس جمهور که الان...؛ در واقع مقام، آدم را خراب و فاسد می کند. در اصول انقلابی، هر کسی 10 سال جایی بماند، هر چقدر آدم خوبی باشد، فاسد می شود. استالین، یکی از بهترین انقلابیون شوروی بود. ایشان زمانی که تبعید و زندان بود و از زندان فرار کرد و آمد مسکو و با این که یکی از بانک ها را زده بودند و پول خیلی زیادی داشت، با این که به او خبر دادند که مادرت مریض است و باید به او کمک مالی شود، به نامزدش که بعدا زنش شد گفت باید از امروز یک وعده غذا کم تر بخوریم. از آن پولی که مال انقلاب بود برنداشت که خرج مادرش کند. اما موقعی که همه کاره شوروی شد، در جنگ جهانی دوم، موقعی که آمده بودند ایران، به همراه روزولت و چرچیل، همراه خودش یک گاو با هواپیما آورده بود که شیر آن گاو را بخورد. فکر می کنید چرا من سابقه ندارد که با اسکورت جایی رفته باشم؟ فقط یک بار رفتم «ده کهنه» و چند پاسدار همراهم بودند و بعد از آن دیگر با اسکورت جایی نرفتم.

فکرشهر: تصویری که در حال سخنرانی در بوشهر هستید، مربوط به چه تاریخی است؟ آنجا هم به نظر می رسد اسکورت دارید.
22 بهمن 58. وقتی رسیدم دیدم مراسم شروع شده؛ من هم رفتم بین مردم نشستم. رییس شهربانی رفت پشت تریبون و گفت متاسفانه آقای استاندار تاخیر کرده و ما منتظریم که بیاید؛ من بلند شدم و گفتم من بیش از 20 دقیقه است که اینجا نشسته ام. رفتم سخنرانی کردم و اگر می دانستم چنین تشکیلاتی است، اجازه نمی دادم یک آدم مسلح کنارم بایستد، ولی وسط مراسم بود و نمی شد که بگویم بروند.

فکرشهر: شما تا کی در مجموعه وزارت کشور حضور داشتید؟
تا وقتی امام زنده بود بیشتر همکاری داشتم و بعد که دیدم جای من نیست، رفتم. از سال 82 به بعد هم رفتم دبی و کسب و کاری راه انداختم.

فکرشهر: شما یکی از موسسین انتشارات «قلم» نیز هستید. چطور به این نام و به انتشارات قلم رسیدید؟ برای تاسیس این انتشارات با چه کسانی همراه شدید؟
زمان قبل از انقلاب، ساواک، شرکت سهامی انتشار را تعطیل کرد. کتاب های مذهبی چاپ می کرد و تا امروز هم چاپ می کند و ما برای این که افکار و کتاب های ما به خانه های مردم برود، انتشارات قلم را راه انداختیم. سال 55 بود؛ آقای دکتر جعفری، دکتر پیمان، میرحسین موسوی، عبدالعلی بازرگان و تعداد زیادی از دیگر دوستان همراه بودند و چاپ کتاب ها خدا را شکر ادامه پیدا کرد؛ ولی دوستان هی کنار رفتند و من هی مجبور شدم سهم دوستان را بخرم و الان 40 درصد سهام دارم و آقای دکتر جعفری هم هنوز سهام دارند؛ البته غیر انتفاعی کار می کردیم؛ مثلا هزینه چاپ کتاب «سیر تحول قرآن» که مهندس بازرگان نوشته و در آن سیر قرآن را با روش تحقیق ریاضی نشان داده، 70 تومان شد ولی ما 35 تومان قیمت زده بودیم تا مردم قدرت خرید داشته باشند. هنوز هم که من می آیم ایران، به این انتشاراتی پول تزریق می کنم. اما این که نام «قلم» برای این انتشاراتی انتخاب شد، به حرمت قلم بود چرا که قلم، همه چیز است. یادم می آید که مادرم همیشه می گفت «قلم گفتا که من شاه جهانم/ قلم زن را به دولت می رسانم»؛ آرم انتشاراتی را هم مهندس موسوی طراحی کرد. هیات تحریریه هم آدم های واقعا باسوادی بودند؛ دکتر توسلی بود، آقای جعفری بود، ابوذر ورداسبی بود، محمد بسته نگار بود و...

فکرشهر: جناب مدرس زاده، نظر شما راجع به این جمله «فرانتس فانون» که گفته «انقلاب فرزندان خودش را می خورد»، چیست؟
آن فیلسوفی که می گوید انقلاب فرزندان خودش را می خورد، اشتباه می کند؛ از نظر من، انقلاب فرزند ناخلفی است که علیه پدرش شمشیر می کشد. من سال 1333 زندان بودم. انقلاب کجا بود که من فرزند انقلاب باشم؟ فرزند انقلاب امثال محمود احمدی نژاد است؛ ماها زمانی مبارزه می کردیم که هنوز انقلابی نبود، ما چطور می توانیم فرزند انقلاب باشیم؟ کسانی که انقلاب را به وجود آورند و حرکتی کردند، همه حذف شده اند و نیستند؛ از یکی از این هایی که هستند بپرسید چطور انقلاب شد؟ حتی از وزرایمان بپرسید، اگر می دانستند، جایزه دارند. این هایی که بعد از انقلاب به دنیا آمده اند یا نهایتا 10 ساله بوده اند. انقلاب را نمی دانند. در رفراندوم من پیشنهاد دادم سن رای از 16 سال به بالا باشد؛ همین 16 سال به بالا را حساب کنید ببینید چند تا از این افراد هستند؟ کدام یک از کسانی که پست دارند آن زمان حداقل 16 ساله بودند و در انقلاب بودند؟ چند نفرشان فهمیدند در انقلاب چه شده؟ پس به نظر من، «انقلاب فرزند ناخلفی است که علیه پدرش شمشیر می کشد».

هاشمی رفسنجانی در بوشهر در زمان استانداری احمد مدرس زاده

فکرشهر: با این تفاسیر، الان از انقلابی که کرده اید، پشیمان نیستید؟
نه به هیچ وجه. همین الان اگر بدانم و احساس کنم ممکن است فروپاشی پیش بیاید یا نظام به هم بخورد، حاضرم کیف دستی ام را هم بفروشم و کمک کنم به هم نخورد.

فکرشهر: چرا؟
می خواهم بهتر شود. می خواهم اصلاح شود. ان شااله آینده درخشانی در انتظار ایران است و این کشور روی غلطک خواهد افتاد. اگر خدایی نکرده همین امروز بخواهد اوضاع به هم بریزد، افرادی که می خواهند انتقام بگیرند می افتند به جان هم و هرج و مرج می شود و.... امیدواریم به خدا به جایی برسد که همه کمک کنند برای اصلاحات.

فکرشهر: به نظر شما باید چه کرد؟
باید اتحادی بین ملت ایجاد شود؛ فرهنگی کار کرد؛ مردم را مطلع کرد تا بفهمند چه شده.

فکرشهر: به نظر شما، شرایط کنونی کشور و جامعه را به عمد ایجاد کرده اند یا واقعا بلد نیستند؟
بعضی ها واقعا نمی دانند. مثل شعری که می گوید «یکی بر سر شاخ، بن می‌برید/ خداوند بستان نگه کرد و دید...»؛ بعضی ها این گونه اند؛ بر سر شاخه نشسته اند و بن شاخه را می برند.

فکرشهر: به نظر شما آینده این کشور چه می شود؟
ان شااله خوب می شود. دنیا یک شهر است؛ یک قریه است؛ یک دهکده کوچک؛ هر وقت دیدید در گوشه ای بولدیزری ایستاده و دارد خانه کهنه ای را خراب می کند، مطمئن باشید که جایش یک ساختمان خوب و برج درست می شود. فکر نکنید که ایران از بین می رود؛ نه... ایران هست و جاوید هم خواهد بود و آینده اش ان شااله بهتر از گذشته اش خواهد بود.

فکرشهر: این روزها چه می کنید؟
یک روز مرحوم بازرگان هم به من گفت این روزها چکار می کنی؟ گفتم مطالعه می کنم. گفت بنویس... مدیون جامعه هستی... باید بنویسی...

فکرشهر: نوشتید؟
نه... چه بنویسم؟! 

فکرشهر: من چند تا اسم می گویم، شما نظرتان را راجع به ایشان بفرمایید.

آقای مهدی بازرگان: شخصیت خیلی خوب و بالا ولی در موقعیت انقلابی، مناسب نخست وزیری نبود. آقای طالقانی از اول به آقای بازرگان گفت پست را قبول نکن. انقلاب که می شود کسی مثل «فیدل کاسترو» می خواست؛ در ایران هم کسی مثل تیمسار «مدنی» می خواست. مدنی هم متدین بود، هم تحصیلکرده بود و حقوق خوانده بود و هم فرمانده نظامی بود.  زمانی که ایشان فرمانده نیروی دریایی در بندرعباس بود؛ از تهران شرکتی پیمانکاری برنده شده بود که برای افسرهای نیروی دریایی در بندرعباس خانه سازی کند. نماینده شرکت خودش را به تیمسار مدنی معرفی کرده بود. تیمسار می گوید باشه ولی سهم من چه می شود؟ رییس شرکت که با فرمانده نیروی دریایی کل تبانی کرده بود، قبول می کند؛ یک چک 200 هزار تومانی می گیرد و کپی اش را به عنوان سند می دهد به نماینده شرکت. یک پیمانکار محلی پیدا می کند و پول را به او می دهد تا برای ساکنین حلبی آباد خانه بسازد. 13 خانه 2 اتاقه 100 متری می سازد و زمینش را هم تیمسار مدنی داده بود. از آن طرف فرمانده کل مدرک سهم گرفتن «مدنی» را به شاه می رساند؛ شاه عصبانی می شود و «مدنی» را احضار می کند. خودش تعریف کرد که من رفتم کاخ نیاوران، رسیدم دیدم شاه قدم می زند؛ من را که دید گفت شنیده ام حق حساب می گیری؟ گفتم قربان مگر نمی دانید در چه دزدخانه ای زندگی می کنید؟ شاه گفت یعنی چه؟ من هم توضیح دادم که چقدر رانت خواری شده و اجحاف شده؛ من با 200 هزار تومان دارم برای فقرا خانه می سازم و این هم مدرکش؛ اما از شما تقاضایی دارم که بازرس بفرستید که بیایند و ببینند که این پروژه ای که آن شرکت دارد می سازد چقدر هزینه دارد و آن ها چقدر هزینه گرفته اند. هیاتی می رود برای بررسی و یکی از اعضای این هیات بازرسی هم مهندس سحابی بوده است. می روند و می بینند درست 50 درصد سود خالص آن شرکت بوده؛ فرمانده کل را برکنار می کنند و پول را برمی گردانند و می دهند کس دیگری بسازد و پول به خزانه برمی گردد و آقای مدنی هم مورد تشویق قرار می گیرد.

آقای طالقانی: لازم نیست من نظر بدهم. هر آدم عامی در هر جایی اسم طالقانی بیاید یا سخنرانی هایش را گوش داده باشد می فهمد که کیست! اصلا نمی شود درباره ایشان شک کرد. 

از راست: آیت اله طالقانی و صدر حاج سیدجوادی/ ردیف پشت سر: احمد مدرس زاده و ناشناس

آقای مصدق: خدا رحمتش کند. یک روز در نمایشگاه کتاب داشتم رد می شدم که شنیدم آقای معادی خواه دارد با کسی درباره آقای مصدق حرف می زند که من اسنادی گیر آورده ام علیه دکتر مصدق و می خواهم در کتابم چاپ کنم. این را که شنیدم برگشتم و سلام و علیک کردیم و به او گفتم می دانی که مصدق موقعی که مسجد نارمک را می ساختند چقدر پول داد؟ می دانید که مذهبی بود، خمس و زکات هم می داد و هیچ وقت از دولت هم حقوق نگرفت. اما درباره کاشانی چه می گویی که سه روز بعد از کودتا حسن هیکل با او ملاقات کرد و گفت نظرت درباره این که خانه مصدق را غارت کردند، چه بود و او گفت مصدق با اعلی حضرت همایون مخالفت کرد و خداوند تبارک و تعالی سزایش را داد و...

آقای منتظری: خدا رحمتش کند. می گویند دیکته نانوشته است که غلط ندارد؛ ایشان هم اشتباهاتی داشت اما واقعا انسان پاکی بود و عاقبت به خیر رفت. زمانی که قایم مقام رهبر بود، رفته بودم دیدنش. وقتی رفتم قم، اول یک بستنی خوردم چون به بستنی خیلی علاقه داشتم. بعدش رفتم زیارت حرم حضرت معصومه (س) و وقتی رفتم تجدید وضو، متاسفانه دیدم در تنها روزنامه آزاد ایران ـ دیوار سرویس بهداشتی ـ همه چیز نوشته اند و انتقاد زیاد بود. بعد از زیارت رفتم دفتر آقای منتظری. تعدادی از روحانیون نشسته بودند از جمله آقای شیخ ابراهیم که رییس دفتر بود. سلام کردم و گفتم می خواهم آقای منتظری را ببینم. گفتند از کجا آمده ای؟ گفتم از خانه امان. گفتند حتی اگر ارگانی هم شما را معرفی کند، دو ماه وقت می خواهد؛ ایشان که بیکار نیست که هر وقت هر کسی خواست برود ملاقات و...؛ خلاصه نگذاشتند بروم دیدنش؛ گفتم یادداشت بنویسم می دهید به ایشان؟ گفت بله. نوشتم «هم سلولی عزیزم. آمدم ملاقاتت، زندان بان ها اجازه ملاقات ندادند. اگر گشایشی در کارت شد، لطفا با این شماره تماس بگیر». کاغذ را دادم و اصرار کردم که همین الان برو و یادداشت را بده چون ممکن است گم شود و یادت برود و...؛ نبرد؛ گفتم ببین! تو که مرا نمی شناسی؛ من دسترسی به رهبر، آقای خمینی و به رییس جمهور، آقای خامنه ای و به رییس مجلس، آقای رفسنجانی دارم؛ یک روزی این مرغ از این قفس می آید بیرون و من می بینمش و می گویم راه ندادند ببینمت؛ این را که گفتم کاغذ را باز کرد و نگاه کرد و گفت می شود متنش را عوض کنید؟ گفتم خیر؛ همین را بدهید. رفت تو و آمد گفت بفرمایید... رفتم تو و آقای منتظری خدا بیامرزدش، زد زیر خنده و گفت حالا من زندانی ام.... گپی زدیم و به او گفتم که خیلی انتقاد علیه شما و حکومت در روزنامه آزاد ایران بوده و مردم چنین دیدگاهی دارند و... .

اعضای نهضت آزادی: همه اشان پاک بودند؛ یک به یک بهتر. حتی زمان بعد از انقلاب هم هیچ کدام حقوق بگیر نبودند و حقوق از دولت هم نگرفتند. شرکتی داشتند که همان شرکت آقای بازرگان و دوستانش بود، از آن شرکت خرج می کردند. همه اشان دستشان به دهنشان می رسید. 

آقای علی شریعتی: آدم خوبی بود و متهمش کردند که با ساواک همکاری کرده ولی این ها همه دروغ است. روشنفکر مذهبی بود. جلسه ای بود در خانه دکتر نکوفر؛ انجمن اسلامی پزشکان بود؛ آقای بهشتی سخنران جلسه بود و معمولا بعد از سخنرانی، سوال و جواب بود. یکی از بهشتی پرسید که چه شد دانشجویان از دانشگاه به اسلام و حسینیه ارشاد چسبیدند؟ مرحوم بهشتی گفت: یک، آگاهی دادن دکتر شریعتی در دانشگاه؛ دو، پایمردی آقای خمینی و ایستادگی در برابر شاه؛ سه، مبارزه مسلحانه جوانان ما در تهران که آن زمان مجاهدین خلق بودند و البته نه این آدم هایی که الان هستند؛ امثال آقای آقای رضایی ها بودند و آدم های درستی بودند؛ این سه مورد باعث گرایش جوانان به مذهب شد.

آقای بهشتی: آدم خوبی بود.

آقای باهنر: معلم بود، خوب بود.

آقای رجایی: واقعا معلم ساده و پاکی بود. 

آقای سحابی: هم مذهبی بودند و هم سیاسی و شکی نداریم که دلشان می خواست خدمتی به ملتشان بکنند.

آقای سنجابی: آدم ملی ـ مذهبی بود.

آقای چمران: صد در صد فدای اسلام بود.

آقای سید محمدمهدی جعفری: آدمی است مورد احترام و خیلی دوستش دارم. غیر از مسایل عاطفی و در یک خانه و خانواده بزرگ شدن که بخواهم از او تعریف کنم؛ ایشان در مدت زندان، چند کتاب نوشت و چند کتاب ترجمه کرد و وجودش ارزش بسیار داشت برای انقلاب ولی سیاسی نیست؛ مثل بازرگان.

از راست: احمد مدرس زاده ـ عبدالفتاح عبدالمقصود (نوسنده کتاب امام علی) و دکتر سید محمدمهدی جعفری

آقای بنی صدر: نه... کتابی نوشته با عنوان «کیش شخصیت»؛ این را درباره خودش نوشته و متاسفانه فریب جاه و مقام را خورد؛ فریب مجاهدین خلق را خورد و... .

برجام: برجام به نفع ما بود ولی ما از موقعیت استفاده نکردیم؛ باید استفاده می کردیم.

اصلاح طلبان و اصولگرایان: هادی خامنه ای دو سال پیش سخنرانی جالبی داشت؛ گفت هر دو سینه می زنند که بروند و کرسی را تحویل بگیرند؛ هیچ کدامشان فکر ملت نیستند؛ اگر فکر ملت بودند، الان این وضعیت را نداشتیم که یکی برود به نانوا بگوید «تو را خدا به من نان بده، یارانه که دادند پولش را می آورم».

استان بوشهر: مثل بقیه ایران.

ایران: مثل استان بوشهر.

برازجان: مثل آن دو.

فکرشهر: سخن آخر؟
عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد.

دیدگاه‌ها

سیدحمید رضا حسینی

درود ها،هرچنددرزمان  مصاحبه بازنده یاد مرحوم آقای مدرس زاده حضور داشتم خاطرات زنده شدوبا مطالعه مجدد مطالب رابیشتر درک کردم!یاد ونامش گرامی   

دیدگاه خود را بنویسید